با بچه ها در اتوبوس
در ترم دوم برای پویا در کنار برنامه هایی خاصی که برای دانش آموزان کم توان ذهنی داشتند یک کلاس زبان انگلیسی با دانش آموزان غیر امریکایی و یک کلاس آموزش تولید ظرف های سفالی هم گذاشتند. من چند بار برای صحبت با معلم های این کلاس ها به دبیرستان رفتم. دبیرستان بزرگی بود که ساختمان کلاس های مختلفش با راهروهای طویلی به هم راه پیدا می کرد. جوری بود که اگر یک راهرو را اشتباه می رفتم کلاس مورد نظرم را پیدا نمی کردم و باید دوباره از چند راهرو می گذشتم تا به کلاس پسرم برسم و صبر کنم تا بعد از کلاس با معلمش حرف بزنم.
خواهرم شاغل بود و نمی توانست روزهایی که من می خواستم به دبیرستان پسرم بروم مرا به آنجا برساند. الان یادم نیست با کدام مسئول در دبیرستان صحبت کردم و اجازه گرفتم که روزهایی که در دبیرستان کار داشتم برای رفتن به آنجا و برگشت به خانه ی خواهرم بتوانم همراه با پویا سوار اتوبوس دبیرستان بشوم. به همین دلیل مجبور بودم که وقتی صحبتم با معلم های پسرم تمام می شد صبر کنم تا کلاس های پویا تمام شود. این مدت انتظار را یا با قدم زدن در محوطه ی دبیرستان که فضای سبز و طبیعی زیبایی داشت می گذراندم یا در کتابخانه می نشستم.
در نتیجه ی این وقت گذرانی های من در دبیرستان، کم کم معلمان و دیگر کارکنان متوجه شده بودند که من مادر یک دانش آموز کم توان ذهنی ای هستم که از کشور دیگری به آنجا رفته ایم. یکی از روزهایی که در راهروها به دنبال کلاس پویا بودم خانمی که نفهمیدم معلم بود یا مشاور، به طرف من آمد و با مهربانی گفت:" شاید شما نمی دونید که می تونید وقتی بچه تون 18 ساله شد برید به اداره ی ... و بگین که دیگه توان نگهداری از او را ندارین تا بتونین از خدماتی که به این بچه ها تعلق می گیره استفاده کنین. "
از بچه های ما بهتر می خونه و می نویسه!
نمی دانم شماهایی که خواننده ی پیگیر وبلاگ من هستید تا حالا متوجه شده اید که من یک پسر کم توان ذهنی دارم در سطح دیرآموز با بهره ی هوشی نزدیک به 89. و شاید بد نباشد بنویسم که دیرآموز به افرادی گفته می شود که بهره ی هوشی آنها بین 70 تا 89 باشد. سفر دوم من با خانواده ام به آمریکا با این هدف بود که ببینیم آیا می توانیم از امکانات آنها برای کمک به وضعیت پسرمان و بالا بردن توانایی های او استفاده کنیم؟
شش ماه مانده بود تا پسرمان 18 ساله شود ما به این سفر رفتیم. کارمند فرودگاه با دیدن تاریخ تولدش به او گفت:" خوب موقعی داری می ری. اگه چند ماه دیگه بود نمی تونستی بری. "
در شهر محل زندگی خواهرم که ما هم پیش آنها بودیم پسرم، پویا، را در دبیرستان شهر که در کنار رشته های دیگر مقطع دبیرستان یک قسمت آموزشی هم برای دانش آموزان کم توان ذهنی داشت ثبت نام کردیم. چند هفته ای که از شروع کلاس ها گذشت روزی به دبیرستان رفتم تا با معلم پسرم صحبت کنم.
معلم کلاس با دیدن من وقتی فهمید مادر پویا هستم با خوشحالی گفت:" پویا خیلی خوب پیشرفت کرده. از بچه های خودمون بهتر می تونه بخونه و بنویسه! "
من با لبخند ملیحی! که از یادآوری آن تابستانی که به یاد دادن خواندن و نوشتن الفبای انگلیسی در دو شکل کوچک و بزرگ به پسرم گذشت به لبم آمده بود به معلمش گفتم که پسرم در ایران، خواندن و نوشتن زبان انگلیسی را یاد گرفته بوده.
ماهی سی میلیون، کجای کاری خانوم!؟
امروز خیلی خوشحال و سرحال آمده ام برای مصاحبه. چرا خوشحال و سرحال هستم؟ برای اینکه از چند وقت قبل دختر جوانی را که در پیاده رو بساط فروش زیورآلات دارد برای "پشت چهره ها" در ذهنم نگه داشته ام. حالا اینکه با من حرف می زند یا نه، مرحله ی بعدی است! سرکیف هستم چون امروز لازم نیست موقع راه رفتن با چشم شکارچی ... به چهره و وجنات مردم خیره شوم.
چند باری که ظهر به بعد برای مصاحبه رفته بودم و نتیجه حاصل نشده بود باعث شد تصمیم بگیرم که زمانی از خانه حرکت کنم که حدود ساعت یازده تا یازده و نیم به محل مورد نظرم برسم. امروز هم در همان ساعت می رسم به بساط زیورآلات. ولی او را می بینم که هنوز بساطش را کامل نچیده است. از او می گذرم تا کمی پیاده روی کنم و برگردم. بعد از چند دقیقه در پیاده رو به بساط پسر جوانی می رسم که خشکبار می فروشد. او هم مناسب کارم است ولی با گوشی اش حرف می زند. از او هم می گذرم با این امید که بعد از چند دقیقه پیاده روی برگردم و ببینم که صحبت او تمام شده باشد. اما وقتی برمی گردم می بینم که او با حرارت هنوز مشغول است. باز مدتی وقت می گذرانم. در برگشت می بینم که او کمی دورتر از بساطش در سایه ی خنکی همچنان گوشی به دست است.
انگار داستان گفت و گوی تلفنی او ادامه دار است. دوباره تصمیم می گیرم بروم سراغ صاحب بساط زیورآلات. به او که می رسم می بینم کارش تمام شده و روی جدول کنار پیاده رو نشسته. منتظر مشتری. حتی جلو نمی روم که شانسم را امتحان کنم. چون به نظرم می آید او که حالا زمان شروع کارش است و هنوز مشتری ای به سراغش نرفته چرا قبول کند و حوصله ی حرف زدن با یک روزنامه نگار را داشته باشد. همان آن تصمیم می گیرم که بهترین زمان تقاضای مصاحبه با او ساعت پنج یا شش عصر است.
پس به پیاده روی ادامه می دهم. دوباره نگاهم روی همه می لغزد. چند قدم جلوتر در پیاده رو مرد مسنی را می بینم که روی چهارپایه ای نشسته و به دیوار جلو آمده ی سوپری که از مغازه ی خودش بزرگتر است تکیه داده و پاهای ش را هم خیلی راحت روی چهارپایه دیگری دراز کرده و به عابران یا فضای جلوی چشمانش نگاه می کند. جلو می روم و بعد از سلام کارم را توضیح می دهم. به سادگی قبول می کند. ادامه مطلب ...
دنیایی به کوچکی یک اتوبوس آمریکایی
( قبل از شروع یادداشتی که تیتر آن در بالا آمده باید بنویسم که از این هفته به بعد خاطرات سفر دوم من به آمریکا را مثل گذشته در وبلاگ خواهم گذاشت. با این تفاوت که برای شروع، به سراغ خاطره ای می روم که آن را در زمانی که در آمریکا بودم با هدف چاپ در نشریه ای به زبان انگیسی نوشتم که امکان چاپش فراهم نشد. یادداشت را در ایران زمانی که در روزنامه ی یاس نو کار می کردم به فارسی برگرداندم و چاپ شد. تصمیم گرفتم که خاطرات سفر دوم را با این یادداشت شروع کنم. )
به دلایلی، چند ماهی را در ایالت کالیفرنیای آمریکا به سر می بردم. در این مدت برای شرکت در یک کلاس آموزش زبان انگلیسی، پنج هفته سوار یک خط اتوبوس می شدم. مثل من، مسافرهای ثابت دیگری هم بودند که در ایستگاه های مشخصی سوار و پیاده می شدند.
دیدن روزانه ی تعداد مشخصی مسافر در پنج هفته، گر چه زمان زیادی نیست، ولی عادتی را در شخص به وجود می آورد که هر تغییری در آن می تواند فکر انسان را درگیر پیش بینی اتفاقاتی کند که به آن تغییر منجر شده است. مطلبی که با هم می خوانیم برشی عرضی از رفتار و شخصیت این مسافران ثابت در زمان حضورشان در اتوبوس است. ادامه مطلب ...
این اوضاع لایق مردم ما نیست
امروز می روم تا با مرد کفاشی گفت و گو کنم که چند وقت پیش تصادفا در کوچه ای او را در مغازه اش دیده بودم و به نظرم آمده بود که برای مصاحبه ی "پشت چهره ها" مناسب است. چطور به این کوچه رسیدم؟ آن روز در آن محل قراری داشتم. من خیلی مقید هستم که همیشه سر وقت به قرارم برسم و خوشبختانه رفت و آمد با مترو این امکان را برایم میسر کرده است. اما آن روز نمی دانم چه چیزی حواسم را پرت کرده بود که وقتی به محل قرار رسیدم با نگاه به ساعت گوشی یم فهمیدم که حدود نیم ساعتی زودتر رسیده ام.
با خودم گفتم در همان محل پیاده روی می کنم و داخل مغازه ها را هم نگاه می کنم شاید چشمم به کسانی بیفتد که به درد گفت و گوهایم بخورند. بعد از چند دقیقه پیاده روی در خیابان اصلی پیچیدم به اولین کوچه ای که جلوی پایم سبز شد. از جلوی ویترین مغازه ای که لوازم یدکی ماشین می فروخت گذشتم و با دیدن مرد فروشنده باز به خودم گفتم این را در ذهنت نگه دار. به راهم ادامه دادم. تابلوی یک کفاشی نظرم را جلب کرد. زیر تابلو ایستادم و به داخل ساختمان نگاه کردم. مغازه ی کفاشی کوچکی را دیدم که اولین ردیف پله ها به آن ختم می شد و بعد پله ها به طبقه های بعدی می رسید. نمی دانم کوچکی مغازه که به اندازه ی یک زیرپله بود یا وجنات کفاش، تا همان حدی که می شد از پیاده رو دید، بود که باعث شد این کفاشی در ذهنم رسوخ کند و بماند. در کوچه باز جلوتر رفتم و به یک مغازه ی تعمیر وسایل برقی رسیدم که به نظرم آمد دو سه نفری که در آن با هم حرف می زدند ارمنی هستند. اصلا هم یادم نمانده که از اسم نوشته شده روی شیشه ی ویترین مغازه متوجه شدم یا از شنیدن حرف های آنها. زبان ارمنی به گوشم آشناست.
حالا که به همان کوچه آمده ام اول از همه به سراغ کفاش می روم. با او صحبت می کنم و کارم را توضیح می دهم. خیلی آرام و ساکت گوش می دهد. حرف های من که تمام می شود به سادگی می گوید:"چی بگم؟" می گویم: من می پرسم. شما جواب بدین. ادامه مطلب ...