می بینی دنیا چطور شده!
قبلا در خاطرات سفر دومم به آمریکا نوشته بودم که در فروشگاهی که مشغول کار شدم قسمت خاصی را برای من در نظر نگرفتند و هر روز صبح در شروع ساعت کاری از بلندگو اعلام می کردند که من آن روز در چه قسمتی کار کنم. در نتیجه من در بیشتر قسمت های فروشگاه می چرخیدم. یکی از روزها، اول ساعت کاری از بلندگو اعلام شد که آن روز باید در قسمت پرو کار کنم. به آن قسمت رفتم و مشغول شدم. مشتری ها با چند لباس در دست می آمدند و آنها را می پوشیدند. اگر مورد پسندشان نبود درمی آوردند همان جا در اتاقک پرو به گیره آویزان می کردند لباس های خودشان را می پوشیدند و می رفتند. آنهایی هم که لباس را می پسندیدند با خودشان می بردند پیش صندوقدار تا پولش را بدهند و لباس را بخرند.
لباس های پسند نشده و جاگذاشته شده را در چوب رختی مرتب می کردم و می بردم در قسمت مربوطه اش منظم سرجای شان می گذاشتم و دوباره برمی گشتم به قسمت پرو. یک بار وقتی برگشتم به قسمت پرو، زنی را دیدم که چند شلوار و بلوز دستش گرفته و بیرون یک اتاقک پرو به انتظار ایستاده بود. بعد از چند دقیقه دختری جوان شاید 15، 16 ساله در اتاقک را باز کرد یک شلوار به زنی که بیرون در منتظر بود و حالا می شد فهمید که مادرش است داد. یک شلوار دیگر از دست مادرش گرفت و دوباره در را بست. ادامه مطلب ...
شاید باورتون نشه ...
در محله ای دو کوچه را در ذهن داشتم که در یک وقت مناسب به سراغ شان بروم. امروز همان وقت مناسب است. هنوز به آن محله نرسیده ام که چشمانم به عادت خودشان داخل فروشگاه هایی را که از کنارشان می گذرم کنجکاوانه نگاه می کنند. در فضای ورودی یکی از این فروشگاه ها که به شکل مستطیل درازی است زنی را می بینم که پشت صندوق نشسته است. مردی را هم در انتهای فروشگاه می بینم که پشت میزی نشسته. از آن می گذرم ولی در یک آن به ذهنم می رسد که فاصله ی زن با مرد آن قدری هست که اگر ما با هم صحبت کنیم به گوش مرد نرسد.
وارد می شوم و کارم را توضیح می دهم. به من نگاه می کند و خیلی آرام و بی واکنش به حرف هایم گوش می دهد. در بین حرف هایم تاکید می کنم که چون با گوشی مصاحبه را ضبط می کنم بیست دقیقه بیشتر طول نمی کشد. می گوید:" ولی مشتری ها میان برای خرید. " و من هم جواب همیشگی ام را می دهم که من وقت دارم صبر می کنم تا مشتری ها را راه بیندازد.
باز به من نگاه می کند و می گوید:" باشه. اگه فقط بیست دقیقه طول می کشه اشکالی نداره. "
***
بگین کارتون چیه؟
صندوقدارم.
( من که موقع ورود توجهم فقط به فاصله ی بین او و همکارش بود و به تابلوی فروشگاه دقت نکرده بودم می پرسم ) چه فروشگاهی هستین؟
یکی از نمایندگی های شیرین عسل.
چطور شد به این کار مشغول شدین؟
محلی اینجا ... گذری دیدم اینجا نیرو می خواستن. اومدم اینجا. الان حدودا 15 سالَم هست اینجا هستم.
15 سال، چه طولانی. به این کارتون علاقه دارین؟
آره. دوست دارم. من تعامل کردن با آدما دیدن مردمُ دوست دارم. ادامه مطلب ...
جرات نداشت ...
روز دیگری که باز نزدیک قسمت پرو کار می کردم زن و مرد آمریکایی مسنی به سمت اتاق های پرو آمدند. زن چند لباس دستش بود. وارد قسمت پرو شد. بعد از چند دقیقه در حالی که یکی از لباس ها را پوشیده بود از قسمت پرو بیرون آمد و نزدیک مرد که مشخص بود همسرش است رفت تا او لباس را به تنش ببیند. مرد لباس را دید ولی چیزی نگفت. دوباره زن به قسمت پرو رفت و لباس دوم را پوشید. باز بیرون آمد و مرد او را برانداز کرد. خلاصه با کمال تعجب دیدم که این صحنه ها تا پوشیدن تمام لباس هایی که زن با خودش برای پرو برده بود ادامه پیدا کرد.
واقعا شوکه شده بودم. زن هر بار که از قسمت پرو بیرون می آمد با حسی گنگ در صورتش به مرد نزدیک می شد و بعد از اینکه مرد سر تا پای او را به دقت نگاه می کرد می رفت تا لباس بعدی را بپوشد و بیاید. یادم نمانده که بین آنها کلماتی هم رد و بدل می شد یا نه.
بار اول که زن بعد از پوشیدن یکی ازلباس های انتخاب شده از قسمت پروِ لباس بیرون آمد منتظر بودم که زن چیزی بگوید و هر دو بزنند زیر خنده. ولی مرد آن قدر جدی بود که انگار یک مسئولیت اداری است که نهایت توجه و تمرکز او را می طلبد! کم کم واقعا صبرم لبریز می شد. از دیدن حالت بالا دستی و نگاه از بالای مرد و حالت پایین دستی و اطاعت زن، پر از خشم شده بودم. دلم می خواست جلو بروم و اعتراضی را که حق زن بود ولی جرات ابرازش را نداشت به صورت مرد ... اما من چه کاره بودم.
دیدن این رابطه بین دو همسر، آن هم در کشور آمریکا برایم باور کردنی نبود. آیا به این دلیل بود که زن خانه دار بود و اقتصاد خانه با درآمد مرد می چرخید؟ آیا زن، خانواده ای از خود نداشت که به آنها پناه ببرد و بتواند از این مرد مستبد، که حتی باید لباسش را هم به انتخاب او می خرید، جدا شود؟
فقط برای مهمانی شام شب کریسمس!
از فکر کار مطبوعاتی که بیرون آمدم رفتم سراغ فروشگاه های زنجیره ای لباس و وسایل خانه ای که معمولا در فضاهایی که اصطلاحا به آن " مال " می گویند مشغول کار بودند. حالا یادم نمی آید که این فکر از خواهرم بود یا خودم.
به آنها مراجعه می کردم و کار می خواستم. خب، همه هم در قدم اول می گفتند فرم پر کن. یادم می آید که موقع فرم پر کردن در قسمت تحصیلات، به مدرک فوق لیسانسم که از آمریکا بود اشاره نمی کردم. چرا؟ چون فکر می کردم اگر بنویسم که در رشته ی ارتباطات اجتماعی فوق لیسانس دارم به من کار نخواهند داد.
بعد از پر کردن چند فرم، بلاخره از یکی از این فروشگاه های زنجیره ای به اسم مروینز، به من خبر دادند که من را قبول کرده اند. از روزهای اول کارم چیز زیادی یادم نمانده فقط اینکه چون کار فروشگاه از ساعت نُه صبح شروع می شد اگر زودتر از این ساعت می رسیدیم باید پشت در صبر می کردیم تا سر ساعت نُه که در باز می شد وارد شویم.
روال کار مدیریت فروشگاه هم این بود که اول همه ی کارکنان را در فضای ورودی بعد از در اصلی، ایستاده دور هم نگه می داشتند تا مدیر داخلی حرف های لازم آن روز را بزند و بعد همه به قسمت های خودشان بروند و آماده باشند تا مشتری ها برسند. ادامه مطلب ...
شادترین خاطرَم لحظه ی ازدواج مونه
به محلی آمده ام که چند وقت پیش برای انجام کاری گذارم به آنجا افتاده بود و در پرسه زنی بعد از تمام شدن کارم از کنار یکی دو مغازه گذشته بودم که با دیدن کسی که پشت پیشخوان مغازه نشسته یا ایستاده بود به نظرم آمده بود که می توانستند مناسب گفت و گوهایم باشند.
در کوچه ی مورد نظرم دنبال شان می گردم ولی پیدایشان نمی کنم. شاید زود آمده ام و آنها هنوز مغازه را باز نکرده اند. از کوچه می گذرم و باز چشمان شکارچی ام مرا به گوشه کنار محله می کشاند. کوچه ها به خیابانی می رسد. به خیابان که می پیچم بعد از گذشتن از چند مغازه زنی را می بینم که با یکی دو جعبه ی خالی از مغازه اش بیرون می آید. از کنار مغازه اش که رد می شوم می بینم میوه فروشی است. از او می گذرم. در مغازه ی که شاید کارش تعمیر وسایل برقی است مرد جوانی را می بینم که پشت میز نشسته و مشغول گوشی اش است.
تصمیم می گیرم برگردم به همان میوه فروشی. وقتی وارد می شوم زن تمیز و مرتبی را می بینم که در حال چیدن و نظم دادن به مغازه است. حدودا به نظر من پنجاه و دو سه سالی باید داشته باشد. وقتی موضوع کارم را می شنود می گوید:" خانوم این قدر زندگی سخت شده. چی بهتون بگم. چه اونایی که یه مغازه دارن چه اونایی که چند تا مغازه دارن نمی دونن چه کار کنن تو زندگی. "
می گویم: خب، خانوم من منظورم همین حرف هاست. اگه قبول کنین ضبط گوشیمُ روشن می کنم حداکثر بیست دقیقه ای تموم می شه. رو به من می گوید:" من از خونه تا اینجا این قدر سرم پایینه و فکرم مشغوله که دو تا از مشتریام سلام کردن نفهمیدم. این قدر می دُویم بازم به هیچ جا نمی رسیم. " از من باز اصرار که اگر گذاشته بودین ضبط گوشی را روشن کنم الان نصف مصاحبه تموم شده بود. ولی او قبول نمی کند و برایم دعا هم می کند:" برین انشاالله کس دیگه ای رو پیدا کنین با تون حرف بزنه. "
به مغازه ی آن مرد جوان پشت میز نشین که می رسم وارد می شوم و کارم را توضیح می دهم. با تعجب به من نگاه می کند. از حرف زدنش پیداست که جوان کمرویی است. آن قدر جوان و محجوب است که من از جمله ها و کلماتی که از او می شنوم چیز زیادی دستگیرم نمی شود که آیا جوابش مثبت است یا منفی. به همین دلیل هم هر چه به ذهنم فشار می آورم چیزی از آن جمله ها به خاطر نمی آورم که اینجا بنویسم.
چون خیلی واضح و روشن به من جواب منفی نداده است من آن را به حساب موافقت می گیرم و خیلی سریع گوشی و وسایل کارم را از کیفم بیرون می آورم و شروع می کنم. ادامه مطلب ...