پشت نگاهش چه بود ...؟
یکی از روزهایی که سرگرم کارم بودم از بین مردمی که برای خرید آمده بودند از کمی فاصله دختری را دیدم که به نظرم آشنا آمد. دقت که کردم یادم آمد که یکی از شاگردان کلاس زبان انگلیسی بود که آنجا با هم آشنا شده بودیم.
به من که رسید او هم متوجه من شد. جلو آمد و با هم کمی حال و احوال کردیم. پرسید:" اینجا کار می کنی؟ " و بعد از شنیدن جوابم دوباره پرسید:" چقدر حقوق می گیری؟ " دوباره بعد از شنیدن جوابم گفت:" آها، پس حداقل حقوق را می گیری! " بعد هم خداحافظی کرد و رفت.
خودش هم آمریکایی نبود. یادم نیست از کجا به آمریکا آمده بود. در نگاهش به من حس خاصی بود. اون موقع اولین برداشتم این بود که احتمالا به من به چشم کسی نگاه می کرد که به آمریکا آمده زبان انگلیسی یاد گرفته و دارد با کمترین حقوق کار می کند. بعد به نظرم آمد شاید آن نگاهِ خاص به نوع کار من در آن فروشگاه برمی گشت.
البته از اطلاعاتی که بتدریج از کار و زندگی دانشجویان آمریکایی می شنیدم به این نتیجه رسیدم که برداشت دومم درست نبوده. چون می شنیدم که مثلا بعضی دانشجویان آمریکایی که برای کمک خرج تحصیلی شون در رستوران ها یا کافی شاپ ها کار می گیرند اگر پیشرفت شغلی پیدا کنند و از حقوق شان و صاحب کار راضی باشند ممکن است حتی وقتی درسشان تمام شد و مدرک هم گرفتند به همان کار ادامه بدهند.
نمی دانم. به هر حال همکلاسی سابق من به آمریکا آمده بود که در این کشور زندگی کند. نه می دانستم تحصیلاتش در چه حدی است و نه آن روز در فروشگاه از او پرسیدم که او خودش چه کار می کند. یا اگر هنوز کار نمی کند دنبال چه کاری است. کاش پرسیده بودم ... اگر پرسیده بودم حالا بهتر می توانستم بنویسم پشت نگاهش چه بود؟!
کارت نمی دم نقد حساب می کنم ...
یک روز قسمتی که برایم مشخص کرده بودند نزدیک میز صندوقدار فروشگاه بود. من به کار خودم مشغول بودم و مشتری هایی هم که انتخاب شان را کرده بودند می آمدند و با کارت، پول خریدشان را می دادند و می رفتند. یک دفعه متوجه خانواده ای شدم که با سر و صدا به صندوقدار نزدیک شدند. خانواده ی شلوغی بودند که یادم نمانده چند نفر بودند. فقط مطئنم که از سه نفر بیشتر بودند. چهار نفر شاید هم پنج نفر. وقتی صندوقدار قیمت لباس های شان را جمع زد و کارت خواست تا حساب کند پدر خانواده خندید و گفت:" کارت نمی دم. نقد حساب می کنم! "
ناخودآگاه من هم مثل صندوقدار، انگار با هم در یک زمان، با تعجب به پدر خانواده خیره شدیم. جزییات این قسمت که آیا صندوقدار پرسید یا نه که چرا می خواهد نقد بدهد را بعد از 22 سال یادم نمانده. تنها چیزی که خیلی خوب یادم مانده برق شادی و شیطنتی بود که در چشم های پدر خانواده موج می زد. جوری به صندوقدار نگاه می کرد انگار می خواست بگوید که اشتباه فکر کردین من از شما زرنگ ترم ... !
فکر می کنم دلیل تصمیم این پدر، چیزی بود که من در آن زمان در مورد سیستم عملکرد کارت های اعتباری شهروندان آمریکایی شنیده بودم که با عملکرد کارت های بانکی ما فرق می کرد. می گفتند سیستم کارت های اعتباری در آمریکا به این نحو است که شخص می تواند تا حد مبلغی ( چقدر، اصلا نمی دانم ) بیشتر از موجودی واقعی اش از آن کارت اعتباری خرج کند و احتمالا فرصت داشت که در یک فاصله ی زمانی مشخص، موجودیش را افزایش بدهد تا بدهکار نشود. در نتیجه احتمال داشت که صاحب حساب، در شلوغی زندگی روزمره از دستش در برود که چقدر خرج کرده و چقدر موجودی داشته و جریمه به او تعلق بگیرد. آن پدر در حقیقت می خواسته درست به اندازه ی جیبش خرج کند!
جواب این مردم، این نبود
پیاده روی می کنم ولی البته که هدف اصلی ام پیدا کردن یک مصاحبه شونده است. شخصی که دلش بخواهد با یک روزنامه نگار که با سری و نگاهی رو به جلو به او نزدیک می شود و تقاضای گفت و گو می کند حرف بزند.
به کوچه ای می پیچم. از آن کوچه هایی است که اوایلش هیچ خبری نیست. هر دو طرف کوچه فقط دیوار است. باز پیاده روی می کنم تا می رسم به مغازه ای که در آن مردی پشت میزی نشسته است. نمی دانم چرا با نگاه اول به نظرم مناسب نمی آید. دوباره پیاده روی. به سوپری می رسم. وارد نمی شوم. از تجربه ی " پشت چهره ها " می دانم که سوپرها جای مناسبی برای مصاحبه نیست.
برمی گردم به مغازه ی قبلی. وارد که می شوم می بینم ای دل غافل یک مرد دیگر هم در گوشه ای نشسته که من از پیاده رو او را ندیده بودم. برای برگشتن دیر شده. پس به نزدیک مرد پشت میز می روم و کارم را توضیح می دهم.
به آرامی به توضیحات من گوش می دهد. می گوید:" مردم اگر با هم سخت برخورد می کنن به خاطر سختی های زندگی ست. " جواب می دهم: می دونم. اصلا منظورم این نیست که با این کار من مشکل مردم کمتر می شه. و او بلافاصله می گوید:" مشخصه. "
به من نگاه می کند در سکوت. مثل دیگران بهانه ای نمی آورد که من را از سر خودش باز کند. احساس می کنم هنوز مردد است. دوباره هدفم را بیشتر برایش باز می کنم. همچنان به من خیره است. چهره اش حالتی از آرامش و متانت دارد ولی در عین حال سنگینی و سکوت خاصی را هم در چهره و چشمانش حس می کنم. باز برای اطمینان او تکرار می کنم که نه اسم می نویسم و نه آدرس. و او باز بدون لحظه ای مکث می گوید:" اگر هم بنویسین من مشکلی ندارم. "
این جواب برای من یعنی قبول مصاحبه. ادامه مطلب ...
مشتری عصبانی و مشتری مهربان
بعد از چند ماهی که از شروع کارم در فروشگاه مروینز می گذشت یک روز یک مشتری زن آمریکایی پنجاه و چند ساله از من پرسید که لباس های جنس کتان را کدام قسمت می تواند پیدا کند. من که تصادفا کلمه ی انگلیسی کتان تا آن روز به گوشم نخورده بود چون معنی اش را متوجه نشدم جواب دادم که نمی دانم.
ناگهان آن مشتری در حالی که خیلی عصبانی و ناراحت شده بود با صدای بلندی فریاد کشید:" یکی اینجاست که نمی دونه لباس های کتانی کجاست؟ " ناخودآگاه ترسیدم. دقیق یادم نیست روزی که این اتفاق افتاد چند ماه از شروع کارم می گذشت. ولی چون محیط کارم همیشه آرام و بی سر و صدا بود خیلی حس ناخوشایندی پیدا کردم که چون من معنی یک کلمه ی انگلیسی را نمی دانستم باعث فریاد کشیدن یک مشتری شده بودم. ناراحت به اطرافم نگاه می کردم تا اینکه یکی از فروشنده ها به سمت زن رفت. او را آرام کرد و با خود برد. فروشگاه دوباره آرام شد.
همین موقع یک زن مشتری جوانی که در حال خرید بود و متوجه موضوع شده بود با مهربانی به سمت من آمد و گفت:" با من بیا تا به تو نشون بدم. " من را به قسمت دیگری برد و در حالی که به لباس های آن قسمت اشاره می کرد گفت:" لباس های کتانی اینجاست. "
بعد از این اتفاق، از قسمت مدیریت هیچ صحبتی با من نشد. شاید برای اینکه می دانستند که زبان انگلیسی، زبان مادری من نیست.
می بینی دنیا چطور شده!
قبلا در خاطرات سفر دومم به آمریکا نوشته بودم که در فروشگاهی که مشغول کار شدم قسمت خاصی را برای من در نظر نگرفتند و هر روز صبح در شروع ساعت کاری از بلندگو اعلام می کردند که من آن روز در چه قسمتی کار کنم. در نتیجه من در بیشتر قسمت های فروشگاه می چرخیدم. یکی از روزها، اول ساعت کاری از بلندگو اعلام شد که آن روز باید در قسمت پرو کار کنم. به آن قسمت رفتم و مشغول شدم. مشتری ها با چند لباس در دست می آمدند و آنها را می پوشیدند. اگر مورد پسندشان نبود درمی آوردند همان جا در اتاقک پرو به گیره آویزان می کردند لباس های خودشان را می پوشیدند و می رفتند. آنهایی هم که لباس را می پسندیدند با خودشان می بردند پیش صندوقدار تا پولش را بدهند و لباس را بخرند.
لباس های پسند نشده و جاگذاشته شده را در چوب رختی مرتب می کردم و می بردم در قسمت مربوطه اش منظم سرجای شان می گذاشتم و دوباره برمی گشتم به قسمت پرو. یک بار وقتی برگشتم به قسمت پرو، زنی را دیدم که چند شلوار و بلوز دستش گرفته و بیرون یک اتاقک پرو به انتظار ایستاده بود. بعد از چند دقیقه دختری جوان شاید 15، 16 ساله در اتاقک را باز کرد یک شلوار به زنی که بیرون در منتظر بود و حالا می شد فهمید که مادرش است داد. یک شلوار دیگر از دست مادرش گرفت و دوباره در را بست. ادامه مطلب ...