چند بار دور جزیره را گشتین؟
در دوره ای که اولین آپارتمان را با یکی از دانشجویان ایرانی خوابگاه گرفته بودیم روزی با هم برای خرید هفتگی خانه به سوپری رفتیم که در یک مجموعه ی تجاری بود. همان طور که در راهروها راه می رفتیم تا موادی را که نیاز داشتیم پیدا کنیم و بخریم در یک گوشه ای پیشخوانی دیدیم که فردی پشت آن ایستاده بود و از نوشته ها و پوسترهای بالای سرش متوجه شدیم که غرفه ی کوچک شرکتی است که مقدمات سفر به ایالات دیگر آمریکا را برای مراجع کنندگانش فراهم می کند.
نمی دانم چه شد که یک دفعه فکر سفر به ایالت هاوایی که خیلی تعریفش را شینده بودیم به سرمان زد! اصلا هم یادم نمیاد که آیا قبل از آن روز این فکر به ذهن یکی از ما رسیده بود و او با دیگری مطرح کرده بوده یا نه. مثل این بود که انگار فکر این سفر ناآگاهانه در ذهن ما می چرخیده و با دیدن آن غرفه، ناگهان از مخفیگاهش به خودآگاه ما پریده ...
ما دو جزیره از جزایر هاوایی را که نمی دانم چند تا هستند انتخاب کردیم و مسئول غرفه بلیط هواپیما و رزرو هتل را برای ما انجام داد برای سفری یک هفته ای. این را هم بنویسم که شاید یکی از دلایل اصلی ای که ناخودآگاه امکان این سفر رفتن به ذهن مان رسید این بود که هم من و هم هم اتاقی یم آن قدر با احتیاط ارز دانشجویی را که از ایران برای مان می رسید خرج می کردیم که توانسته بودیم قدری از آن را پس انداز کنیم.
اولین جزیره ای که انتخاب کرده بودیم از نظرمساحت وسیع بود با مناظری دیدنی. ماشینی کرایه کرده بودیم و برنامه مان این بود که تا جایی که زمان مان فرصت می داد طبیعت جزیره را وجب به وجب ببینیم. همین شد که وقتی زمان حرکت به جزیره ی دوم رسید و رفتیم تا ماشین را پس بدیم کارمند آن دفتر از عدد کیلومتر ماشین که نشان می داد ما در آن چند روز چقدر رانندگی کرده ایم واقعا سرش سوت کشید! در حالی که حسابی خنده اش گرفته بود گفت:" شما دو تا دختر چند بار دور جزیره را گشتین؟ "
کاش می آمدم بیرون ...
وارد فروشگاهی می شوم که لوازم منزل می فروشد. فضای فروشگاه مانند دو اتاق تو در توست. در اتاق اول که من وارد می شوم مردی حدود سی و چند سالِ در حال قدم زدن است. سلام که می کنم حتی جواب سلام را هم نمی دهد. انگار نه انگار کسی وارد فروشگاه شده است. تا من شروع به صحبت نمی کنم اصلا نمی پرسد که چه کار دارید؟
موضوع کارم را که می شنود با چهره ای خیلی سرد و ساکت فقط می گوید که باید برود جایی. از در که بیرون می آیم با خودم فکر می کنم که کاش وقتی جواب سلامم را نداد و طوری رفتار کرد که انگار کسی وارد فروشگاه نشده بدون هیچ حرفی از آنجا می آمدم بیرون ...
همین دیگه، وقت ندارم
دنبال فروشگاهی می گردم که فقط یک نفر در آن نشسته باشد. از جلوی ویترین فروشگاهی رد می شوم که چراغ و لوستر می فروشد و مردی جوان پشت میز آن نشسته است. وارد می شوم و بعد از سلام کارم را توضیح می دهم. با مهربانی گوش می کند ولی راضی به حرف زدن نیست. به نظرم سی و دو سه سالِ است. می گوید تجربه ی آنچنانی در زندگی ندارد که بخواهد از آنها حرف بزند.
ادامه مطلب ...
نکنه خودتون عمدا آتش زدین!؟
در برگشت به آمریکا از همان سفر به ایران که در مسیر فرودگاه با پیشنهاد غیر فرهنگی من! دو هلو از آن باغ معروف کندیم و خوردیم وقتی در فرودگاه از هواپیما پیاده شدیم و چمدان های مان را برداشتیم خیال مان راحت بود که ماشین هم اتاقیم در پارکینگ هست. سوار می شویم و باز شاد و خندان از یادآوری سفر خوشی که داشتیم به آپارتمان مان می رویم.
ماشین، سالم در همان نقطه ای بود که هم اتاقیم پارک کرده بود. سرخوش چمدان ها را در صندوق گذاشتیم و راهی شدیم. در بین راه با یادآوری خاطرات شیرین سفرمان در ایران و بازتعریف آنها به همدیگر کلی می خندیدیم. این قدر از یادآوری دوباره ی آن لحظه های پرنشاط لذت می بردیم که صبر نمی کردیم تعریف طرف مقابل تمام شود. تو حرف هم می پریدیم و شلوغ می کردیم. وقتی هم که به باغ هلوی کذایی رسیدیم هر دو بی اختیار ثانیه ای ساکت شدیم و بعد صدای خنده مان حسابی ماشین را پر کرد.
با همین حال خوش به شهرمان رسیدیم. هنوز چند خیابان مانده بود که به آپارتمان مان برسیم ناگهان دیدیم دودی از قسمت جلو نزدیک به فرمان در ماشین پخش شد. با تعجب به هم نگاه می کردیم که با دیدن شعله های آتش که از موتور ماشین بیرون می زد وحشت زده و هراسان بعد از توقف ماشین از آن پیاده شدیم. ادامه مطلب ...
هلویی با عطر و مزه ی هلوی ایرانی
در این مدتی که در آمریکا درس می خواندم فکر کنم دو بار به ایران آمدم تا خانواده ام را ببینم. در یکی از این سفرها با هم اتاقیم با هم به ایران آمدیم. هم اتاقیم تصمیم گرفت که با ماشین خودش به فرودگاه برویم. می خواست ماشین را در پارکینگ فرودگاه بگذارد تا موقع برگشتن راحت به خانه برسیم.
در مسیر به طرف فرودگاه حسابی شاد و پرانرژی بودیم. می گفتیم و می خندیدیم. وقتی انسان شاد است با کوچک ترین بهانه ای حتی شاید گاهی هم بدون بهانه خنده سر می دهد. خنده از سر و روی ما بالا می رفت که ناگهان من باغ درختان هلویی را دیدم که میوه هایش حسابی رسیده بود. باغ دیوار نداشت و فاصله اش با ماشین ما زیاد نبود. هلوها را می دیدم خوش رنگ و بزرگ و آبدار!
می دانستم وقت کافی داریم چون از ذوق رفتن به ایران و دیدن خانواده و دوستان، خیلی زود حرکت کرده بودیم. شکل و قیافه ی هلوها من را به یاد هلوهای خودمان در ایران انداخته بود. باز علاقه ام به میوه به من چیره شد ... از هم اتاقیم خواستم جایی که ممنوع نباشد ماشین را نگه دارد تا من دو تا هلو برای خودمان بکنم!!
می دانم! این پیشنهاد من یک خواسته ی غیر اخلاقی و غیر فرهنگی بود. به خصوص که خودم نوشته ام که میوه های درختان پراکنده در کوچه های شهر چیکو خوش طعم بودند ولی میوه هایی که ما از سوپرها می خریدیم و در خانه می خوردیم اصلا طعم و بوی میوه های ایران را نداشتند. نمی دانم چطور با دیدن آن هلوهای رسیده به نظرم آمد که باید خیلی طعم و مزه شان مثل هلوهای ایران باشد.
هم اتاقیم قبول کرد و در جای مناسبی ماشین را نگه داشت. من پیاده شدم و طبق قولم دو هلو کندم. وقتی می خوردیم هم اتاقیم هم گفت که واقعا مثل هلوهای خودمان است. دلیلش را البته در سفر دوم مان به امریکا فهمیدم. در آن سفر چون خواهر من که خیلی به طبیعی بودن مواد غذایی اهمیت می داد و می دهد هر وقت برای خرید میوه به بازار شهرش می رفتیم خیلی دقیق می گفت که مثلا این میوه را نخرید چون مواد غیرطبیعی در کشت آن استفاده شده است. منظورم این است که به احتمال زیاد صاحب آن باغ هلو که من نتوانستم به میلم برای خوردن هلوی آن غلبه کنم برای کشت بهتر محصولش از مواد طبیعی استفاده کرده بوده.
به بساطش که می رسم می بینم هنوز جنس هایش را کامل نچیده است. پیش پایش انبوهی جعبه های مقوایی کوچک می بینم که درِ بعضی از آنها باز است. یعنی جنس داخلش را درآورده و در بساطش گذاشته. بقیه جعبه ها هنوز باز نشده. با حوصله و سر صبر دارد یکی یکی آنها را باز می کند و در بساطش می چیند. پیداست که وقتی می خواهد بساطش را جمع کند هم با همین آرامش و خونسردی تک تک جنس ها را داخل جعبه های مخصوص به خودشان می گذارد. به راهم ادامه می دهم. می خواهم موقعی پیش او بروم که کار چیدنش تمام شده باشد و با خیال راحت منتظر مشتری باشد. آن قدر با آرامش و بدون عجله کار می کند که دو بار دیگر هم که برمی گردم هنوز بساطش را کامل نچیده است. بار سوم که به بساطش نزدیک می شوم می بینم با خیال راحت نشسته و پاهایش را هم دراز کرده.
سلام می کنم و موضوع کارم را می گویم. جواب مشخصی نمی دهد. ولی مخالفت هم نمی کند. وسایل کارم را از کیفم درمی آورم و ضبط گوشیم را روشن می کنم.
تا چشمش به گوشی من می افتد که آن را با دستم بالا گرفته ام تا نزدیک صورتش باشد می گوید:"ضبط می کنی؟" جواب می دهم که ضبط می کنم تا کار زودتر تمام شود. می گوید:"لابد عکس هم می خوای بگیری!" می گویم: نه، عکس نمی گیرم. تو وبلاگم فقط مطلب می ذارم. با شک و تردید در چشمانش و با اشاره به گوشی می گوید:"ولی با این، عکسم می تونی بگیری." دوباره تاکید می کنم که می تونم بگیرم ولی نمی گیرم چون به کارم نمیاد.
برای راحتی انجام این مصاحبه چون باید تمام مدت گوشی را با دستم بالا نزدیک صورت او بگیرم چهارزانو روی پیاده رو می نشینم. ادامه مطلب ...