پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

سفر دوم به آمریکا

 

مصاحبه با صاحب یک سوپر کوچک


بعد از اینکه جلسه های آموزشی برای برنامه ریزی کلاس های پسرم به نتایجی رسید که در حدود امکانات دبیرستان برای او عملی شد و من با چند بار رفتن به دبیرستان و صحبت با معلمان پویا خیالم راحت شده بود که آنها با وضعیت او آشنا شده اند و برنامه هایش منظم پیش می رود به فکر پیدا کردن کار برای خودم افتادم. اول رفتم به دفتر یک روزنامه محلی. زیاد استقبال نکردند ولی گفتند اول یک بیوگرافی کامل و مفصل از تجربه های کاری ای که در کشورت داشتی بنویس و به ما بده. من به تنهایی نمی توانستم این بیوگرافی را بنویسم. باید کمک می گرفتم که برایم مقدور نشد.

در آن روزها برای اینکه بیکار نباشم دو مطلب به زبان انگلیسی نوشتم. در ایران زمانی که در روزنامه ی یاس نو کار می کردم مطلب اول را به فارسی برگرداندم که در ضمیمه ی یاس هفت روزنامه ی یاس نو در تاریخ چهارم دی ماه سال 1382 منتشر شد. واین مطلب همان یادداشتی است که با تیتر " دنیایی به کوچکی یک اتوبوس آمریکایی " در تاریخ 29 تیر ماه امسال در وبلاگ گذاشته ام.  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

بلاخره تخفیف گرفتم ...


در سفر اولم به کشور آمریکا که برای ادامه ی تحصیل رفته بودم ( سال 1356 تا آخر سال 1358 ) یک بار موقع خرید کیف یا لباسی ( یادم نمانده کدام ) که مورد نیازم بود موقع پرداخت پول به صندوقدار متوجه شدم که جنسی که برداشته ام زدگی  دارد. نقص کوچکی بود که مانع استفاده از آن جنس نمی شد. وقتی خواستم دوباره به طبقه ی مربوطه بروم و جنس را عوض کنم صندوقدار با توجه به زدگی کم آن گفت:" اگر همین را بخرین به خاطر این اشکال به شما تخفیف می دیم. " خب، منم که دانشجو بودم و ارز دانشجویی را که خانواده ام می فرستادند خیلی با احتیاط خرج می کردم قبول کردم. از آن به بعد موقع هر خریدی با دقت زیاد بالا و پایین جنسی که قصد خریدش را داشتم نگاه می کردم تا نقصی پیدا کنم و بابتش تخفیف بگیرم!

بعد از مدتی متوجه شدیم در شهر کوچک ما یک فروشگاهی هست که لباس های فروشگاه های معروف شهر را که در زمان خودش به فروش نرفته و مدل شان قدیمی شده را از آنها می خرد، لابد با تخفیفی قابل ملاحظه، و اسم کارخانه ی تولید کننده را از لباس ها جدا کرده دور می ریزد و آنها را با قیمتی پایین تر برای فروش عرضه می کند!  

من و هم اتاقیم وقتی این فروشگاه را شناختیم دیگر از هیچ فروشگاه دیگری لباس نمی خریدیم. از این فروشگاه هم فقط وقتی خرید می کردیم که متوجه می شدیم لباس هایش را حراج کرده است. موقع حراج می رفتیم ولی لباسی را که می خواستیم در آن حراج نمی خریدیم. صبر می کردیم تا در حراج بعدی که باز هم قیمت ها پایین می آمد لباس را بخریم.

یادم می آید که می خواستم یک شلوار جین بخرم. با هم اتاقیم به همان فروشگاه رفتیم. شلوار جین مورد نظر مرا داشت که در حراج خیلی خوب یادم مانده که 12 دلار قیمت خورده بود. البته دلار حالا که نه، دلار سال 1978 میلادی!  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

دیگران را نردبان نکنین


هفته ی پیش باید با مترو جایی می رفتم. ایستگاه آسانسور داشت. جلوی آسانسور یک مرد با دو زن ایستاده بودند. وقتی آسانسور رسید نمی دانم چرا آن سه نفر سوار نشدند. منتظر شدن که من با اینکه پشت سر آنها بودم اول سوار شوم. نمی دانم به خاطر موی سفید من بود یا نه. سوار شدم و آنها هم.

قبل از اینکه در آسانسور بسته شود مرد دیگری با عجله خودش را رساند و پرسید که اگر جا هست او هم سوار شود. زنی که پشت من ایستاده بود گفت:" سوار شین. جا هست." و به خانمی که کنار من ایستاده بود گفت که کمی جلوتر برود تا آن مسافر هم سوار شود. مرد سوار شد ولی محجوبانه گفت:" نکنه آسانسور سنگین بشه؟ " من به شوخی گفتم: راه که افتاد می فهمیم! ولی زن پشت سر من که به او گفته بود سوار شود خیلی سریع سرش را چرخاند و تابلوی کوچکی را که ظرفیت آسانسور روی آن نوشته شده بود خواند و گفت: "نگران نباشین 450 کیلو گنجایش داره. "

آسانسور که رسید دیدم زنی که کنار من بود و به در نزدیک تر بود پیاده نشد و صبر کرد که اول من پیاده شوم. کارت زدم و از دستگاه ورودی گذشتم. آن زن مسافر که همچنان بیرون آسانسور ایستاده بود به محض اینکه زن مسافر پشت سر من کارت زد و از دستگاه گذشت بلافاصله پشت سر او از دستگاه گذشت. هر سه وارد شدیم و کنار بقیه ی مسافران منتظر رسیدن قطار شدیم. من و زن پشت سرم که متوجه کارت نزدن آن مسافر شده بودیم ناخودآگاه بدون اینکه کلمه ای با هم حرف بزنیم فقط به هم نگاه کردیم.

آن زن مسافر که متوجه نگاه ما به هم شده بود بلافاصله از کنار ما دور شد. با دور شدن او زنی که در آسانسور پشت من ایستاده بود با تاسف گفت:" دیدین خانوم. من هر روز از اینجا سر کار می رم و می بینم کسایی را که همین طوری دنبال بقیه، کارت نزده سوار می شن. "

قطار که رسید تصادفا کنار هم نشستیم و باز چند جمله ای با هم صحبت کردیم. من که معمولا روزنامه یا مجله یا کتابی با خودم دارم که داخل مترو مشغول باشم دلم نیامد مجله ای را که داشتم از کیفم دربیاورم و بخوانم. چون وقتی با کسی حرف می زنی  درآوردن مجله و خواندن آن شاید به این گرفته شود که یعنی " دیگه بسه. می خوام مجله بخونم ... " در همین کشمکش با خودم بودم که دیدم او از کیفش کتابی را درآورد و مشغول شد. خوشحال من هم مجله ام را درآوردم. او تا مجله ی مرا دید بلافاصله یک نشانِ کتاب از کیفش درآورد و به طرف من گرفت و گفت:" بگیرین. " از سرعت عملش خنده ام گرفته بود. گفتم: ممنون. خودم دارم. گفت:" من همیشه یکی اضافی تو کیفم دارم. " همین باعث شد باز کمی با هم حرف بزنیم. و بعد هر دو مشغول خواندن شدیم که یک دفعه شنیدم با اشاره به یک کلمه ی تیتر مقاله ای که می خواندم گفت:" چه جالب! ببینین همون کلمه ی تیترمقاله ای که می خونین تو اسم کتاب من هم هست. " از این اتفاق می خندیدیم که منِ شکارچیِ آدم برای مصاحبه یک دفعه وسط خنده پرسیدم: ببخشین می شه بپرسم کارتون چیه؟ گفت:" من دفتر بیمه دارم. "

خلاصه ... من وبلاگم و کارم را برایش باز کردم و از او قول مصاحبه گرفتم.  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

دعوت به خوردن قهوه


وقتی داشتم خاطره ی درخت لیموی همسایه ی رو به رویی خانه ی خواهرم را می نوشتم خاطره ی دیگری که آن هم مربوط به ساکنان محل زندگی خواهرم بود یادم آمد. در آن حدود یک سالی که ما در آمریکا بودیم مادرم هم برای چند ماهی به آمریکا آمد. من در آن موقع هنوز کار نمی کردم و در خانه بودم. خواهرم و همسرش که سر کار می رفتند من و مادرم بعد از خوردن صبحانه می رفتیم پیاده روی.

شهر محل زندگی خواهرم شهر کوچکی بود پر از دار و درخت. آهسته آهسته راه می رفتیم حرف می زدیم و از فضا لذت می بردیم. فاصله سنی من با مادرم، حدود سی سالی می شد. من 47، 48 ساله بودم و مادرم 77، 78 ساله. برای خانواده های آمریکایی دیدن مادر و دختری که با هم پیاده روی می کنند جالب بود. اگر در باغچه ی خانه شان بودند یا ما را از پنجره ی خانه شان می دیدند بیرون می آمدند تا با هم چند جمله ای حرف بزنیم. البته فقط زنان خانواده.

نگاه شان به ما لطیف و خوشایند بود. با لبخند رضایت بخشی که به نظر من حاصل دیدن حسِ زندگی بین مادرم و من بود با ما صحبت می کردند. در همین چند جمله حرف زدن های ما یک اتفاق طنازی می افتاد. و آن این بود که موقع خداحافظی می گفتند:" حتما یک روز بیایید خانه با هم قهوه بخوریم. " ما هم قبول می کردیم و می گفتیم حتما و تشکر می کردیم. حتی همان همسایه ی رو به رویی که اجازه داده بود خواهرم از لیموی درخت شان بکند هم این دعوت را از مادرم و من کرده بود. ولی خب، هیچ وقت هم نشد واقعا برویم و با هم قهوه بخوریم ...

سفر دوم به آمریکا

لیموها در انتظار کنده شدن!


همسایه ی آمریکایی رو به روی خانه ی خواهرم یک درخت لیمو در باغچه ی جلوی خانه اش داشت. میوه اش از آن لیموترش های بزرگ بود. درخت خیلی خوش منظر و با نمکی بود! با نمک بود چون قد بلندی نداشت ولی در عوض پر شاخه و افشان بود مثل یک چتر بزرگ. و همیشه پر از لیمو. لیموها مثل لامپ های زرد بیضی شکل از انبوه شاخه های آن درخت کوچک اندام به شادی آویزان بودند. اینکه می نویسم به شادی آویزان بودند برای این است که چنان رنگ زردشان در نور آفتاب شفاف می شد که انگار به بیننده می گفتند بیایید ما را بکنید ...   منتظریم!!  

طبق عادت مردم آمریکا که قبلا هم نوشته ام که خودشان زیاد میوه های درختان خانه شان را دست نمی زدند و این خانواده هم همین طور بودند خواهرم از آنها اجازه گرفته بود که هر وقت لیمو نداشتند چند تایی از لیموهای درخت را بکند بیاورد و استفاده کند.

گاهی شب وقت شام متوجه می شدیم که در یخچال لیمو نداریم. خواهرم از خانه بیرون می رفت و در تاریک روشن غروب با احتیاط زیاد که شاخه ای را زخمی نکند چند لیمو می کند و برمی گشت. حالا البته نمی دانم که بعد از گذشت این همه سال آیا هنوز مردم آمریکا مثل آن سال ها به میوه های درختان خانه شان بی اعتنا هستند یا نه.

وقتی خواهرم  با لیموها برمی گشت می خندیدیم و می گفتیم: رفتی از باغ خونه لیمو کندی این موقع شب؟! یا می گفتیم: چه زود از سوپر برگشتی. خیابون ها این قدر خلوت بود ...