از خدا همه چی می خوام
به مغازه اش که وارد شدم بلافاصله بوی خوش گل های مختلف به استقبالم آمد. اما از خودش خبری نبود. جلوتر در شیشه ای کشویی منتظرم بود. مردی در حال درست کردن یک سبد گل بود. مقصودم را که توضیح دادم گفت:" خودتون که همه چی را گفتین. من دیگه چی بگم." گفتم : منظورم شنیدن تجربۀ شماست. به مردی که پشت میزی نشسته بود اشاره کرد و گفت:" بهتره با ایشون صحبت کنین."
***
وسایلم را از کیفم درآوردم و از نفر دوم پرسیدم: شروع کنیم؟ به آرامی پذیرفت. تا نگاهی به دور و بر بکنم که ببینم کجا برای نوشتن راحت تر است کاغذهای روی یک صندلی را برداشت تا بشینم.
کارتون چیه؟
کار ما " دیزاین" گله.
یعنی گل فروشی؟
هم گل فروشی هم دیزاین. هر دو تا با هم.
چطور شد به این کار مشغول شدین؟
این کار پدریه.
شما از کی شروع کردین؟
از پنج سالگی آمدیم اینجا. بچه بودیم همراه پدرمون آمدیم. درهفته یکی دو روز بودیم. یواش یواش عادت کردیم.
خودتون دوست داشتین یا پدرتون می خواست؟
زمانی که آدم بچه است خودش دوست داره. وقتی بزرگ می شه باید انتخاب کنه. عین دین دیگه. بچه به دنیا می آد اول به دین پدر و مادرشه. 15 سالش که می شه باید خودش انتخاب کنه. ما هم بچه بودیم عادت کردیم. دیگه آدم آلوده می شه توش.
چرا آلوده؟
یه نوع اعتیاد می شه. وقتی از پنج سالگی آمدی یه نوع عادت می شه. دیگه نمی تونی ازش دل بکنی. حالا خوب یا بد.
یعنی اگر پدرتون گل فروشی نداشت دوست داشتین چه کار می کردین؟
خودم به شخصه کاری را انتخاب کردم. ولی چون شرایط مملکت جوری بود که با کار ما هم خوانی نداشت یه شکست بدی خوردیم و دوباره برگشتم به این کار.
چه کاری بود؟
خدمات مجالس، جشن و عروسی.
چقدر طول کشید؟
دو سال.
سرمایۀ اون کارو از کجا آوردین؟
بلاخره کار کرده بودیم از قبل.
چه کاری؟
همه کاری.
مثلا"؟
الان دنیای دلال بازیه. اولین کار دلالی، واسطه گری. بعدش همون دیزاین گل.
(خیلی آروم و خونسرد حرف می زند. چهره اش هیچ واکنشی نشان نمی دهد. خیلی هم اصرار دارد که کارش را فقط "دیزاین" گل بگوید.)
دلالی در چه کاری؟
هر چی. الان مگه کسی کار دلالی ثابت داره؟
( جوری با اطمینان این جواب را می دهد که انگار من خیلی از مرحله پرتم. خیلی هم کوتاه و مختصر حرف می زند. یا عادتش است یا می خواهد کار زودتر تمام شود.)
پدرتون موافق کار دلالی شما بود؟
ببینین دلالی دیگه موافق، مخالف نمی خواد. مثلا" شما می گین کاغذ. من می گم سراغ دارم. برات می آرم. این وسط یه پورسانتی گرفتی رفتی. دیگه موافق، مخالف نداره.
چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟
41 سال. دیپلم تجربی.
اهل کجایین؟
تهران.
( خانمی آمد و بامبو خواست. " نمی آد. بامبو، بنسای نباید بیاریم. قاچاقه.")
چرا کار خدمات مجالس را انتخاب کرده بودین؟
چون کاریه که شاده. با آدم حرف می زنه. شادی مردم قشنگه برای آدما. ( چهرۀ ساکت و سنگینش کمی شاد می شود. تلفنش زنگ می خورد. شماره را نگاه می کند و جواب می دهد. " دیشب زلزله را فهمیدیم. چه کار کردم؟ تخت گرفتم خوابیدم. بیرون چرا می رفتم؟ اگه قراره بمی ریم خونه هم می میریم، تو پارک هم می میریم. ما طبقۀ چهارمیم دیگه. روییم. مثل آسانسور می آییم پایین.)
برگشتین گل فروشی درآمد بین شما و پدرتون نصف می شد؟
قرار نبود نصف بشه.
وقتی برگشتین ازدواج کرده بودین؟
بله.
بچه داشتین؟
نخیر.
وقتی برگشتین باید زندگی شما و پدرتون از اینجا اداره می شد؟
بلاخره ایشون کارفرما بود ما کارگر. قرار نبود نصف بشه.
حقوق می گرفتین، چقدر؟
بله، طبق عرف.
چه سالی بود؟
88.
عرف اون موقع چقدر بود؟
حول و حوش یک و دویست.
چند تا شاگرد دارین؟
شاگرد چیه؟ ما خودمون اینجا کار می کنیم. نیازی نیست به کارگر.
با اشاره به مردی که سبد گل درست می کند می پرسم: پس این آقا چی؟
برادرمه.
پدر هنوز کارفرما هستن؟ ادامه مطلب ...
کتاب " پسر دیرآموز من " در نمایشگاه کتاب
من با توجه به مفید بودن انتقال تجربه های زندگی با پسرم که امسال 33 ساله می شود، آنها را در کتابی به اسم " پسر دیرآموز من " کنار هم آورده ام که در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی چاپ شده است.
دوستانی که مایل به خواندن این خاطرات هستند می توانند برای خرید کتاب به غرفۀ 175 ویژۀ انتشارات دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی در سالن اِف 6، سالن ناشران دانشگاهیِ نمایشگاه کتاب سر بزنند.
***
من مادری هستم که با نوشتن کتاب " پسر دیرآموز من " می خواهم تجربه های 33 سال زندگی با پسر دیرآموزم را با شما شریک شوم. صداقت، مهربانی زیاد، زودباوری و عجول بودن مهم ترین ویژگی های دیرآموزان است که از آنان، انسان ها یی می سازد که " زندگی را از جهان چشم خود می بینند. "
تمام تلاش من و همسرم در این سال ها، شناخت توانایی ها و کم توانی های پسرمان بوده تا با آموزش مهارت های زندگی به او، پسرمان را برای " یک زندگی با حداقل وابستگی " به خودمان آماده کنیم.
من با نوشتن خاطراتم می خواهم به دو هدف برسم؛ اول اینکه به خانواده هایی که فرد دیرآموزی در خانه دارند بگویم که با شناخت درست نیازهایشان ، می توان مهارت های زیادی به آنان آموخت.
دوم اینکه خانواده های دیگر را با ویژگی های افراد دیرآموز و نیازهای آنان آشنا کنم تا " با دیدن این افراد در کوچه و خیابان، آنها را با گفتن صفات منفی " نرنجانند.
می بینی که توی یه قفس نشستم
از دوستی شنیدم آقایی در یک مغازه زیر پله کتاب امانت می دهد. نمی دانم چرا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مردی جوان برای فرار از بیکاری خود را به این کار مشغول کرده است. خب، برای خودش ابتکاری است. امانت کتاب، آن هم در دوره و زمانه ای که خرید کتاب کمتر در بودجه خانواره ها جایی دارد.
***
با او با شماره تلفنی که روی کارتش چاپ شده تماس می گیرم. برای هماهنگ کردن زمان گفت و گو.
دو دیوار مغازه اش را که به زحمت یک متر در دو متر می شود با قفسه های فلزی پوشانده است. کتاب ها منظم چیده شده اند. یک دیوار مغازه در حقیقت در ورودی آن است و انتهای آن هم که به شکل دو ضلع مثلث به هم رسیده نوک تیز است. بیرون مغازه یک قفسه فلزی چهار، پنج طبقه ای گذاشته شده برای مقداری آدامس ،کیک و کلوچه. جلوی مغازه در کنار خیابان یک قلیان است. نه مثل قلیان های دیگر. کوتاه تر است و به جای پایه شیشه ای محتوی آب آن، ظرف زیبایی کار گذاشته شده. در مغازه برای نشستن به من چهارپایه ای می دهد که وقتی آن را جلوی قفسۀ کتاب های یک طرف می گذارم دیگر حتی یک وجب هم با قفسۀ کتاب های رو به رو فاصله ندارم.
چند وقت است کتاب امانت می دهید؟
اینجا یک ساله. قبلا" هم یکی، دو سالی بود. جای دیگر.
چه شرایطی برای کرایۀ کتاب دارید؟
کتابی که می خریم می دیم به کسی کرایه. گرویی شو می گیرم که کتاب را بیارن. کارت دارم. روی این کارت ها رسید پولی را که گرفتم می دم. هر موقع کتاب را پس آورد پول شو می دم.
چقدر کرایه می گیرید؟
شبی 30 تومن. قبلا" 20 تومن بوده. هر چند روز بخوان می تونن نگه دارن. بعضی ها هستن دو تا کتابو یه شب می خونن. علاقه دارن. کتاب هایی مثل بامداد خمارو دو شبه می خونن. من یکی رو سراغ دارم یه شب هم خونده.
گرویی نگیرید کتاب ها را پس نمی آورند؟
آقایی که قبلا" اینجا بود کتاب هاشو بردن نیاوردن. ضرر کرد یه میلیون. اونم اینجا کرایه می داد. کتاب ها را بردن و نیاوردن. من دیدم این طور شده گرویی می گیرم. هر وقت آوردن پس می دم.
چقدر اجاره می دهید؟
اینجا مال برادرمه. فوت کرده. باجناقم هم بود. مختصری اجاره به خانمش می دم. هر وقت داشتم می دم. زیاد سخت نمی گیرن. من عموی بزرگ بچه های اون فوت شده هستم. ماهی 10 تومن می دم. ماهی 15 تومن. سرقفلی مال اون هاست. من خودم سه تا مغازۀ بزرگ داشتم. قسمت این طور شده.
چقدر برای کتاب ها گرویی می گیرید؟
بسته به کتابه. کتابی که هزار تومن باشه نصف قیمت می گیرم. کتابی نو باشه مثلا" دو تومن خریده باشم مثل کتاب انگشتر مال دانیل استیل چون ندارن بدن من کمک شون می کنم. هزار تومن می گیرم. برای اینکه کتاب را خراب نکنن. بسته به کتابه. اگه کتاب کهنه باشه 300 تومن می گیرم. این محل فرهنگ کتاب خوندن ندارن. می برن شماره تلفن روش می نویسن.
می گم تمیز نگه دارین. ولی گوش نمی دن. مثلا" بچه دست می زنه پاره می کنه. مثلا" کتاب گسترۀ محبت را که تازه خریدم بردن و سیراب شیردونی کردن و آوردن.
خسارت نمی گیرید؟
چی؟ خسارت بگیرم؟ من این کارو نمی کنم. این رو را ندارم. برای اینکه شغل من فقط کتاب نیست. برنج هم می آرم می فروشم. سیگار هم می فروشم. بالاخره بازنشسته ام. باید فعالیت کنم تا زندگیم بگذره.
( تلفن مغازه اش مرتب زنگ می زند. بیشتر مشتریانش هستند که می پرسند آیا فلان کتاب را دارد یا امانت داده. می گوید:" خودم به آنها می گم که قبل از آمدن زنگ بزن. که بیخودی این همه راه نیان کتاب پیش کس دیگه ای باشه.")
چه کتاب هایی دارید؟ چند تا کتاب دارید؟ همه مال خودتان است؟
همه جور کتاب هست. این همه کتابو که نمی تونم بگم چی هست. بالاخره دختر خانوما فهمیه رحیمی و زهرا اسدی را بیشتر دوست دارن. تقریبا" منم نسبتا" از اینها بیشتر دارم. چون خواهان بیشتر داره. کتاب ها یه مقداری مال اون آقاییه که اینجا بود. من یه چیزی به او کرایه می دم. حدود 50 تومن، 40 تومن از این کتابا مال منه. خودم خریدم. تقریبا" مشخصه. اون آقا صورت داره. من مورد اعتمادش هستم. هر چی بگم قبول می کنه. منم که نمی خوام سر اون کلاه بذارم.
هفته ای 300 تومن، 400 تومن در ماه می شه کلا" 1200 تومن. نمی دونم چند تا کتاب اینجا هست. این کتابا تازه نیست. کهنه است.
چه جور مشتری هایی دارید؟
پسر کمه. بیشتر دخترا هستن. محصلن. تعطیل می شن می آن کتاب می گیرن. دیپلمن. سیکلن. تاریخ تولدشون رو نمی پرسم. بعضی ها پیش دانشگاهی هستن.نُه ماه خبری نیست. فقط سه ماه تابستونه. تک توکی هم خانوم های مسن می آن. خیلی کم. مردها هم می آن. نسبت به خانوم ها ده درصد مردها می آن.
زن های مسن چه کتاب هایی می گیرند؟
والله پنجه خونین و ... بعضی ها جنایی دوست دارن. بعضی ها غیرجنایی. داستان. حکایت. من خودم یه دونۀ این کتابا رو هم نگاه نمی کنم.
مردها بیشتر چی می خوانند؟
بعضی ها خواجۀ تاجدار یا دانیل استیل را می خونن. تقریبا" 15 درصد. خیلی زیاد باشن 20 درصد. بعضی از خانوم ها خوش سلیقه هستن که خیلی خوب نگه می دارن.
( مردی وارد مغازه می شود و از او چای می خواهد. با خودم می گویم که یادش رفته بگوید چای هم می فروشد. اما برعکس تصور من یک قوری از جایی بیرون می آورد و در حالی که آن را به مرد می دهد می گوید:" ببر گرمش کن.")
مدرسه که تعطیل می شه می آن. یه روز ده نفر می آن، یه روزکمتر. کم و زیاده. ولی مدرسه که تعطیل می شه می آن.
از اینجا چقدر درآمد دارید؟
ماهی که کرایه شو بدم هیچی برام نمی مونه. من بازنشسته ام. فقط برای سرگرمی منه.می بینی که توی یه قفس نشستم. وقتی کرایه بدم، برق بدم، آب بدم چیزی نمی مونه. برای اینکه خونه نشینم اعصابم خورد نشه می آم اینجا. مثل بازنشسته های دیگه که مثلا" راننده شدن، کمک خرجم نیست. نمی تونم خونه بشینم یا پارک برم. می آم اینجا.
چطور شد به فکر این کار افتادید؟
کارمند پست بودم. سال 54 بازنشسته شدم. من یه مغازه داشتم. مغازۀ خرازی. اونو فروختم. حالا تو دادگستری گیرم. به خاطر اینکه اون آقایی که مغاره رو خرید قرار بود پول دارایی رو بده. نداد. دارایی از من گرفت. گفت من اونو نمی شناسم. از تو می گیرم. ایشون پولو نداد. دارایی گفت شما بده از ایشون بگیر. من از اون شکایت کردم. اموالش را توقیف کردن. اون پولو به من نداد. ریخت تو صندوق دادگستری. الان می رم دادگاه هی نوبت می زنن. نمی رسن که پولو از صندوق بگیرن به من بدن.
( دلسردی ناشی از شرایطش به گفت و گوی ما هم سرایت می کند. می گوید:" من نمی دونم این سؤالا رو برای چی می پرسین. من 60 ساله تو تهرونم همچین سؤال جوابی نداشتم. با چنین چیزی سرو کار نداشتم." ولی باز هم ادامه می دهد.)
30 سال آرایشگاه داشتم. دو تا. یه دونه داشتم فروختم. دوباره جای دیگه خریدم.
( مرتب می آیند و از او سراغ صاحب مغازه های پهلویی را می گیرند. انگار هر کس مغازه اش را برای زمان کوتاهی می بندد او را در جریان می گذارد.)
همون موقع که کارمند پست بودم بعد از سرویس اداره می رفتم آرایشگاه. کارگر داشتم. آرایشگاه اون زمان که من بودم صورت می زدن پنج زار. خرج هم صد در صد ارزون بود. الان خرج دو کیلومتر از همه جلوتره. از همه کس. نه فقط من.
آرایشگاه را چرا فروختید؟
آرایشگاه را سال 51 فروختم. به خاطر واریس پام. چون کار ما هم جوان پسنده. شغل آرایشگری تا جوانی سر پا هستی می تونی. بعدا" نمی تونی. چشم از دست می دی. خیاط همین طور. قهوه چی همین طور.
( مردی که قوری چای را برده است آن را پس می آورد. از او می پرسد:" چایش خوب بود؟" مرد می گوید:" یادم رفت. جوشید. مشتری ها که نمی ذارن.")
خرازی را که فروختم یه سال موندم بیکار. دیدم بیکاری رنجم می ده. من زادۀ کارگرم. از کار آمدم و با کار هم می میرم.
رفتم کارگری. تو یه مغازۀ شومینه سازی. اونجا کار حسابدارو تقریبا" می کردم. پنج سال و سه ماه اونجا بودم. بعد از اون یه سال تو شومینۀ ... بودم. اونجا تقریبا" مغازه را اداره می کردم. چون اون ها شاغل بودن. بعد دیدم راهم دوره. نمی تونم. رفت و آمد رنجم می داد. خودم اومدم بیرون. ( یک مشتری زنگ می زند و می پرسد که کتاب تازه چی دارد. می گوید:" بیایین ببینین. ") من از مشتری ها تلفن نمی گیرم. خودم به اون ها می گم که تلفن کنن که نیاین و من نباشم.
من بچۀ شمالم. حافظه ام خوب کار می کنه. تا 75 سالگی که خدا ازم نگرفته. اون آقا منو بعد از پنج سال و سه ماه بیرون کرد. منم رفتم وزارت کار شکایت کردم. بعد از دوندگی 400 هزار تومن باید می داد طبق قانون. 140 داد. گفت رضایت بده. گفتم باشه. گذشت کردم. تقریبا" دو سال یا یه سال و نیم این شکایت طول کشید. ولی از حق نگذریم وزارت کار خیلی از حق کارگر دفاع می کنن. ما که از اونا راضی هستیم.
چطور شد به فکر این کار افتادید؟
ادامه مطلب ...
یه گردنبنده که گردن من افتاده
هر صبح یا عصر که از آن محله می گذرم او را می بینم که در پیاده رو، روی تکه ای موکت یا فرشی کهنه نشسته و به دیوار تکیه داده است. کیفی پر از خرت و پرت های مختلف کنارش است. زنی فرتوت و پژمرده. رو به رویش نزدیک به بوته های شمشاد کنار خیابان، روی یک چهارپایۀ کوچک چوبی بسته های سیگار چیده شده که همیشه فکر می کردم مال اوست که گذاشته برای فروش. اغلب اوقات زن مسن دیگری هم کنارش نشسته است. با هم حرف می زنند در حالی که بیحرکت و آرام، به عبور مردم و ماشین ها نگاه می کنند.
***
بعد از ظهر روزی که به سراغش رفتم تا با او صحبت کنم باز تنها نبود. چند بار خیابان را بالا و پایین رفتم تا بالاخره تنها شد. سلام کردم. گفتم : می خواهم چند دقیقه ای با شما صحبت کنم. با شک و تردید نگاهم کرد و گفت :" حرف بزنی؟ برای چی؟ " مرد خوشرویی که به فاصلۀ کمی از او روی پلۀ بیرون مغازه ای نشسته بود خنده کنان گفت: " می خواهی شوهرش بدی؟ براش شوهر پیدا شده! " اعتنایی نکردم. فکر کردم از آن مرد هایی است که تا می بیند دو زن در کنار پیاده رو حرف می زنند زود خودشان را می اندازند وسط که خوشمزگی کنند.
از خانواده پدری تان تعریف کنید.
من بچه بودم پدرم مرد. دو تا برادر و یه خواهر بودیم. برادرام بچه بودن. من بچۀ بزرگ بودم. ما را مادرمون بزرگ کرد. کلفتی کرده داده ما خوردیم. دحتر عموم مرده منو دادن جای اون که بچه هاشو زن بابا کتک نزنه. من یه خرده که عقلم رسید، مردم گفتن به یه پیرمرد شوهر کردی. از اون طلاق گرفتم. ( تند تند و بریده بریده تعریف می کند. انگار عجله دارد تا یادش نرفته زودتر بگوید و تمامش کند. )
چند سالتان بود؟
14 سالم هم نبود. با بچه های اون بازی می کردم. دو تا بچه داشت. کوچیک بودن. با من بازی می کردن. پدرم صحرا کار می کرد. خود مون باغ داشتیم. زمین داشتیم همدان. تمام شد. مادرم فروخت خورد.باغ بزرگ میوه ارزون بود. پنج تومن فروختن.
چند سال پیش؟
وه. بچه بودیم خیلی سال پیش. من بچۀ بزرگ بودم.
درس خوانده اید؟
کسی منو گذاشته درس بخونم؟ بچه یتیم بودم.
وقتی پدر تان مرد چند سالتان بود؟
نمی دونم. کوچیک بودم. یک دختر بچۀ کوچیک. این قدری می دونستم که پدرم مرده.
همراه مادرتان برای کار می رفتید؟
نه.
شغل شوهر دختر عمو چی بود؟
باغ داشت از خودش. گندم می کاشتن. روی زمین های خودش کار می کرد.
شوهر دختر عمو چند ساله بود وقتی عروسی کردید؟
من سال نمی دونم. بچه بودم. عقلم نمی رسید. یک سال، یک سال و نیم بودم. نمی دونم کی طلاقم را گرفت. یادم نیست. دخترا جمع می شدن سرم که چرا به پیرمرد شوهر کردی. من گریه می کردم. رفتم خانۀ مادرم. در مون یکی بود. خونۀ قدیمی بود.
زود طلاقت را داد؟
خبر ندارم. اونا، عموهام طلاقم را گرفتن. بعد از طلاق، مادرم خرجم را می داد. پهلوی مادرم بودم. بچه بودم. یه لقمه نون می خوردیم. با بچه ها بازی می کردیم. بعد که بزرگ شدم مادرم شوهرم داد. دخترم مرده. انقلاب که شد مرد. دخترم مرده حواس ندارم حرف بزنم.
چند سالتان است؟
نمی دونم. ( باز همان مرد خوشرو می گوید:" 84 سال. نگاهی به او می کنم. گویا تمام حواسش به گفت و گوی ماست. قبل از آن که من چیزی بگویم مرد دیگری که کنار او نشسته است رو به من می گوید: " خانم، پسرش است. " با تعجب به طرف زن مسن برمی گردم. )
پسرتان است؟
پس چی، پسرم است که اینجا نشستم پهلوش. سیگار می فروشه. خب، کجا بشینم. سه تا پسر دارم، سه تا دختر. 55 ساله که آمدم تهران. پدر بچه ها کشاورز بود، همدان. پسرم روزها سیگار می فروشه، منم حوصله ام سر می ره میام اینجا می شینم. شوهرم منو از خونه درآورده. بیرون کرد. منم با پسرم زندگی می کنم.
( پسرش می خندد. با اشاره به مادرش می گوید: " گردنبنده، گردن من افتاده. " مادر بقیۀ گفت و گو را نیز به گردن پسر می اندازد. پسری که بیش از 60 سال از سنش می گذرد و حاصل ازدواج زن با شوهر دختر عموست. )
شما چند ساله بودید که مادرتان طلاق گرفت؟
من یک ساله بودم حدودا" که مادرم طلاق گرفت و با یک کشاورز ازدواج کرد. خیلی سال پیش بود. از اون هم چند تا بچه داره. آنها هم سر و سامان گرفتن. دو تا برادر، چهارتا خواهر که یکیش مرده. دخترا در تهران زندگی می کنن. پسرها در همدان هستن. مادرم خیلی ستم کشیده. پدر من خیلی خوب بود. خوشی زیر دلشو زد که طلاق گرفت.
شما از کجا می دانید یک سال که بیشتر نداشتید؟
همسایه ها می گفتن. با شوهر دومی اختلاف پیدا شد. از خونه بیرونش کرد. بیرون آمد. در خونۀ مردم کلفتی کرد. من پهلوی پدرم بودم. وقتی به سن بلوغ رسیدم از پدرم جدا شدم. برای خودم کار می کردم. ( به پسرش می گوید: " برو آب بیار قرص بخورم. "پسرش با مهربانی جواب می دهد: " مادر توی فلاسک که آب داری. " مادرش حتی حوصلۀ شنیدن گفت و گوی ما را هم ندارد. ) ادامه مطلب ...
لطفا" با لبخند وارد شوید!
وقتی وارد مغازۀ کوچکش شدم خودش پشت کامپیوتر نشسته بود و کارگرش مشغول چیدن دو میز و چند صندلی بود. منظورم را که گفتم هیچ واکنشی در چهره اش ندیدم. چشم هایش با سکوت به من نگاه می کرد. چنان بی تفاوت به توضیحاتم گوش می داد که فقط منتظر بودم محترمانه عذرم را بخواهد.
برخلاف انتظار من قبول کرد. فورا" کاغذهای یادداشت و خودکارم را درآوردم و رفتم پشت میزی که هنوز صندلی نداشت. به کارگرش گفت برایم صندلی بگذارد و خودش بخاری گازی را نزدیک میز کشید.
کارتون چیه؟
کارمون فعلا" کبابیه.
چطور شد به این کار مشغول شدین؟
از سال 90 به اصطلاح یه رستوران را اجاره کرده بودم تو بازار. شیش ماه هم هست که آمدم اینجا. اونجا خیلی ضرر کردم. اینجا جای کوچیک تر گرفتم. البته اونجا سه سالش خوب بود. دو سالش، دیگه بازار کساد شد و شروع به ضرر کردن کردم. چون تعداد کارگرمون زیاد بود.
چند تا کارگر داشتین؟
اونجا هفت تا مستقیم کار می کردن. ( ابهام را در نگاهم می بیند. خودش توضیح می دهد.) یعنی تمام وقت. چهار تا هم نیمه وقت.
در آن رستوران چند نوع غذا داشتین؟
14، 15 نوع غذا داشتیم.
اینجا چه غذاهایی دارین؟
بیشتر جوجه، کوبیده، چنجه.
( انگار حوصلۀ این سؤال و جوابها را نداشته باشد یک دفعه خودش شروع می کند به گفتن. ) من خودم ... بودم. بازنشسته شدم آمدم کار دیگه ای کردم که هم خودم بیکار نباشم هم چهار نفرم یه نونی ببرن. یه آشنایی جایی را داشت. همون رستوران پایین. با توجه به اینکه دوستام چندین ساله تو لواسان رستوران دارن و آشنایی به این کار داشتن، این کارو کردم. ولی نشد. آلوده هم شدم. چون بدهکار شدم مجبور شدم بمونم. والا سر موعدش تحویل می دادم.
رستوران را تحویل می دادین؟
آره دیگه. چون قدرت خرید مردم کم شده. بازارا هم خرابه.
پس رستوران های دیگه چه کار می کنن؟
اونا دو شیفتن. صبحانه، ناهار و شام می دن. شایدم ملک مال خودشون باشه. واسشون می صرفه.
اینجا را چقدر اجاره می دین؟
اجاره اش سنگینه. حدودا" 10 ملیون ماهی. پیش هم 70 ملیون دادم.
( خانمی وارد م یشود با کیسه ای گوشت در دستش. می پرسد :" چرخ گوشت دارین؟" به آرامی جواب می دهد:" الان دیگه جمع کردیم. مگه صبح زود بیایین." کبابی است ولی برای مردم اگر صبح زود بیایند گوشت هم چرخ می کند.)
اجارۀ رستوران قبلی چقدر بود؟
260 ملیون داده بودم و 16 ملیون اجاره.
چند متر بود؟
حدودا" 200 متر.
چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟
الان 57. لیسانس نظامی دارم.
حقوق بازنشستگی کافی نیست؟
چرا. بلاخره آدم ، بیکاری را من نم یتونستم تحمل کنم.
اهل کجا هستین؟
به دنیا آمدۀ تهرانم ولی اصلیت پدر و ماردم لرن.
بعد از بازنشستگی بلافاصله رفتین سراغ رستوران؟
اون 30 سالی که کار کردم کارش سنگین بود. استرس زیاد داشتم تو کار. می خواستم یه مدت استراحت کنم. ولی یه هفته هم نتونستم تحمل بیارم.
پس از اول می خواستین همین کارو بکنین؟
آره دیگه. کارهای خدماتی خیلی علاقه داشتم.
غذاهایی که اضافه می آد را چه کار می کنین؟
والا تقریبا" سعی می کنم برابر مصرف روزم غذا را تهیه کنم. بندرت پیش می آد که بمونه. ولی چون کبابیه فرداش می تونیم استفاده کنیم.
تو رستوران قبلی چطور؟
اونجا هم همین طور. چون مشخص بود چه تعداد غذا لازم داریم. یه موقع به تعطیلاتی می خوردیم چون بازار بود، همون شبونه می دادیم بچه ها درست می کردن می بردن پایین شهر پخش می کردن. غذای سالم بود. غذای روز مونده نبود. به خاطر تعطیلی اگه دو سه روز بود، همون شبونه پخش می کردیم.
( با اینکه جواب سؤال ها را می دهد ولی هنوز همان سکون و سکوت اولیه را در چهره دارد. انگار هیچ چیزی نمی تواند در او واکنشی ایجاد کند. آرام است ولی آرامش ندارد. نوعی گنگی در چشمان و بیشتر از آن در رفتارش دیده می شود.)
روی شیشۀ مغازه تان نوشته ای چسبانده اید که :" لطفا با لبخند وارد شوید." چرا؟
چون خودم معتقدم باید با مشتری خوب برخورد کرد. یه روز یه بنده خدایی این ورقه های تبلغاتی دستش بود آمد گفت:" بزنم روی شیشه؟" گفتم بزن.
پول گرفت؟
مبلغ ناچیزی.
یعنی فقط آمده بود که این ورقۀ تبلیغ را بفروشه؟
آره.
چقدر گرفت؟ کی بود؟
دو تومن. دو ماه پیش یه جوون دانشجو بود.
( فکر که می کنم یادم می آید که در کوچه این تبلیغ را روی ویترین مغازه های دیگر ندیده بودم. و اصلا" خواندن همین جمله روی شیشۀ ویترین این کبابی توجهم را جلب کرد.)
کی ازدواج کردین؟
سال 64.
چند تا بچه دارین؟ چند ساله هستن؟
دو تا دختر دارم. یکی شون 65 دنیا آمده. می شه چند؟ 31. یکی هم 25 سالشه.
چه کار می کنن؟
جفتشون لیسانس گرفتن. یکی شون خانه داره الان. اون یکی هم لیسانسش و گرفته. برای فوق داره می خونه. رشتۀ مدیریت صنعتی.
چه موقعی احساس شادی دارین؟
الان دیگه ندارم.
قبلا" که احساس شادی داشتین؟
ادامه مطلب ...