پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

28 ساله اما با تجربه!

ترسی ندارم


امروز می خواهم با یک فروشنده یا صاحب طلا و جواهر فروشی صحبت کنم. به اولین مغازه وارد می شوم. فروشنده که پشت پیشخوان نشسته است بعد از شنیدن توضیحات من می گوید:" امروز من خیلی کار دارم. باید برم بانک. شاید ایشون بتونه." به مردی که پشت میز نشسته است اشاره می کند. به میز نزدیک می شوم و بعد از سلام کارم را توضیح می دهم. در حالی که از پشت میز بلند می شود می گوید:" شرمنده، این قدر فکرم مشغوله که نمی تونم." بلافاصله با دست پشت گردنش را لمس می کند و می گوید:" پشت گردنم گرفته حسابی بسکه فکرم درگیره." می گویم: شاید اگر با من که غریبه هستم حرف بزنین کمی آرامش پیدا کنین. " خانوم من یاد خاطرات که می فتم خیلی اذیت می شم. به هر کی سلام می کنی ..." خداحافظی می کنم و بیرون می روم.

وارد مغازه ی دیگری می شوم. اینجا هم فروشنده ی پشت ویترین قبول نمی کند و مرد مسنی را که لابد صاحب مغازه است و پشت میز در حال صحبت با تلفن است نشان می دهد. صبر می کنم تا تلفنش تمام شود. او هم نمی پذیرد و من دست از پا دارزتر خارج می شوم!

از مقابل چند مغازه می گذرم و چهره ها را نگاه می کنم. در یکی از آنها جوانی را می بینم که روی صندلی کنار ویترین نشسته و چای می خورد. پشت ویترین کسی نیست. رد می شوم ولی بلافاصله برمی گردم. توضیحاتم را که می شنود می گوید:" اگه منظورتون صحبت با یک طلافروشه، من تازه سه هفته ست اومدم اینجا." - : برای من هیچ فرقی نمی کنه. بلخره شما هم یک تجربه ای را پشت سر گذاشتین و یک تصوری از دنیا دارین. همون را ازتون می پرسم. - :" شاید صاحب کارم بیاد و برای انجام کاری منُ بیرون بفرسته کارتون ناتموم بمونه." - : عیبی نداره. شانس مو امتحان می کنم.

***

وسایل کارم را از کیفم در می آورم در حالی که با خودم تصمیم می گیرم که تلاش کنم سریع تر از همیشه بنویسم تا کار نیمه تمام نماند. البته این دغدغه هم به جانم می افتد که نکند صاحب کار قبل از پایان مصاحبه سربرسد و اصلا هم خوشش نیاید که فروشنده اش با روزنامه نگاری حرف بزند و عذر مرا بخواهد.می خواهد برایم چای بریزد. قبول نمی کنم. می خواهم کار را شروع کنم. می گوید:" تعارف می کنین؟ این طوری که بده." برای اینکه غائله را زودتر ختم کنم که وقت از دست نرود می گویم: بابا من تو خونه صبحونه حسابی خوردم آمدم. نگران نباشین.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

از اقوام و آشنایان هستن و من چون تئاتر و فیلم کوتاه کار می کردم و درآمدی نداشتم شرایط زندگی اقتصادی هم جوریه که نمی شد رو درآمد اون کار حساب کرد آمدم سر این کار. شغلای دیگه هم بود قبول نمی کردم. این کار چون از اقوام هستن یه اعتبار هست که کارم جلوتر پیش بره.

تئاتر و فیلم کوتاه را چند سال کار کردین؟

سه سالِ من وارد حیطه ی تئاتر شدم و این آخرا هم فیلم کوتاه کار می کردم هم در قالب بازیگر و هم کارگردان.

چند سالِ تونه؟ چقدر درس خوندین؟

28 سالَ مه. دیپلم تربیت بدنی. فوق دیپلم تربیت بدنی؛ تمام نکردم. موسیقی یَم رفتم که البته اونُ هم تمام نکردم. رها کردم هر جفت شونو.

موسیقی رو چقدر خوندین؟

موسیقی رو از سال 90 شروع کردم جداگانه ولی دانشگاه رو سال 94 یا 95 رفتم.

چه مقطعی؟

فوق دیپلم کاردانی. ولی اونُ هم ادامه ندادم. مشکل خاصی هم نداشتم. از محیط دانشگاه و جو حاکم تو دانشگاه خوشم نیامد.

چرا؟

کلا تو کار هنری دنبال ظاهرسازی نبودم. تو کار هنری اکثرا وارد می شن یه سری احساس سطحی، یه سری برداشت تای سطحی می گیرن وخیلی راضین از این برداشت و خیلی بروز می دن وخیلی ادعای زیادی دارن از فهم کمی که گرفتن. یعنی سطحی ترین برداشت تا را که می کنن دنبال ارائه ی همون مطلبن. یا اصلا حرفی ندارن یا اون قدر سطحی یه که من نمی پسندم.

دیدگاه من شاید متفاوتِ با این دوستان و چون اکثریت، این دوستان هستن جایی برای من نیست.

کلا قید هنر رو زدین؟

سعی یَم به اینه که نکنم. من آخرین فعالیتم؛ کارگردانی کردیم با دوستان یک فیلم کوتاه یعنی ماکتِ البته.

یعنی چی؟

یعنی ما یه دور فیلمُ ساختیم با گوشی. نور دم دستی همه چی دم دستی ولی تلاش کردیم که همه چیش روبراه باشه. ولی از لحاظ فنی ضعیفِ. نورپردازی درستی نداره صدابرداری درستی نداره. تو مسایل فنی خیلی دم دستی برخورد کردیم چون ماکت بود.

کدوم شغلُ بیشتر علاقه دارین؟

این شغلُ چون موقعیتش خوبِ. کم کم دارم علاقه مند می شم و نسبت بهش گاردی ندارم.

ازدواج کردین؟

نه.

چه موقع احساس شادی می کنین؟

توی اون کاری که می کردم وقتی که ثمره شو می دیدم. یعنی بگم برای من بهترین موقعیت چیه؟ وقتی بعد از تدوین دیدم کارُ خیلی حس لذت بخشی داشتم.

منظورتون ماکت اون فیلمه؟

بله. قبل از اونم وقتی تئاتر کار می کردیم وقتی رو صحنه می رفتیم و تشویق تماشاچی رو می دیدیم خیلی خوشایند بود. همون که ثمره ی کارُ می دیدیم. ( جوان بسیار آرامی است هم در حرف زدن هم در حرکات. وقتی از علاقه مند شدنش به کار جدید می گوید هیجان خاصی در چهره اش نمی بینم. وقتی هم که از حس لذتش در کار تئاتر و فیلم می گوید افسوسی در لحن صدایش نیست.)

چقدر درآمد دارین؟

والله هنوز نمی دونم. همکار من که قبل از من می آمدن ماهی یک و نیم می گیرن.  ولی اینجا رسمی دارن که آخر هفته ها اگه فروش خوب باشه به قول معروف یه شیتیلی در نظر می گیرن. ممکنه 200، 300 تومن این طورا.

اینجا چند تا فروشنده داره؟

این مغازه یه دونه داره. اینجا این طوریه که سه تا مغازه مالِ برادرا و پدرشون هست. سه تا داداشن که اینجا هستن. پدرشون صاحب کار اصلی هستن. یه جورایی بازنشسته هستن کم میان اینجا. مدیریت کارا با پسراست. من فروشنده ی ثابت این مغازه هستم. من کارمند این مغازهَ م. حالا اگر اون مغازه خالی باشه من می رم اونجا. این شغل مورد امنیتی ش زیاده که دزدی نشه. مراقب بودنُ این قضایاش خیلی زیاده.

با پدر و مادر زندگی می کنین؟

بله. البته خیلی دوست دارم جدا شم ولی اونا دوست ندارن. ( نرم می خندد.) اینی هم که اینجا آمدم سرکار، بیشتر به خاطر خانواده است. هم باید کمک خرج باشم هم اینکه اونا الان خیلی خوشحالن. ( در کنار آرام بودنش " بچه مثبت " هم هست! )

خواهر و برادر دارین؟

بله. یه خواهر دارم. شاغله و مدت زیادیه که اصل خرج خونه مون رو خواهرم می ده. ( درست یادم نمی آید ولی فکرمی کنم این دومین یا سومین موردی است که گفته می شود خرج اصلی خانواده با دختر مجرد خانه است. )

شغل خواهرتون چیه؟

مدیریت پرواز. در قسمت مدیریت پرواز فرودگاهه.

چند سالِ شونه؟

سه سال ازم بزرگتره. متولدِ 67 تِه. من 70 دَم.

پدر بازنشسته هستن؟

نه. پدرم شغلش بازاری بود. از جوونی فوتبالیست بود بعد بازاری بوده. چندین شغل عوض کرده. الان مسافرکشه؛ اسنپ، سرویس مدرسه.

با تعجب می پرسم: از بازار به مسافرکشی رسیدن؟

بله. کارخونه دار، سمت تای مختلف بشمرم زیاده. یه مدت ( در نوشتن عقب می افتم. از او می خواهم که چند لحظه صبر کند تا به او برسم. ) بازار کفش فروشا بودن ورشکست شدن. خارج از کشور رفتن ( سوئد، سوییس، آلمان ) که سعی کنن اقامت بگیرن که ما را هم ببرن. موفق نشدن. وقتی برگشتن خیلی زیاد تغییر شغل داشتن. سرمایه ای به شون داده شد کارخونه زدن. باز ورشکست شدن. چند بار، دوباره سعی کردن در بازار کفش که موفق نشدن. یا شراکت می کردن به مشکل برمی خورد یا موفق نمی شدن. اینُ به عنوان شوخی می گم ما هفت، هشت تا دوستیم. 10، 12 ساله با همیم از همون زمان موسیقی. پدرامون هم همه ورشکستَن. آره دیگه ( خنده اش می گیرد.  نه با صدای بلند که شاید چنین موضوعی  بطلبد. خیلی نرم و متین. ) واقعا همه شون متضررن. هیچ وقت به ثبات نرسیدن. یه مدت وضع شون خوب بوده و یه مدت طولانی وضع شون بد. یا یه جا ریسک می کنن یا موقعیتی براشون پیش میاد خراب می شه. نمی دونم نسل پدرای ما چه طوری بودن. موقعیت همه شون اینُ داره. این تو پدرامون مشترکه. همه شون یه مدت وضع شون خوب بوده یه مدت تَم،همه چی از دست شون رفته.  ادامه مطلب ...

زندگی روی دوش زن 49 ساله

خود شما!


وارد فروشگاه بزرگی می شوم که مردی پشت صندوق نشسته است. از مشتری خبری نیست. اول قیمت یک جنس را می پرسم. می گوید:" براتون بیارم؟" می گویم نمی خواهم و کارم را توضیح می دهم. تا جواب بدهد مرد دیگری وارد می شود. مرد پشت صندوق بلافاصله با اشاره به او می گوید:" با ایشون صحبت کنین خیلی پُره." خوب من را از سرش باز می کند! مثل توپی که به بازیکن بعدی پاس داده می شود با لبخند کمرنگی به لب، به طرف مرد تازه وارد می روم.

توضیحاتم را با بی حالی گوش می دهد. می گوید:" نمی تونم چون یادآوری گذشته اعصابَ مو به هم می ریزه." – اتفاقا شاید اگه یه بار از کل گذشته تون حرف بزنین بتونین پشت سر بذارینش. – " نه، من هر شب یاد تجربه ی گذشته م می فتم و زندگیم تلخ می شه." – چرا هر شب فقط با یادآوری خودتونو اذیت می کنین. برعکس از گذشته درس بگیرین برای بهتر قدم برداشتن در آینده. از قدیم می گفتن "گذشته چراغ راه آینده است." – " برای من گذشته تلخه، آینده هم تلخه. فرقی نمی کنه. اذیت می شم." برای اینکه بشنود هر کسی سختی خودش را در زندگی دارد کمی از وضعیت دیرآموزی پسرم و تلاش های مان برایش می گویم. موقع خداحافظی هم تأکید می کنم: من نمی تونم شما را وادار به حرف زدن بکنم ولی آدم باید در زندگی به یه چیزی امید داشته باشه تا انگیزه ی حرکتش بشه والا زندگی براش خیلی سخت تر می گذره.

دوباره در پیاده رو راه می روم با چشمانی که فقط به داخل مغازه ها نگاه می کند تا ببیند فرد مناسبی برای مصاحبه به تورش می خورد یا نه. از مقابل مغازه ای رد می شوم که در آن مردی جدی شدیدا مشغول حرف زدن با تلفن است البته با خط ثابت مغازه نه گوشی همراه. کنارش زنی نشسته با لباس فرم. رد می شوم. مرد چنان جدی است و چنان سرش شلوغ که با خودم گفتم اگر بروم داخل و بگویم می خواهم با کارمند شما صحبت کنم لابد باید هر عکس العملی را تحمل کنم. دیدن دو سه مغازه ی بعدی که فقط مردان در آنها مشغول کار بودند درجه ی جسارتم را بالا برد. تصمیم می گیرم بروم با همان کارمند زن حرف بزنم تا ببینم چه پیش خواهد آمد.

***

بین حرف زدن هایم تلفن زنگ می زند. با عذرخواهی از من گوشی را برمی دارد و می گوید:" آقای ... با تلفن دیگه صحبت می کنه باید منتظر بمونین." گوشی را به مردی که با تلفن دیگری صحبت می کند نشان می دهد و کنار دستش روی میز می گذارد. همین موقع تلفن دیگری که روی میزی این سمت پیشخوان است زنگ می خورد. با شرمندگی به من که کنار میز ایستاده ام می گوید:" ببخشین می شه اون گوشی را بدین به من؟" گوشی را به او می دهم. به تلفن کننده می گوید:" آقای ... با تلفن حرف می زند یه گوشی هم دم دستش منتظره. شما صبر می کنین یا دوباره زنگ می زنین چون از دست من کمکی به برنمیاد." بعد رو به من می گوید:" می بینین اینجا چه خبره از تلفن." حالا دیگر او هم ایستاده و به بقیه ی توضیحات من گوش می دهد. چند ثانیه ای ساکت به من نگاه می کند. نرمی خاصی در نگاهش موج می زند. می گویم: موافقین صحبت کنیم؟ با لبخند نگاهم می کند:" خانوم زندگی من هم جذابه هم طولانی. اصلا مثل یه داستان می مونه." حرف هایش به من حس خوب و مثبتی می دهد. انگار امروز، روز شانس من است!

می گویم: پس شروع کنیم؟ - " اینجا نه. بریم طبقه ی بالا."

شغل تون اینجا چیه؟

مالی، حسابداری.

چند ساله اینجا حسابدارین؟

شیش سال.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

من باید از اوایل بگم که چی شد رسیدم به اینجا. من زمانی که سوم راهنمایی بودم آموزشیار شدم. تو روستاهای هم مرز شوروی بیتوته می کردم درس می دادم برا نهضت سوادآموزی. بعد شیش سال سابقه، ازدواج کردم. شوهرم موافقت نکرد بچه ی اولم ( دخترم) تو روستا بزرگ بشه. من ترک دوره کردم. خانه دار شدم. بعدِ سه سال، مشکل بزرگ با شوهرم پیش اومد. فهمیدم که شوهرم اعتیاد شدید داره. برای اینکه تو اون منطقه که بودیم کارایی از ایشون سر می زد باعث بی آبرویی پدر و مادرم می شد اومدیم ساکن کرج شدیم. برای کمک به شوهرم که بتونه از این راه برگرده نیاز مالی مبرم داشتم مجبور شدم هم تحصیلم رو ادامه بدم هم دنبال کار باشم. که سال اول دبیرستان و شروع کردم. با هم زمان با تحصیل، تو یه شهربازی روپوشیده مشغول کار شدم. از کار خدمات شروع کردم با سه شیفت کاری.

در روز؟

بله، یعنی صبح بودم، بعد از ظهر بودم، شبم بودم. صبح ساعت شیش در نظر بگیر تا ساعت 12 شب. تو هفته یه روز آف داشتم چون پنجشنبه جمعه ها هم سر کار بودم چون پارک بود. فقط یه روز کاری وسط هفته آف داشتم که می رفتم کلاس. صبح تا ظهر کلاس می رفتم. ( شنیدن این برنامه ریزی روزانه، عجیب حیرانم می کند. چقدر باید یک انسان انگیزه و امید به زندگی داشته باشد که از ساعت شش صبح تا 12 شب کار کند، سال اول دبیرستان را هم شروع کند و برای ترک اعتیاد همسرش هم تلاش کند. تازه یادم می افتد که بچه هم دارد.)

دخترتون رو چه کار می کردین؟

دختر دومی یَم هم به دنیا اومده بود. دو تا آبجی تو سن نای دوم ابتدایی، دومی پیش دبستانی که بیشتر تنها بودن با پدر مریض. من کرج غریب بودم نه فامیلی نه دوستی که بچه هامو نگه داره. ( به چهره اش نگاه می کنم. به چشم هایش. آرام است. همان آرامشی که از اول دیدار در او دیده ام. هیچ حسی از حسرت یا اندوه در او نمی بینم.)

مادر و پدرتون کمک نمی کردن؟

نه، بابا یه کارمند بود که فقط زندگی خودشو می تونست اداره کنه. شاید مثلا در حد خیلی کم.

چی شد که از کلاس سوم راهنمایی رفتین برا کار؟

چون هشت تا بچه بودیم. دوس داشتم مستقل بشم از پدرم پول نگیرم برا تحصیلم یا خرج خودم. البته پدرم، بنده خدا، راضی نبود اصلا. می گفت:" درس تو بخون. درسِ ت خوبه. حیفه ول نکن." گفتم نه. من دوس داشتم مستقل بشم چون چار تا خواهر چار تا برادر بودیم دوس داشتم مستقل بشم خرج خودمو دربیارم.

مستمع آزاد بودین؟

رشته ی کار و دانش بود بزرگسالان.

چند سالِ تونه؟ چقدر درس خوندین؟

من الان 49 سالَ مه. هم متولد 1349م هم 49 سالَ مه. خردادی هم که هستم. دیپلم و که گرفتم وارد دانشگاه شدم. معدلم خوب بود. دو سال کاردانی خوندم.

چه رشته ای؟

رشته ی حسابداری. کارشناسی م قبول شدم. ادامه ندادم.

چرا؟

به خاطر اوضاع مالی. آزاد می خوندم. دختر بزرگم ازدواج کرد فقط تونستم جهازشو آماده کنم. شوهرم هم الان 10 ساله پاکی داره. ( انگار شک می کند.) البته 11 ساله پاکی داره. ( نمی دانم چرا خنده اش می گیرد. می پرسد:" دیگه چه سؤالی دارین؟")

غذا با شوهرتونه؟

نه، غذا را دختر بزرگم با اینکه چار ابتدایی بود آشپزی می کرد. خواهرشو نگهداری می کرد. درساشونم خیلی عالی بود. رشته ی ریاضی خوندن، هر دوتاشون. دختر بزرگم الان کارشناسی فلسفه داره چون ذاتا مؤمن بود با یه طلبه ازدواج کرد. الانم فعلا داره درس می خونه. تو قم زندگی می کنه. ( احساس می کنم از سرم دود بلند می شود؟! دو دختر تنها با پدری در حال ترک اعتیاد با مسؤلیت آشپزی و نگهداری از خانه و پدر، هر دو دیپلم ریاضی می گیرند ...)

چه رشته ای؟

همون رشته ی فلسفه رو ادامه می ده. اسلام شناسی، این چیزا. دختر کوچیکم هم ازدواج کرد. اونم حوزه درس می خونه. با اینکه دیپلم ریاضی داشت حوزه رفت. ( هم چنان آرام است. نه گفتن پیشرفت های تحصیلی دخترانش حس غرور و افتخار را به چهره اش می آورد نه گفتن سختی ها، حس اندوه و غم را. در این زندگی، شخصیتش را ساخته است.)

تو این سال ها از لحاظ مالی چه کار می کردین؟

همون، هم کار می کردم هم درس می خوندم هم مستأجری ... همه چی پای خودم بود.

چه جوری می رسوندین؟

خونه های خیلی مجهز نمی گرفتم. کوچیک می گرفتم. صاحبخونه های خوبی خدا جلو پام می گذاشت که هم هوای بچه ها رو داشتن هم از لحاظ قیمت کنار می اومدن. ولی خودم دوس دارم یه زمانی بشینم بنویسم سرگذشت زندگی مو. اینایی که گفتم خیلی خلاصه بود.

زمان احمدی نژاد ثبت نام کردم برا مسکن مهر که یه ماه پیش تو شهر جدید ... تحویل شو گرفتم. خونه دار شدم بعد چند وقت. الانم از ... میام تهران.

درس رو تا کجا ادامه دادین؟

تا کاردانی حسابداری. دیپلم حسابداری یم گرفتم چون دوباره شروع کردم. البته سی و خورده ای سالم بود شروع کردم. توی شهربازی که بودم بعد از دو سال و شیش ماه، کارفرما چون از کارم راضی بود معرفی کردن رفتم میرداماد تو یه دفتر حقوقی منشی شدم. تو اون مدت با دو تا دکتر کار می کردم. بعد از اینکه فهمیدن دارم ادامه تحصیل می دم از لحاظ مالی و شهریه دانشگاه کمکم کردن.

پس چرا کارشناسی نگرفتین؟

بعد از اینکه هفت سال میرداماد بودم اوضاع اقتصادی جامعه جوابگو نبود. دکترا رفتن خارج کشور که من دیگه مجبور شدم دوسال بیمه ی بیکاری بگیرم و همین کارو که مطابق با تحصیلاتم بود بیام اینجا. الان شیش ساله اینجام. که تو همین مدت دختر کوچیکم هم ازدواج کرد. دوباره جهاز و مشکلات که اسفند پارسال بود که قیمت همه چی رفت بالا. حالا دو تا نوه دارم از دختر بزرگم؛ یه پسر یه دختر. ( برای اولین بار از شروع مصاحبه، رضایت و شادی در چهره اش موج می زند.) آره از زندگیم راضیم. چون برنامه ی شوهرم خوب شد. دوباره براش مغازه گرفتیم. کارش نقاش ماشین بود. الان مشغول کاره البته نه زیاد ولی باز کمک خرجه.

دو تا دکتری که باهاشون کار می کردین چه تخصص هایی داشتن؟

یکی دکترای حقوق داشت. استاد دانشگاه هم بود. البته الان ایرانِ ولی دفترشو جمع کرد. یکی دیگه دکترای اقتصاد داشت که کارای بیزینس انجام می داد. اقتصاد این جوری شد جمع کرد رفت.

خوب شدن شوهرتون چقدر طول کشید؟

 هفت سال.

مغازه چطور تأمین شد؟

یکی از بچه های کلاسای ترک اعتیاد صافکار بود یه مغازه ی خیلی کوچیک اطراف کرج گرفتن با کرایه ی پایین. دوتایی شریکی. الان 11 ساله اونجان.

شوهرتون قدر شما رو می دونه؟

بله، همیشه توحرفاش می گه فرشته بود نجات دهنده بود... ( با خنده می گوید:" اینارَم می خواین بنویسین؟") چون به خاطر اعتیادش همه فامیلا ترکش کرده بودن حتی پدر و مادر، خواهر و برادر. به هیچ عنوان قبولش نداشتن.

الان ارتباط دارن؟

خواهرا و برادرا بله، چون با من ارتباط داشتن. زنگ می زدن می گفتن" زن داداش خوبی؟" ولی به خاطر داداش شون نمی اومدن. مثلا عروسی دختر خواهر شوهرم بود زنگ زدن گفتن" داداش نیاد فقط خودت بیا!" 

ادامه مطلب ...

مرد 40 ساله ای که یک زندگی استاندارد معمولی می خواد

این سؤال اکثر مرداس

 

امروز از دو فروشنده ی موتورهای برقی جواب منفی می شنوم. یک مغازه ی لوازم بهداشتی را انتخاب می کنم و وارد می شوم. فروشنده بعد از شنیدن توضیحاتم، با تأیید نظر من در مورد لزوم مهربان بودن همشهری ها در کوچه و خیابان می گوید:"چقدر هم به این مهربانی ها احتیاج داریم." من هم خوشحال از شنیدن این هم نظری می خواهم وسایلم را از کیفم دربیاورم که می شنوم:"ولی متأسفانه من امروز خیلی سرم شلوغه. وقت ندارم. انشالله یه روز دیگه بیایین در خدمت تون باشم!" با مختصر لبخندی به لب از او خداحافظی می کنم. با خودم می گویم یک بار دیگر هم شانسم را امتحان می کنم.

از مقابل چند مغازه می گذرم و فروشنده ها را برانداز می کنم. چهره و وجنات یکی از آنها حس خوبی به من می دهد. وارد می- شوم. توضیح کارم را مثل بقیه با سکوت گوش می دهد. صورت مهربان و دلنشینی دارد اما عجله ای برای جواب دادن ندارد. از تأثیر جواب های منفی ای که امروز شنیده ام درجا به نظرم می آید که لابد دارد سبک سنگین می کند که چه طور مؤدبانه مرا از سرش باز کند. اما برخلاف انتظارم با تکان دادن سرش اعلام موافقت می کند.

***

کارتون چیه؟

کارمون هواکش، تهویه است.

فقط می فروشین یا تعمیر هم می کنین؟

هر دو.

چند ساله به این کار مشغولین؟

من، پدرم تقریبا نزدیک به 50 ساله.

خودتون چی؟

خودم تقریبا چهار ساله.

پدر هستن همراه شما؟

نه، بازنشستهَ ن.

قبل از این چه کار می کردین؟

قبل از این تو بازار بودم. تو کار شیرآلات بودم.

علاقه به این کار دارین یا به خاطر پدر اومدین؟

علاقه که تا حدودی ...(لبخند می زند.) 50، 50.

یعنی به دلیل بازنشستگی پدرتون کار بازار را رها کردین؟

نه، اون کار تو شرکت داشتن تعدیل نیرو می کردن. من اومدم اینجا.

چند سالِ تونه؟ چقدر درس خوندین؟

من 40 سالمِ. فوق دیپلم هم دارم فوق دیپلم مکانیک صنعتی.

نمی خواین ادامه بدین؟

نه، فعلا. (می خندد.)

یعنی در آینده می خواین ادامه بدین؟

یه مشکلی داشتم تازگی ها حل شده. می خوام دوباره ادامه بدم.

چه رشته ای؟

تغییر رشته می خوام بدم به هیدرولیک پنوماتیک. (مشتری می آید. نوعی هواکش می خواهد. در همان حال که به مشتری جواب می دهد و مشتری فکر می کند او هم مشغول گوشی اش است. مطابق رویه ی کارم صبر می کنم تا مشتری کارش تمام شود.)

چه رشته ای هست؟

جک ها، کمک فنر ماشین. بخوام ساده ترش را بگم جک های جرثقیل، بالابر، آسانسور.

برادر دارین؟

دو تا هست.

چطور شما اومدین سر کار پدر؟

(تکانی به دستش می دهد.) حالا چی بگم.

برادر بزرگتر هستین؟

نه، کوچیکترم.

دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟

کار دیگه خب، کار تولیدی بدم نمی اومد ولی با این روندی که دولت پیش می ره واقعا نمی دونم چون یه بودجه ی حسابی می خواد. بودجه ی اولیه شو من ندارم.

تولید چی مدنظرتونه؟

تولید یا تو پوشاک یا خودرو، تو یکی از این دوتا. (چه شاخه های مختلفی!)

ازدواج کردین؟

نه.  ادامه مطلب ...

بحث های پایان ناپذیر یک مرد 45 ساله

با 25 سال سابقه، چرا می رسم اینجا؟


وارد فروشگاه که می شوم اولین چیزی که چشمَ م را پر می کند قفسه های چوبی چسبیده به دیوارهای آن است که طبقه هایش برخلاف چیدمان طبقات کتابفروشی ها که مستطیل است و دراز، مربع هایی به ضلع نیم متر است که جز چندتایی بقیه خالی هستند. در آن چندتا هم فقط یک سوم فضای طبقۀ مربع شکل را کتاب گذاشته اند آن هم نه عمودی که افقی و روی هم. چه تضاد عجیبی دارد با کتابفروشی هایی که کتاب از سر و روی شان بالا می رود!

آنی به ذهنم می رسد که نکند در حال جمع کردن فروشگاه هستند یا شاید اصلا" کتابفروشی نباشد ... شاید در آن راستۀ کتابفروشی ها چشم هایم وسایل داخل ویترین را اشتباهی به شکل کتاب دیده.

 

***

به تردیدم غلبه می کنم و به مردی که پشت میزی کنار پیشخوان نشسته سلام می کنم. توضیحاتَ م را که می شنود با حالتی گنگ در چهره نگاهَ م می کند. با توجه به وضعیت قفسه ها منتظرم بگوید مگر نمی بینید که داریم جمع می کنیم. اما از ابهامَ ش در مورد نتیجۀ کارم می گوید. هدفم را بیشتر باز می کنم. قانع نمی شود ولی " نه " هم نمی گوید. شاید کمی کنجکاو شده که کار چطور پیش خواهد رفت یا شاید خیلی ساده خجالت می کشد " نه " را بگوید. با کمرویی می پرسد:" چی باید بگم؟ "

چه کار می کنین؟

کار ما، فروشگاه کتابِ دیگه.

آخه قفسه ها بیشتر خالی یه. کتابا رو هم خیلی خاص چیدین.

می خوان جم کنن چون هزینۀ کاغذ خیلی رفته بالا. این جور که من شنیدم می خوان جمِ ش کنن.

مسئولیت شما چیه اینجا؟

مسئول فروشگاهَ م دیگه.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

البته اینجا دو سالِ آمدم. کارمند مؤسسۀ ... هستم. مدیر که عوض بشه که هر دو سال یه بار عوض می شه خواه و ناخواه نیروهایی که آشنا هستن اونا رو نگه می داره. بقیه رو هم که قرارداد موقت دارن بیرون می کنن. من و چون 25 سال سابقه دارم نمی تونستن بیرون کنن فرستادن اینجا. (حسابی از جایی که هست و مسئولیتی که دارد دلخور است.)

تو اون 25 سال کارتون چی بود؟

کار اداری انجام می دادم تو ستاد مؤسسۀ ... مؤسسه، آموزشی یه. تو هر استان و شهرستان نمایندگی داره. محصول آماده می کنن اونجا می فروشن. ( شروع می کند در مورد شیوۀ کار مؤسسه توضیح بیشتر بدهد که می گویم نمی خواهم وارد آن وادی شوم.)

چند سالِ تونه و چقدر درس خوندین؟

دیپلم تجربی یم بعد 45 سالَ مه.

 دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟

والله اون زمان که من آمدم وضعیت کار خیلی بد بود سال 74، 75. الانَ م بده البته.

اگه امکانش بود دوست داشتین چه کار کنین؟

( فکر می کند. بعد می خندد.) تا حالا بهش فکر نکردم. نمی دونم. الان درس خوندن خیلی راحت تر شده نسبت به اون موقع. می گن هر کی امتحان کنکور بده قبول می شه فقط بسته به اینه که کدوم دانشگاه بره.

کی گفته؟

از رادیو شنیدیم. می گن مثلا" 700 هزار نفر گنجایش دانشگاه هاست چون دانشجو کم شده همه کسایی که امتحان می دن قبول می شن. من شنیدم چون دانشگاه های پیام نور و علمی- کاربردی، تعداد دانشجوهاشون کم شده قراره با هم ادغام بشن. ( از تعجبی که در صورت و کلام من می بیند و می شنود حسابی جا می خورد و با هیجان می پرسد: ) یعنی شما تا حالا اینا رو از کس دیگه ای نشنیده بودین؟

نه، اصلا".

( با اصرار ادامه می دهد.) تو هر خانواده قدیم این جوری بود که بچه زیاد داشتن. تا 30، 25 سال پیش هر خانواده شیش تا پنج تا بچه داشت. الان نگاه کنی همه تک فرزندی شدن یعنی به نظرم می رسه که کشور ما در آینده کارگر نداره. باید از خارج بیارن.

شما فقط تهران و شهرهای بزرگ رو می بینین. تو روستاها و شهرهای کوچیک این جوری نیست. ( می خواهد بحث را ادامه دهد ولی من با پرسیدن سؤال بعدی مانع می شوم چون باید مصاحبه را جمع کنم.) کی ازدواج کردین؟

76.

چه موقع احساس شادی می کنین؟

وقتی پول داشته باشم. اون سی یوم ماه که حقوق می گیرم تا دهم دوازدهم ماه که دستِ مون پره شادیم چیز می خریم. تا وسط برج پول دست آدم هست آدم خرج می کنه شاده. ولی بعد از اون آدم باید کاسۀ چه کنم چه کنم دست بگیره. دیگه اون شادی که شما می پرسین از بین می ره.

چند تا بچه دارین؟ چه کار می کنن؟

دوتا بچه دارم یه پسر یه دختر. یکی شون دانشجوِ دخترم. پسرم پایۀ دهمِ.

رشتۀ دخترتون چیه؟

مهندسی صنایع.

دوست داشتین زندگی تون چه جور باشه؟

( بلافاصله و خیلی سریع جواب می دهد. مستقیم در چشم هایم نگاه می کند. انگار که می خواهد مطمئن شود من از حرف هایش درک نادرستی پیدا نکرده باشم. نمی داند که این سؤال از شیطنت من نیست و آن را از همۀ مصاحبه شونده هایم می پرسم.) من از زندگی یم راضی یم. من فقط گفتم اگه پول دستم باشه خوشحال ترم والا از زندگی یم راضی یم. (هنوز احساس می کند باید توضیح بیشتری بدهد.) مثلا" فرض مثال می خوام دندون خانوم را درست کنیم. مثلا" می گن سه میلیون هزینه ش می شه هر یه دندون. خب یه خورده آدم مجبور می شه با بی دندونی بسازه!

واقعا" دندون همسرتون رو کاری نکردین؟

چه کارش کنیم؟ سه میلیون تومن. تازه من کم شو گفتم. این قدر مرحله به مرحله داره. مثلا" بعد از اولین معاینه می گن فک حالت چی نداره لثه نمی دونم باید درست بشه که اینم یه میلیون هزینه شه. یعنی از سه میلیون هی می ره بالاتر.

همسرتون چقدر درس خوندن؟

ایشونم دیپلمِ.

چقدر درآمد دارین؟

حداقل حقوق ادارۀ کار دیگه.

(باز تعجب از چشمانم می زند بیرون.) چطور با25 سال سابقۀ کار حداقل حقوق رو دارین؟

باشه همونه.

مگه سال به سال حقوق تون بالا نرفته؟

چرا ولی همون حدی که وزارت کار می گه بالا رفته. ( اینجا هم سعی می کند توضیحات مفصلی بدهد که من باز با پرسیدن سؤال بعدی مانع می شوم تا بحث  حقوق جمع شود.)

ماهیانه چقدر حقوق می گیرید؟

(منتظرم باز کلی گویی کند و جواب سرراست ندهد. ولی اشتباه می کنم.) دو و نیم.

خونه مالِ خودتونه؟

نخیر. 

ادامه مطلب ...

صحبت با مردی که ناملایمات زندگی او را خلافکار نکرده

خوشحالی زن و بچه­ م

تفریح من است


می­ خواهم با مرد دستفروشی که خشکبار می­ فروشد گفت و گو کنم. روزی که برای انجام کاری اتفاقا" از کنار بساطش می­ گذشتم ظرف ­های پلاستیکی بزرگ درداری که برای نگهداری خشکبار به شکل منظمی در بساطش چیده شده بود توجه مرا به خود جلب کرد. امروز آمده ام تا با او صحبت کنم ولی نمی پذیرد. در حالی که هدف از کارم را برایش توضیح می­ دهم مردی به ما نزدیک می  شود و از او چیزی می پرسد. پیداست که با هم آشنا هستند. چند دقیقه­ ای کنار ما می ایستد و گوش می دهد. وقتی متوجه منظور من می شود می گوید:" خانوم همه از مشکلات اقتصادی زندگی­ شون می ­گن. شما دیگه چی می ­خوای بنویسی." می گویم: ممکنه همه از مشکل اقتصادی­ شون بگن ولی از تجربه ­شون برای حل اون مشکلات هم می­ گن که همین برای من جالبه و هدفم انتقال همین تجربه هاست. ساکت چند لحظه ­ای به من نگاه می کند و می گوید :" اگه این آقا نمی ­خواد حرف بزنه من حاضرم."


***

همان طور ایستاده در پیاده­ رو کاغذهای یادداشت و خودکارم را از کیفم درمی آورم و مشغول می شوم.

کارتون چیه؟

کارمند پیمانی ... هستم.

چند ساله؟

الان شیش ساله.

قبل از این چه کار می­ کردین؟

جایی قراردادی کار می­ کردم. درس خوندم لیسانس گرفتم که از اون کار بیام بیرون، شغلی که پول بالاتری داره انجام بدم.

چه رشته­ ای خوندین؟

لیسانس نقشه­ برداری گرفتم.

بعد کجا کار پیدا کردین؟

رفتم مشغول شدم ادارۀ ترابری به مدت دو سال. به عنوان کارهای نقشه­ برداری مطالعاتی. به خاطر اینکه کار نقشه­ برداری پیمانکاری بود حقوق­ مون و هر چهار ماه یه بار می­ دادن. هر چه ضربه ما خوردیم از پیمانکاریه.

دیدم سه ماه، چهار ماه یه بار حقوق می­ دن برام خیلی سخته. باید خرج زن و بچه بدم. اون موقع حقوق ­مون 800 تومن بود که اونم چهار ماه یه بار می­ دادن.

چه سالی بود؟

بین 88 تا 90.

کی ازدواج کردین؟

زمانی که لیسانس گرفتم و از اون کار قبلی بیرون اومدم تازه ازدواج کرده بودم. اون موقع به مدت شیش ماه بیکار بودم. چون زمانی که ... مشغول بودم نمی ­تونستم کارای پستی که تو شخصیتم نبود انجام بدم.

مثل چه کارایی؟

کارگر ساختمونی، دستفروشی. نمی­ تونستم از این کارا انجام بدم. چون تو اون پنج سالی که تو کار قبلی بودم دستم تو جیب خودم بود. بعد که اومدم بیرون با اینکه ازدواج کرده بودم و باید یه زندگی مستقل برای خانمم آماده می ­کردم نتونستم. مجبور شدم تو یه اتاق پیش پدرم زندگی کنم. خرجم و هم پدرم می­ داد. پدرم سنش بالا بود. نُه تا بچه بودیم. پدر من توانایی اینو نداشت که خرج مضاعف بده. ما هم وبال گردنش شدیم. ناراحتی رو تو چشم پدر و مادرم می­ دیدم. می­ دونستم خانمم ناراحته از این قضیه ولی چاره ­ای نداشتم. خانمم می­ دید دور و بری ­هاش که ازدواج کردن همه سر زندگی خودشون هستن. ناراحت بود ولی به خاطر من که منو دوست داشت چیزی نمی­ گفت. زخم­ زبونو می­ شنید چیزی نمی­ گفت. منم از بابت این قضیه ناراحت بودم. بعد از شیش ماه رفتم ادارۀ ترابری. اونم پیمانکاری. از روز اولم گفتن که ماه به ماه حقوق نمی­ دن. ( خیلی تعجب کردم. چون در شروع صحبت جوری از پیمانکاری صحبت می ­کرد انگار اول سر کار رفته و بعد فهمیده که حقوق را ماهیانه نمی ­دهند. )

پس از اول می ­دونستین که حقوق رو ماهیانه نمی­ دن؟

گفته بودن. ولی چون چاره­ ای نداشتم مجبور شدم برم. ( مردمی که از کنار ما می­ گذرند با دیدن زنی که در پیاده­ رو مشغول حرف زدن است و تند تند می ­نویسد لحظه ­ای مکث می­ کنند ببینند چه خبر است. بعد بدون اینکه چیزی بگویند می­ گذرند. )

برای خونه چه کار کردین؟

پنج سال سابقه­ ای که تو کار قبلیم داشتم فروختم یه میلیون و با اون رفتم تو یه شهرستان حاشیۀ تهران خونه اجاره کردم. زمانی که مستقل شدیم تاره فهمیدیم چه کمبودهایی تو زندگی داریم. تازه فهمیدیم یخچال نداریم آب یخ بخوریم. اون موقع بچه ­مون به دنیا اومده بود. برای بچه­ مون می­ رفتیم از همسایه ­مون یخ می­ گرفتیم.

چطور زندگی ­تون رو با چهار ماه یه بار حقوق گرفتن اداره می­ کردین؟

خیلی سخت بود. به خاطر همین وقتی از طریق دایی خانمم به یه شرکت پیمانکاری معرفی شدم برای کار نگهبانی که ماهیانه حقوق می­ داد با اینکه دوست نداشتم به خاطر زن و بچه­­ م  قبول کردم. دیگه نمی­ تونستم سه، چهار ماه یه بار حقوق بگیرم.

اوایلش واسم خیلی سخت بود. ( به او نگاه می­ کنم تا تأثیر یادآوری زندگی گذشته­ اش را در چهره­ اش ببینم. مردی که برای به دست آوردن شغلی با درآمد بالاتر در حین کار کردن، لیسانس می­ گیرد و از  کارگری ساختمان و دستفروشی به عنوان " کارای پستی که تو شخصیتم نبود انجام بدم " یاد می کند، مجبور می­ شود به خاطر زن و بچه­ اش در یک شرکت نگهبان شود. اما تغییری نمی­ بینم. نگاه آرامی دارد. )   یواش یواش عادت کردم. تمام مدت فداکاری­ های زنم تو اون ماه­ های اول زندگی تو خونۀ پدرم تو ذهنم بود.

با اولین حقوقم یخچال خریدم. بعد یواش یواش وسایل لازم زندگی رو تأمین کردم. چیزایی که لازم داشتیم. الان دارم یه خرده پول جمع می­ کنم که یه خونه بخرم. خدا را شکر.

چند سال ­تونه؟

35 سالمه.

چه سنی ازدواج کردین؟

26، 27 فکر کنم.

چند تا بچه دارین؟

یکی دارم هشت ساله. یکی هم تو راهه.

همسرتون چند ساله هستن؟

30 ساله.

چقدر درس خوندن؟

تا لیسانس. کامپیوتر خونده.

شاغل نیستن؟

سر کار نرفته.

دوست داشتین کار دیگه­ ای می­ کردین؟

واقعا" دوست داشتم درسم رو بیشتر ادامه می­ دادم تا به جاهای بالاتر برسم. دوست داشتم تا استاد دانشگاه برم اگه مشکلات زندگی اینقدر سنگین نبود.  واقعا" علاقه­ ام خیلی زیاد بود.

ولی از اول این حرفا تا آخر این حرفا به یاد خدا بودم. تمام این سلسله مراتب زندگی من، خدا را شکر، رو به پسرفت نبودم. رو به پیشرفت بودم. درسته خیلی کند بوده ولی همین که تونستم یه لقمه نون حلال ببرم سر سفرۀ زن و بچم، خیلی خوشحالم. اینکه به راه خلاف کشیده نشدم. من تو مسیر زندگیم همیشه توکلم به خدا بوده. اونم حواسش به من بوده ...

نون حلال درآوردن خیلی سخته. ولی زندگی با نون حلال خیلی شیرینه. دیگه آدم با خیال راحت به آینده­ اش نگاه می ­کنه. خانمم همیشه یه حرف قشنگ می ­زنه. می ­گه مهم این نیست که مسیری رو که داریم می­ ریم تند بریم یا یواش. مهم اینه که رو به جلو داریم حرکت می­ کنیم. رو به هدف­ مون.  ادامه مطلب ...