همدلی خیلی بهتر از همراهی یه
امروز تصمیم گرفته ام به پاساژی بروم و شانس خودم را امتحان کنم. در مسیر پاساژ سعی می کنم ذهنم به یاد دو روزی که در دو هفته ی گذشته برای مصاحبه رفته بودم ولی با دست خالی برگشتم نیفتد.
وارد پاساژ می شوم. حریصانه داخل فروشگاه ها سرک می کشم. آنهایی را که بیشتر از یک نفر داخل فروشگاه هستند رد می کنم. به تجربه می دانم که وقتی دو نفر باشند مصاحبه را مثلا توپ به طرف هم پرت می کنند و در آخر هم آب پاکی را روی دستم می ریزند و مصاحبه بی مصاحبه. فروشگاه لباس زنانه ای را انتخاب می کنم و واردش می شوم. داخل مغازه زنی در حال تا زدن لباس های باز شده است. با حوصله و چهره ای مهربان به حرف های من گوش می دهد. می گوید:" دیرم شده. باید برم دنبال دخترم. این لباس ها را هم باید تا کنم. وقت ندارم." لبخند می زنم و می گویم: خب، بگین فردا چه ساعتی بیام که مزاحم کارتون نباشم؟ حالا او با لبخند نرمی به لب می گوید:" راستش من خیلی موافق حرف زدن نیستم."
باز از سر راه می افتم. وارد فروشگاهی می شوم که زنی پشت پیشخوانش نشسته است. جلوتر که می روم متوجه می شوم که دارد ناهار می خورد. عذرخواهی می کنم و می گویم: راحت باشین. من می رم برمی گردم. بلافاصله از خوردن دست می کشد و می گوید:" نه، خواهش می کنم بگین چی می خواین؟" می گویم: آخه من مشتری نیستم. و خیلی سریع هدفم را توضیح می دهم. می گوید:" دوست دارم کمک کنم." منم شادمان می گویم: پس من می رم برمی گردم تا شما با خیال راحت ناهارتون را بخورید.
بیرون می روم. به خودم می گویم یک ربع صبر می کنم. در همین زمان کوتاه هم ذهنم ناخودآگاه به من می گوید: نکنه وقتی برگشتی پشیمون شده باشه! ادامه مطلب ...
پرواز صندلی در بزرگراه ...
روزی با ماشین خواهرم جایی می رفتیم. یادم است که داخل شهر نبود. در بزرگراه های خارج شهر بود. چند نفری در ماشین بودیم. نمی دانم کجا می رفتیم. همین طور که حرف می زدیم و می خندیدیم ناگهان یک صندلی چوبی پرواز کنان! از سمت خواهرم که در حال رانندگی بود به طرف ماشین آمد به شیشه ی جلو ماشین خورد و دوباره پرواز کنان از ماشین خواهرم دور شد ...
شیشه ی ماشین صدمه ندید. شاید چون فقط پایه صندلی به نقطه ای از شیشه تماس خیلی ثانیه ای پیدا کرد و دور شد. هیچ وقت هم نفهمیدیم که آیا بعد از دور شدن از ماشین خواهرم به ماشین دیگری هم برخورد کرد یا نه. و اگر برخورد کرده آیا صدماتی داشته یا نه.
برای ما اتفاقی نیفتاد چون خواهرم با وجود شوکی که حتما در لحظه ی دیدن صندلی در هوا و برخوردش به شیشه ی ماشین به او دست داده بود کنترل ماشین را از دست نداد. حادثه در آنی بسیار سریع اتفاق افتاده بود. از عکس العمل خودمان هیچ چیز یادم نمانده ولی حتما جیغ کشیدیم. آیا مدتی بعدش بی اراده از وحشت تصادف مرگباری که ممکن بود در صورت عدم کنترل ماشین به علت دستپاچگی خواهرم اتفاق بیفتد و نیفتاده بود ساکت شده بودیم یا برعکس گیج و پریشان، تند تند از حادثه و حسی که پیدا کرده بودیم حرف می زدیم؟ برای خودم هم خیلی عجیب است که چرا از عکس العمل آن روزمان بعد از چنین اتفاق غیرعادی ای چیزی در ذهنم نمانده. نمی دانم آیا دلیلش می تواند تکانه ی شدید ذهنی ای باشد که با دیدن پرواز آن صندلی به سوی شیشه ی جلوی ماشین خواهرم در من به وجود آمده بوده.
نمی دانم. فقط این قدر یادم مانده که زمان حرف زدن در باره ی آن به این نتیجه رسیدیم که حتما کامیونی در بزرگراه کناری ما اثاثیه حمل می کرده و آن صندلی از بارش که لابد محکم بسته نشده بوده جدا شده و به کمک باد یا شاید پیچیدن سریع کامیون در مسیری که می رفته به طرف ماشین خواهرم آمده. شاید ...
آموزش مهارت های زندگی
در اولین خاطره ی این سفر دوم من به آمریکا که همراه با پسرم و همسرم به آن کشور رفته بودیم نوشتم که هدف ما از این سفر، تلاش برای پیشرفت توانایی های پسرمان بود. به همین دلیل مدتی بعد از رسیدن به آمریکا ( که دقیق یادم نمانده چه مدت ) خواهرم با مرکزی که هدفش کمک رسانی به افرادی بود که مثل پسر ما کم توانی ذهنی داشتند تماس گرفت و اطلاع داد که چنین فردی به آمریکا آمده و نیاز به کمک دارد.
نمی دانم چند روز بعد از تلفن خواهرم از مرکز تماس گرفتند و گفتند که یکی از همکاران شان را می فرستند تا با ما مصاحبه کند و بعد از آن اعلام می کنند که آیا پسر ما را به عنوان عضو قبول می کنند که به او خدمات بدهند یا نه. در روز و ساعت مقرر کارشناس آن مرکز به خانه ی خواهرم آمد و با ما گفت و گو کرد. مصاحبه طولانی شد. دو یا سه ساعت زمان برد. بلاخره به ما اعلام کردند که پویا را می پذیرند. ادامه مطلب ...
حتی خوشی هم صبوری می خواد ....
امروز تصمیم می گیرم به یک پاساژ بروم تا ببینم چی پیش می آید. وارد که می شوم باز چشمان شکارچی من به کار می افتند. از چند فروشگاه می گذرم. در یک فروشگاه لباس زنانه زنی را می بینم که تنها پشت پیشخوان ایستاده است. از فروشگاه می گذرم اما بعد از چند قدم دوباره برمی گردم و وارد می شوم. کارم را توضیح می دهم و او خیلی آرام گوش می کند.
حرف هایم که تمام می شود باز خیلی آرام می گوید:" اول حرف بزنیم ببینیم چی می شه. بعد ضبط کنین. " من خوشحال در حالی که گوشی تلفن و خودکار و تخته ی کارم را از کیفم درمی آورم جواب می دهم: نه، اون طوری وقت شما گرفته می شه. از همین اول ضبط می کنیم که زودتر تمام بشه.
***
کارتون چیه؟
فروشندگی لباس. مغازه داری.
چطور شد به این کار مشغول شدین؟
با شرایطی که تو زندگی داشتیم می خواستم کمک حال خانوادَم باشم.
خانواده ی شخصی خودتون؟
بله، بله. کلا می خواستیم که همه مون همکاری داشته باشیم تو زندگی با هم.
چند تا بچه دارین؟
چهار تا داشتم. یه دونه ش فوت کرد. سه تا.
متاسفم.
خواهش می کنم.
به این کار علاقه دارین؟
خوبه. توش روابط اجتماعی خوبه. مردمُ دوست دارم. تا اونجایی هم که از دستم بربیاد کمک حال همه هستم. اگه کسی چیزی بپرسه کاری بخواد کاری که از دستم بربیاد براشون انجام می دم.
منظورتون چیه که کمک حال هستین؟
ببینین وقتی شما حتی یه آدرس هم از یه نفر می پرسین اگه بدونه هم می گه نمی دونم. ولی من تا اونجایی که بتونم راهنماییش می کنم. این از کوچیک ترین کار. تا حالا از بزرگ ترین کار هر چی که باشه. تا اونجایی که از دستم بربیاد. نه اینکه الکی بلوف بزنم. بگم آره بیام فلان جا فلان کارو بکنم. بعد نرم نه. تا اونجایی که بتونم.
چند ساله به این کار مشغولین؟
نزدیک 12 13 سال.
چند ساله تونه الان؟
من 55 سالمه.
چقدر درس خوندین؟
سیکلم. ادامه مطلب ...
سال ها با خواهر همسرش حرف نزده ...
دبیرستان برای بچه ها و خانواده های آنها برنامه های تفریحی و به اصطلاح پیک نیک می گذاشت. در یکی از این پیک نیک ها با چند تا از مادران که نزدیک هم نشسته بودیم حرف می زدیم. صحبت ها دور و بر موضوع های مختلف زندگی دور می زد که من چیز زیادی از آنها یادم نمانده جز یک مورد که شاید چون شنیدن آن از یک زن آمریکایی برایم خیلی عجیب بود یادم مانده است.
یکی از مادران تعریف می کرد که با خواهر همسرش رابطه ی خوبی ندارد و سال هاست که با هم حرف نمی زنند. عجیب بودن این صحبت برای من شاید به این دلیل بود که آن زمان ( 23 سال پیش ) فکر می کردم بودن این مسائل در روابط بین بعضی زنان در خانواده ها فقط مربوط به کشور ماست. نمی دانم چرا؟
اینکه چرا آن موقع این طور فکر می کردم برایم روشن نیست. چون در این زمینه نه خودم هیچ کار تحقیقی کرده بودم نه در جایی مطلبی در این مورد خوانده بودم. به خصوص که خودم بعد از ازدواج رابطه ی خیلی نزدیک و صمیمی ای با خانواده ی همسرم پیدا کردم. جوری بود که وقتی بین دوستانم صحبت می شد می خندیدم و می گفتم من بعد از ازدواج، صاحب یک پدر و مادر و دو خواهر و دو برادر دیگه شدم. که منظورم پدر و مادر و خواهران و برادران همسرم بود.
ولی شاید هم یک دلیل آن طور فکر کردن من این باشد که چون در سفر اولم به آمریکا دیده بودم که عادت ها و اخلاق و ویژگی های رفتاری مردم آن کشور با مردم ما خیلی فرق می کند ذهنم به این دیدگاه رسیده بود که پس این روابط بین بعضی زنان خانواده های ایرانی در بین زنان آمریکایی لابد دیده نمی شود. که خب، معلوم شد اشتباه می کردم.