پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

سفر دوم به آمریکا

 

صبح زود، شنا در اقیانوس آرام ...


من در این سفر هم برای داشتن برنامه ای روزانه و هم برای تقویت زبان انگلیسی ام دو ترم کوتاه مدت که روی هم پنج هفته طول کشید در یک مرکز آموزش زبان ثبت نام کردم.

معلم ما در این مرکز، زنی آمریکایی بود 60 ساله با اندامی کشیده و پرتحرک و فعال. خیلی مهربان و خوشرو بود و حضورش کلاس را پرانرژی و شاد می کرد. در کلاس مدام در حال حرکت بود. فیزیک بدنی خیلی سرحال و قبراقی داشت که به سنش نمی خورد. بعد از اینکه چند روزی از شروع کلاس ها گذشت و با شاگردانش بیشتر آشنا شد در وقفه هایی که بین درس دادن و انجام تکالیف درسی کلاس پیش می آمد اینجا و آنجا کمی از عادت های زندگی ش برای مان تعریف می کرد. از همین تعریف ها بود که معلوم شد چطور توانسته این اندام و فیزیک بدنی قبراق را به دست بیاورد و حفظ کند.

شهر محل زندگی خواهرم شهری ساحلی در ایالت کالیفرنیا و در کنار اقیانوس آرام بود. معلم ما تعریف می کرد که سال هاست که هر روز صبح، زمستان و تابستان، ساعت پنج صبح از خواب بیدار می شود و برای شنا کردن به اقیانوس می رود. ساعتی شنا می کند. بعد به خانه برمی گردد و بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه به کلاس می آید. پس همین بود راز سلامت بدنی و روحیه ی پرنشاط او. این را هم بدانید که آب اقیانوس از آب دریا سردتر است و شنا در آن ابتدا کمی سخت تر از شنا در دریاست ولی بعد از مدتی شنا کردن همان سردی آب، انرژی و لذت بیشتری به شخص می دهد.  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

یادگیری کودک باید در بستر زندگی اتفاق بیفته


امروز جایی کار داشتم که فکر می کردم خیلی زمان ببرد. ولی برخلاف انتظارم زود تمام می شود. حال خوشی پیدا می کنم. تصمیم می گیرم که با پیاده روی از این وقت بادآورده استقبال کنم. سرخوش و شادمانه راه می روم. به پارکی می رسم. ناگهان هوس می کنم به داخل پارک بروم و کمی هم در طبیعت سبز و زیبای آن بنشینم.

در پارک راه می روم تا نیمکتی در سایه پیدا کنم. از کنار نیمکتی می گذرم که در سایه است و دختر جوانی هم روی آن نشسته است. از نیمکت دور می شوم تا مزاحم خلوت آن دختر جوان نشوم. ولی بعد از چند قدم تصمیمم عوض می شود. به خودم می گویم حالا که من وقت دارم و او هم تنها نشسته است چرا شانسم را امتحان نکنم.

چه کنم؟ عادت کرده ام. شاید بی دلیل نیست که گفته اند ترک عادت موجب مرض ... بگذریم. به کنار نیمکت می روم و بعد از سلامی ناآشنا موضوع کارم را باز می کنم. یکی دو سوال می کند و بعد از شنیدن جواب ها انگار برایش جالب شده باشد می پذیرد که گفت و گو کند.

***

شما اول بگین کارتون چیه؟

من تو حوزه ی گردشگری کودک کار می کنم. خیلی چیز جدیدیه. فکر می کنم شاید ده سال شده که من تو این حوزه دارم کار می کنم.

توضیح بدین منظور از گردشگری کودک یعنی چی؟

ببینین ماجرا شاید از جایی شروع شد که نیاز به اینکه بچه ها از فضای مهد و مدرسه بتونن بیان بیرون و در فضای جامعه قرار بگیرن، دیده شد. حالا یه بخشی ش بحث طبیعت بود که واقعا نیاز به حضور کودک در طبیعت پررنگ تر شد و شاید برای جامعه ای که اهل آموزش کودک بودند روشن تر شد. و یک بخشی ش هم نیازِ حضور کودک توی جامعه ای یه که داره توش زندگی می کنه. از محله گرفته شهر گرفته کشورش یا حتی حالا گسترده تر دنیا. متاسفانه مدارس ما و مهدکودک های ما خیلی این امکان را فراهم نمی کنند که بچه ها توی جامعه زیاد قرار بگیرند. ته تهش یه سری اردوهای از پیش تعیین شده است و برنامه ریزی شده. یه جایی انگار این نیازه باعث شکل گیری همچین حوزه ای شد که بشه کودک هم دیده بشه.

از طرف دیگر هم تو بحث سفر تو فضای میراث فرهنگی تعریف ویژه ی جداگانه ای برای کودک و نوجوان به عنوان مسافر وجود نداره. مسافر فقط یک فردی است که داره یه مسیری را طی می کنه و از فضای زندگیش خارج می شه. رده ی سنی براش مشخص نشده تو سازمان میراث. از یک طرف دیگر هم باز این نیازه احساس می شد که داره تورهایی چیده می شه که فقط برای آدمای بزرگ ساله. نهایت هم اگر کسی بچه داشته باشه اون بچه داره توی اون برنامه ها همراهی می کنه و خیلی انتخابی نداره. فضای مشخصی نداره و صرفا فقط توی اون سفر حضور داره. خلاصه به خاطر تمام این داستانا بحث گردشگری کودک شروع شد. شاید از یه سری سفرهای طبیعت گردی بعد حالا مثلا حوزه های شهرگردی آشنایی با فرهنگ تاریخ و همه ی این جریانات که خوشبختانه به نظرم الان خیلی داره حتی تخصصی تر هم می شه. مثلا آشنایی با خزندگان برای کودکان. آشنایی با پرندگان برای کودکان. آشنایی با حالا صنایع دستی خاصی برای بچه ها. مثلا چند نفری هستن که به طور خاص دارن تهران گردی برای کودکان برگزار می کنن.

این برنامه ها برای گردشگری کودک همراه با خانواده است؟

ببینین باز متنوعه. یعنی اولا که خوبی داستان این طوری شده که دوستانی هستن که برای بچه های زیر سه سال دارن برنامه ریزی می کنن که سفرها یا تجربه هایی را بتونن بچه ها داشته باشن مناسب سن شون. خب، اونا کنار خانواده ها هستن حتما. این تجربه ها می تونه حالا از نیم روز داخل شهر باشه تا سفرهای طولانی تر. باز برای گروه سنی مهدکودکی ها و دبستانی ها. گروهی هم هستن که با نوجوان ها دارن کار می کنن. بعضی از فضاها به این شکله که بچه ها را تنها سفر می برن واسه ی اون تجربه ی استقلال و این، تنوعی از تجربه های مختلف می شه برای بچه ها که می تونن تنهایی ولی مثلا توی یه جمع همسن و سالای خودشون داشته باشن. بعضی از گروه ها هم این جوریه که سفرهاشون با حضور خانواده انجام می شه. در حقیقت این انتخاب خانواده هاست که همراه بچه ها باشن یا نه.  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

 

گفت و گویی صمیمانه در ماشین!


بعد از تمام شدن یکی از جلسه های آموزشی پسرم، الان یادم نیست که به چه دلیل منتظر نماندم که کلاس های پویا تمام شود تا با اتوبوس مدرسه با بقیه ی دانش آموزان به خانه برگردم. تصمیم گرفته بودم که پیاده تا اولین ایستگاه اتوبوس شهری بروم و اتوبوس سوار شوم. من با توجه به توصیه ی خواهرم در مورد لباس که قبلا هم به آن اشاره کرده ام لباس مرتبی پوشیده بودم. بعد از چند دقیقه پیاده راه رفتن صدای بوق ماشینی را از پشت سرم شنیدم. برگشتم و دیدم ماشینی که خانمی راننده ی آن بود کنار خیابان توقف کرد. وقتی به ماشین نزدیک شدم خانم راننده که زنی حدودا  35،34 ساله بود از من پرسید که کجا می روم و من هم گفتم که مقصدم ایستگاه اتوبوس است تا با آن به شهر بروم. دبیرستان بیرون از شهر بود. از من خواست که سوار ماشینش بشوم تا من را برساند. تشکر کردم و سوار شدم.

فکر کردم که می خواهد من را تا ایستگاه اتوبوس برساند که البته همان هم برای من لطف بزرگی بود چون از جلسه خسته شده بودم. ماشین که حرکت کرد اول از من پرسید که معلم جایگزین چه درسی هستم؟ ( معلم جایگزین، معلمی است که هر زمان معلم اصلی غیبت دارد او سر کلاس می رود تا شاگردان بی معلم نمانند ) جواب دادم که معلم جایگزین نیستم. مادر یکی از بچه ها هستم که امروز برای شرکت در یک جلسه آمده بودم. هر دو خندیدیم. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید آیا از او پرسیدم که اگر می دانستی یک مادرم سوارم می کردی یا نه ...  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

 

کلاس تایپ به عنوان " کاردرمانی "


در اولین خاطره ی سفر دومم به آمریکا نوشتم که ما فقط با هدف بهره گیری از امکانات کشور آمریکا برای پیشرفت توانایی های پسرمان به آن کشور رفتیم. به همین دلیل من از مدتی قبل از سفر، شروع کردم به پرس و جو از دوستان و آشنایانی که در آمریکا تحصیل کرده بودند. به خودم می گفتم شاید آنها تصادفا در این زمینه اطلاعاتی داشته باشند. شاید در سال های تحصیل در آمریکا به مواردی برخورده باشند که دانستن آنها در این کشور به ما کمک کند. نمی خواستم به آمریکا برویم و در آنجا در کشوری ناشناخته، بدون هیچ پیش زمینه ای تازه دنبال این باشیم که از کجا باید شروع کنیم.

خوشبختانه یکی از دوستان عزیز و صمیمی ام، که در آبادان با هم آشنا شده بودیم و دکترای روانشناسی اش را از آمریکا گرفته بود، یکی از دوستانش را به من معرفی کرد که در همین شاخه ی کار آموزشی با کودکان کم توان ذهنی در شهر لوس آنجلس کار می کرد! خب، حتما راحت می تونید حدس بزنید که چقدر خوشحال شدم.

در آمریکا، تجربه و دیدگاه های دو نفر خیلی خیلی به من کمک کرد. اول از همه، تجربه و دانسته های خواهر عزیزم بود که از سال ها زندگی در این کشور به دست آورده است. دوم اطلاعات و توصیه های آشنای معرفی شده از طرف دوستم بود.  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

از آدما فراری یم ....


امروز خیلی بسیار خوش شانسم ... و کمی تلافی روزهایی می شود که کسی حوصله ی حرف زدن با مرا ندارد. چطور؟

این طور که وقتی گفت و گویم با مرد مسنی که گیجی مرا با متلکی شیرین جواب داده بود { منتشر شده با تیتر " ماهی سی میلیون، کجای کاری خانوم!؟ " در پشت چهره ها } تمام می شود در حال بلند شدن از چهارپایه هستم که دختر جوانی به من نزدیک می شود و می گوید:" فقط با اون آقا حرف می زنی؟ با منم حرف بزن. " می گویم: چه خوب. چی بهتر از این. شما کجایین؟ یه روز دیگه میام.

با شیطنت و خنده به لب می گوید:" من امروز فقط اینجام."

***

( با تعجب می پرسم ) فقط امروز؟

آره دیگه. نمی شه سوالاتونو بخونم فضولی بکنم؟

نه. الان بیایین با شما هم صحبت می کنم. ( به جدول کنار پیاده رو اشاره می کنم که بشینیم و صحبت کنیم. ولی آفتاب حسابی به جدول می تابد. به او می گویم ) یه کم بریم جلوتر که سایه باشه بشینیم. ( حرف من هنوز تمام نشده می بینم او سریع می رود داخل سوپری که یک ویترین مخصوص معرفی و پخش نمونه های تولیدی خوراکی کارخانه ها جلوی دیوار شیشه ای آن گذاشته اند. پشت ویترین دختر جوانی ایستاده و تکه های یک نوع شیرینی را به عابران تعارف می کند. بعد از چند دقیقه دختر جوان متقاضی صحبت با من! با یک چهارپایه از سوپر برمی گردد. آن را کنار چند کارتن خالی شده از شیرینی هایی که به عابران تعارف شده می گذارد تا من روی آن بنشینم. در حالی که خودش سرحال از شور و شیطنت جوانی رو به روی من می ایستد یعنی آماده برای جواب دادن ...

( اما قبل از اینکه من سوالی بپرسم می گوید ) الان من بهشون بگم " سَمپِلِرَم " می دونن سمپلر چیه؟  ادامه مطلب ...