بهمن سال 58 برگشتم
درسم که آمریکا تمام شد منتظر بودم که مدرکم هم آماده شود و به دستم برسد تا بلیط بگیرم و برگردم ایران. وقتی مدرکم را گرفتم که همزمان شد با مدرک گرفتن اولین هم اتاقیم، تصمیم گرفتیم با هم به ایران برگردیم. بلیط خریدیم و سرخوشانه کارهای باقی مانده مان را انجام می دادیم تا روز پرواز برسد.
مدتی بعد از اینکه بلیط را گرفتیم عموی هم اتاقیم که ساکن نیویورک بود به برادر زاده اش گفت:" درس تان که تمام شده. کاری هم که ندارین. با دوستت دو هفته بیایین نیویورک خونه ی ما. دل مون برات تنگ شده. بیا تو را ببینیم. بعد برو ایران. دو هفته ای مهمان ما باشین. برین دو تایی نیویورک را حسابی بگردین. ما هم یک دل سیر تو را ببینیم. "
هم اتاقیم به من گفت:" مهوش بیا بلیط هامونو عقب بندازیم بریم دو هفته خونه ی عموی من، نیویورک را با هم بگردیم. تو هم که نیویورک را ندیدی. " پیشنهاد از این بهتر دیگه تو آمریکا چی می تونست باشه!
ولی من چنان دلم برای ایران و خانواده ام تنگ شده بود و کلی کفری بودم از اینکه 21، 22 سال ایران بودم هیچ اتفاقی نیفتاده بود تا من خارج شدم این همه ماجرا پیش آمده بود به هم اتاقیم گفتم: تو اگه می خوای بلیطت را عقب بندازی حق داری. عقب بنداز. هیچ اشکالی هم نداره. ولی من همون 15 ژانویه که تاریخ بلیط هست برمی گردم!
هم اتاقی من اما رفیق نیمه راه نشد. همان تاریخ با هم به ایران برگشتیم. تاریخ بلیط برگشت هرگز از یادم نرفت. ما 15 ژانویه سال 1980 میلادی برابر با بهمن ماه سال 1358 به تهران برگشتیم.
به ایران برمی گردم
دی ماه سال 1358 بود که تمام کارهایم در آمریکا تمام شده بود. مدرکم را هم گرفته بودم و دیگر واقعا آماده ی ترک آمریکا و برگشت به ایران بودم. وقتی یکی از استادان آمریکایی ام ( ما استادان اهل کشورهای دیگر هم داشتیم ) شنید که من می خواهم به ایران برگردم با تعجب و نوعی تغییر حالت در چهره اش که نفهمیدم از چیست به من نگاه کرد و گفت:" چطور در این روزهایی که کشورت آشفته و شلوغِ می خواهی برگردی؟ " و وقتی اشتیاق و شور و شوق رفتن به کشورم را در من دید با حسرت گفت:" به جوانانی مثل تو غبطه می خورم. کاش جوانان آمریکایی هم مثل تو بودن. "
وقتی تاریخ سفرم مشخص شد و بلیط م را گرفتم برای خداحافظی به اتاق همان استادم که هم مشاور من بود و هم مدیر گروه رفتم. با چهره ای خندان از من استقبال کرد و چون از من شنیده بود که به حرفه ی روزنامه نگاری خیلی علاقه دارم و فکر می کرد وقتی به کشورم برگردم حتما در همین رشته کار خواهم کرد بعد از آرزوی سفری ایمن و خوش به من گفت:" وقتی در ایران مشغول کار شدی حتما کپی نوشته هات را برای من بفرست. " و بلافاصله با صورت خندانش اضافه کرد:" روزنامه برام نفرستی! ترجمه کن بعد بفرست ... " خندیدم و گفتم: البته شوخی می کنین. خودتون هم می دونین که این اصلا عملی نیست.
برای بستن وسایلم نیاز به چمدان تازه داشتم. به فروشگاه بزرگی رفتم که می دانستم چمدان برای فروش دارند. وقتی دنبال چمدان مورد نظرم می گشتم برای اینکه زودتر خریدم تمام شود از فروشنده ای کمک خواستم. فروشنده که از لهجه ی انگلیسی حرف زدنم متوجه شده بود خارجی هستم پرسید اهل کدام کشورم. و وقتی شنید ایرانی هستم او هم با تعجب همان جمله ی استادم را به من گفت. ادامه مطلب ...
اومدیم دیگه گرفتار شدیم ....
امروز تصمیم می گیرم به خیابانی بروم که پارسال در آن خیابان موفق شده بودم با یک تعمیرکار موتور کولر مصاحبه کنم. محله اش را می شود گفت از محله های قدیمی تهران است. وقتی یاد این محله می افتم کمی به خودم امیدواری می دهم که شاید باز بتوانم کسی را پیدا کنم که با من حرف بزند. نه مثل آن دو روزی که در دو هفته ی گذشته به دو نقطه ی تهران رفتم و دست از پا درازتر با گوشی ای که هیچ گفت و گویی در آن ضبط نشده بود بی حال و حوصله به خانه برگشتم. گزارش یک روز از آن دو روز ناموفق را شاید در " پشت چهره ها " ی قبلی خوانده باشید.
در خیابان از جلوی مغازه ها یکی یکی با قدم های کوتاه رد می شوم تا فرصت داشته باشم به چهره ها نگاه کنم و تصمیم بگیرم که از صاحب کدام چهره بخواهم که با من صحبت کند. جلوی مغازه ای مرد مسنی را می بینم که روی یک قطعه ی فلزی استوانه ای نشسته و به خیابان و رفت و آمدها خیره شده.
نزدیکش می روم. خیلی مختصر کارم را توضیح می دهم. فقط نگاهم می کند و چیزی نمی گوید. از سکوتش استفاده می کنم و ادامه می دهم که فقط چند تا سوال می پرسم. یک ربع یا بیست دقیقه هم بیشتر طول نمی کشد. همان طور که آرام و بی حرکت است بدون هیچ تغییر حسی در صورتش خیلی ساده فقط می گوید:"بپرس."
***
دو صندلی ارج قدیمی رنگ و رفته را تا شده به دیوار مغازه در پیاده رو تکیه داده اند. یکی از آنها را برمی دارم. باز می کنم و روی آن می نشینم.
شما اول بگین کارتون چیه؟
من کارم رنگ کاریه. رنگ کاری چوبه.
چطور شد این کار را انتخاب کردین؟
دیگه رفتیم از بچگی، رفتیم شروع کردیم. شد.
یعنی از بچگی همین کار را کردین؟
بله. ادامه مطلب ...
مثل شمال خودمونه ....
جزیره ی دوم ایالت هاوایی که انتخاب کرده بودیم دیدنی هایش بیشتر در خود جزیره بود. در نتیجه نیاز نشد که ماشین کرایه کنیم. یادم هست که از جاذبه های جزیره، باغی بود با انواع و اقسام مختلف گل و گیاه و درخت برای بازدید توریست های علاقه مند به طبیعت. با هم اتاقی یم در مسیرهای متنوع باغ قدم می زدیم و با دیدن بعضی گیاهان و درخت هایی که در ایران هم داریم هیجان زده هی به هم می گفتیم: ببین ببین عین شمال خودمونه!
بعد از مدتی که چند باری ذوق زده از یادآوری طبیعت زیبای شمال، سرخوش شده بودیم ناگهان چشم مان به هم افتاد و خنده مان به آسمان رفت! بعد از چند دقیقه در حالی که به سختی خنده مان را ساکت می کردیم تقریبا هم زمان گفتیم: این همه هزینه کردیم اومدیم هاوایی هی می گیم مثل شمال خودمونه مثل شمال خودمونه ....!
در این جزیره در بازدید از جاهای دیدنی آن با مردی آشنا شدیم که مشاور و راهنمای دفتری بود که به توریست های خارجی خدمات می داد. او به ما از تشکیل جلسه ای در یک منطقه ی زیبایی از جزیره که هنوز ندیده بودیم خبر داد و از ما دعوت کرد که در آن جلسه شرکت کنیم و آن منطقه ی زیبا را هم ببینیم. در توضیح دعوتش به ما گفت که اگر هر مشاور و راهنمایی بتواند توریست های بیشتری با خودش برای شرکت در آن جلسه ببرد برای دفترش امتیاز شغلی محسوب می شود. ادامه مطلب ...
داشتم با زندگی خداحافظی می کردم
در جزیره ی دوم که اسم هیچ کدام شان هم یادم نمانده روزی هوس شنا کردیم. ماشینی کرایه کردیم و به ساحلی دور از جزیره رفتیم. نقطه ی خلوتی پیدا کردیم که واقعا پرنده هم پر نمی زد. زیراندازمان را انداختیم. کمی نشستیم خیره به آب و کرانه ی ساحل.
قرار شد اول من برای شنا بزنم به آب. فکر می کردم از شنا در آن آب چه لذتی خواهم برد. با هیجان داخل آب پریدم. شروع کردم به شنا کردن. اما دیدم شنا در آن آب، آن لذتی را که در انتظارش بودم به من نداد. حس عجیبی داشتم. انگار که در آب سنگین و سختی شنا می کردم. آب آن دریا یا اقیانوس ( که دقیق نمی دانم کدام بود ) که به بدنم می خورد هیچ حس لطیفی نداشت. از ساحل دور شده بودم ولی هنوز هم اتاقی یم را می دیدم. شنا می کردم ولی نه در آن جهتی که می خواستم! یعنی مثلا اگر می خواستم کمی به جلو شنا کنم و به قسمت های عمیق تر آب برسم وقتی برمی گشتم و ساحل را نگاه می کردم می فهمیدم که فاصله ام از ساحل زیاد نشده فقط به جای جلو رفتن انگار آن آب سنگین با جریان پرقدرتش من را بیشتر به چپ و راست کشیده بوده.
از شنا که لذت نبرده بودم. جریان قوی آب هم خسته ام کرده بود. زودتر از فرصتی که برای شنای خودم در نظر گرفته بودم از آب بیرون آمدم. به هم اتاقی یم گفتم: خیلی مواظب باش و احتیاط کن. آب، آدم را با خودش می کشه. من وقتی می خواستم از آب بیرون بیام جایی در آب شروع به شنا کردم که تو در مسیر مستقیمِ نگاه من در ساحل نشسته بودی و تو را می دیدم. با خودم گفتم مستقیم طرف ساحل شنا می کنم. ولی بعد از چند دقیقه که سرم را از آب بیرون آوردم و ساحل را نگاه کردم دیدم تو اصلا در مسیر دید من نیستی. یعنی جریان آب من را به طرف دیگه ای کشونده بود. خیلی مراقب باش. ادامه مطلب ...