پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

سفر دوم به آمریکا

 

تو در جزییات عالی هستی!


 فروشگاه مروینز همان طور که قبلا هم نوشته ام یکی از فروشگاه های زنجیره ای بزرگی بود که در آن سال ها در قسمت های مختلف شهر شعبه داشت. فروشگاه قسمت های مختلفی داشت. قسمت  لباس های زنانه، مردانه، بچه گانه، جوانان، وسایل اتاق خواب، نوزادان، وسایل آشپزخانه و ... که هر کدام مدیر جداگانه ای داشت. خاطره ای که اینجا می خواهم تعریف کنم در مورد جمله ای است که مدیر بخش پوشاک زنانه و مردانه به من گفت.

آن روز در بلندگو گفتند که من بروم قسمت پوشاک مردانه. وقتی رفتم یکی از کارکنان تعداد زیادی پلیور یا پیراهن مردانه ( که درست یادم نمانده ) را به من نشان داد و گفت:" مدیر گفته تو امروز این جنس هایی را که رسیده بچین روی میز و طبقات. "

تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. تا قبل از آن روز چنین مسئولیتی به من نداده بودند.  یادم هم نیست که تا آن روز چه مدت از شروع کار من در آنجا گذشته بود. مشغول کار شدم. قبل از چیدن، اول تمام جنس های رسیده را نگاه کردم که ببینم چند مدل مختلف دارند و هر مدل در چند رنگ آمده. در بخش های پوشاک فروشگاه معمولا فضایی را برای گذاشتن و چیدن نمونه های مختلف تولید های جدید در نظر گرفته بودند که در اولین نگاه، چشم های مردم را به خود جلب کند تا بیایند و جنس مورد نظر خود را در طبقه ها پیدا کنند.  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

فقط عَموم مشکل داشت!


آن روز برایم روز عجیبی بود. جلوی غرفه ای ایستاده بودم که فروشنده اش به  من گفته بود حرف نمی زند. مانده بودم حیران از دستِ خودم. شنیدن اولین " نه " شور و شوق حرف زدن با مردمِ مرا بی رنگ می کند. انگاردر آن لحظه دیگر توان شنیدن " نه " ی دوم را در خودم نمی بینم. داشتم با خودم کلنجار می رفتم که : ول کن برو. همین موقع بود که آن اتفاق غریب افتاد.

اول دختری جوان به کنارم آمد با این جمله ی شیرین که " من دوست دارم حرف بزنم. " مصاحبه را شروع نکرده دختر جوان دیگری آمد با همان جمله. گفت و گوی اول همانی شد که در روز یکشنبه دوازدهم بهمن ماه با تیتر " بلندپروازم خیلی " در وبلاگ منتشر کرده ام.

آن گفت و گو که تمام شد رفتم پیش دختر جوان دومی. بیرون غرفه اش بود. پرسیدم: کی بیام حرف بزنیم؟ به جای جواب دیدم دارد به غرفه اش اشاره می کند.

***

داخل غرفه که می رویم می بینم فقط یک چارپایه دارد. او فوری می گوید: " شما رو چارپایه بشینین. " من هم فوری جواب می دهم که نمی شه من بشینم و او بایستد. همان موقع یاد چارپایه ی غرفه ی بغلی می افتم و با اشاره به آن می گویم: اونجا یه چارپایه هست. می رود چارپایه را می آورد و ما شروع می کنیم.  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

 

بیسکویت ساده و بیسکویت مقوی


در فروشگاه مروینز برای کارکنان هر نوبت کاری، یک ساعت و نیم زمانِ استراحت تعیین کرده بودند. یک ساعت وقت ناهار و دو تا یک ربع برای چای یا قهوه، یکی قبل از وقت ناهار و دومی بعد از ناهار. من چون ماشین نداشتم و با اتوبوس رفت و آمد می کردم خواسته بودم که ساعت کاری من هر روز از ساعت نُه صبح تا شش عصر باشد.

 کارهایی که در فروشگاه مروینز به عهده ی من می گذاشتند به شکلی بود که باید یا تمام وقت می ایستادم یا راه می رفتم. کاری که نشستنی بشود انجام داد نداشتم. هم خیلی خسته می شدم و هم خیلی گرسنه! به خصوص ماهیچه های پاهایم خیلی کوفته می شد. یادم میاد که عصرها که به منزل خواهرم برمی گشتم موقع نشستن روی صندلی، پاهایم را زیر بدنم جمع می کردم تا بدون هیچ حرکت اضافی دیگری، فقط وزن بدنم به ماهیچه های پاهایم فشار بیاورد تا کمی از کوفتگی آنها را کم کند.

اما در مورد مدام گرسنه شدنم، راهی به فکرم رسید. من قبلا که از سوپرها خرید می کردم دیده بودم که بیسکویت هایی با کیفیت های مختلف دارند. این بود که به سوپر رفتم و دو نوع بیسکویت خریدم. یکی ساده و کم حجم و یکی مقوی و پرانرژی. وقتی شدید گرسنه ام می شد در وقت استراحت یک ربعی، بیسکویت مقوی را می خوردم و وقتی احساس گرسنگی کمتری داشتم سراغ بیسکویت ساده می رفتم.  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

 

 

تبریک تولد از دستگاه حضور و غیاب فروشگاه مروینز!


قبلا هم نوشته ام که چون با اتوبوس رفت و آمد می کردم و حرکت اتوبوس ها در آمریکا سر ساعت های مشخصی انجام می گرفت می باید سر ساعت در ایستگاه باشم که اتوبوس را از دست ندهم. به همین دلیل برای اینکه به موقع سر کارم برسم صبح قبل از همه از خواب بیدار می شدم و از خانه ی خواهرم بیرون می رفتم.

روز تولدم وقتی به سر کارم رفتم مثل همیشه زودتر از ساعت باز شدن فروشگاه رسیدم. منتظرشدم تا در را باز کردند. با بقیه ی همکاران که آنها هم مثل من منتظر بودند به داخل فرشگاه رفتیم. به نوبت وارد راهرویی شدیم که دستگاه حضور و غیاب فروشگاه در آنجا به دیوار نصب شده بود. 

نوبت من که شد کارتم را کشیدم و منتظر بودم که ساعت ورودم در دستگاه نشان داده شود. اما به جای آن بلافاصله جمله ای در دستگاه آمد که روز تولد من را صمیمانه تبریک می گفت!!

من که اول با دیدن کلمه ها به جای ساعت لحظه ای تعجب کرده بودم به سرعت تعجبم به خنده تبدیل شد. خندیدم و کارم را بعد از اعلام اسمم از بلندگو شروع کردم.

عصر وقتی خواهرم به خانه آمد و تولدم را تبریک گفت خیلی با حالتی عادی ( در حالی که از زور خنده ای که در دلم داشتم  به سختی جلوی خودم را گرفته بودم ) از خواهرم پرسیدم: اگه گفتی امروز کی اول از همه تولدم را به من تبریک گفت؟ خواهرم چند ثانیه ای مکث کرد. از صورتش معلوم بود دارد به سرعت به افرادی فکر می کند که ممکن است من را آن روز صبح تصادفا دیده باشند. چون به نتیجه ای نرسید پرسید:" کی بود؟ " من هم خیلی جدی انگار واقعا می خواهم اسم آن شخص را ببرم گفتم: دستگاه حضور و غیاب مروینز ...!

چنان خنده ای خواهرم را گرفت که نمی توانست یک جا بایستد. تا چند روز بعد از آن خواهرم به هر آشنایی برمی خورد می گفت:" حدس بزن کی اول از همه تولد مهوش را بهش تبریک گفته؟ "

پشت چهره ها

بلندپروازم خیلی


هفته ی پیش از خیابانی رد می شدم که در قسمتی از آن چند غرفه زده بودند برای فروش لباس و دختران جوانی در آنها فروشندگی می کردند. همان روز به نظرم آمد که محل خوبی برای مصاحبه های من است.

امروز به همان خیابان آمده ام. به یکی از غرفه ها نزدیک می شوم و کارم را به فروشنده جوان آن توضیح می دهم. بلافاصله در جوابم می گوید:" با اوضاع این روزا خیلی حال درستی برای حرف زدن ندارم. ولی دوستم که فروشنده ی غرفه ی بغلی است اتفاقا خیلی حرف داره که بزنه. فقط الان تو غرفه نیست. یک ساعت دیگه می رسه. الان دوستش تو غرفه به جای اونه. " می گویم: ولی من یک ساعت نمی تونم صبر کنم. می گوید:" بذارین الان بهش زنگ می زنم ببینم کجاست. " زنگ می زند ولی دوستش جواب نمی دهد.

می خواهم با او خداحافظی کنم که دختر جوانی نزدیک می شود و می پرسد:" چی شده؟ " من کارم را توضیح می دم. به آرامی می گوید:" من دوست دارم حرف بزنم. " با خوشحالی می گویم: چه خوب. غرفه ی شما کدومه؟ تا به غرفه ی او برسیم دختر جوان دیگری هم که از غرفه اش بیرون آمده، لابد برای اینکه ببیند چه خبر است، وقتی متوجه موضوع می شود او هم می گوید دوست دارد حرف بزند. ذوق زده به او می گویم: چه عالی! یه روز دیگه میام با شما حرف می زنم.

***

وارد غرفه می شویم. یک چارپایه و یک صندلی در غرفه هست. دختر جوان به من می گوید:" شما رو صندلی بشینین. " می خندم و می گویم: نه. من رو چارپایه می شینم شما رو صندلی. دارم مزاحم تون می شم خیلی، دیگه نمی خوام بیشتر اذیت تون کنم. شما راحت بشینین رو صندلی. ولی وقتی هر دو می نشینیم تازه متوجه می شوم که صندلی او به ورودی غرفه خیلی نزدیک است و صدای مردمی که در جلوی غرفه در حال رفت و آمدند هم قاطی حرف های او ضبط خواهد شد و دیگر امان از تشخیص درست کلمات او. از او خواهش می کنم که صندلی را کمی به داخل غرفه بکشد. همین کار را می کند ولی باز نگرانم. از روی چارپایه بلند می شوم و این بار به او می گویم: شما صندلی را بیارین بذارین جای این چارپایه. من چارپایه را می برم جای صندلی شما.

 رو به روی هم نشسته ایم. بسیار جوان است. به نظر خجالتی می آید. جای تعجب است که خودش پیشقدم شده برای صحبت کردن. 

 حالا روزنامه نگاری به سن من هم جلویش نشسته و می خواهد از او سوال کند. ضبط گوشی را روشن می کنم. سوال اول را که می پرسم صدای پایین و محجوب او از همان اول نگرانم می کند و من هم از همان اول از او خواهش می کنم که بلندتر حرف بزند.  ادامه مطلب ...