-
پشت چهره ها
یکشنبه 21 بهمن 1403 10:27
به پیشرفت فکر نمی کنم .... هفته ی پیش که برای انجام کاری مسیری را پیاده می رفتم در سه نقطه ی مختلف سه زن را دیدم که دستفروشی می کردند. محل نشستن آنها را در خاطرم نگه داشتم تا در وقت مناسب به سراغ شان بروم و با آنها گفت و گو کنم. امروز خوش و خندان از اینکه فرد مورد نظرم را از پیش انتخاب کرده ام و دیگر لازم نیست که به...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 14 بهمن 1403 09:55
ماشین ظرفشویی یا " جاظرفی "؟ در دو سال و نیمی که در امریکا درس می خواندم بعد از اینکه از خوابگاه دانشگاه بیرون آمدم در دو نقطه ی شهر آپارتمان اجاره کردم. آپارتمان اولی همانی بود که با یکی از دانشجویان خوابگاه با هم گرفتیم. آپارتمان دوم را با یکی دیگر از دانشجویان ایرانی دانشگاه سه نفری اجاره کردیم. این...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 7 بهمن 1403 09:45
دوستی فقط به دلیل نزدیکی مکان .... اینجا می خواهم از یک ویژگی فرهنگی اجتماعی ای که من در آن مدت دو سال و نیمی که برای گرفتن مدرک فوق لیسانسم در امریکا زندگی می کردم در رفتار و روحیه ی تعدادی از دانشجویان امریکایی دیده بودم بنویسم. خب، البته که من با گروه بزرگی از دانشجویان در ارتباط نبودم. این تجربه ی من حاصل آشنایی...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 30 دی 1403 08:08
به مو رسید ولی پاره نشد قبلا از این خیابان رد شده بودم و با دیدن مغازه های لوازم التحریر فروشی که مثل کوپه های قطار در یک دست خیابان کنار هم ثابت ایستاده بودند به ذهنم آمده بود که روزی به سراغ شان بروم و با یکی از فروشنده ها مصاحبه کنم. امروز همان روز است. از پیاده رو جلوی مغازه ها را رد می شوم و در همان حال راه رفتن...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 23 دی 1403 09:30
فقط شاخه ها را نشکنین! وقتی کیفیت خاک یک شهر باعث رشد و پربار شدن درختان میوه ی آن شهر بشود خب، برای منِ خاطره دوست و خاطره نویسی که از علاقه مندان طبیعت و میوه های آن بودم و هستم و دو سالی هم در آن شهر چرخیدم درس خواندم و زندگی کردم شاید طبیعی باشد که با برخورد های جالبی هم رو به رو بشوم. یک روز که با هم اتاقی ام در...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 16 دی 1403 09:00
مثل جارو برقی برای بادام ها شهر چیکو که من در دانشگاه آن درس می خواندم شهر کوچکی در شمال ایالت کالیفرنیا بود. شهری با خاکی حاصلخیز که در اطرافش پر از باغ های درخت بادام بود. وقتی در اطراف شهر پیاده روی می کردیم و از کنار این باغ ها رد می شدیم می دیدیم که بادام های رسیده زمین را مثل فرشی پوشانده اند. کنجکاوی امان نمی...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 9 دی 1403 10:21
منتظر یه پیامه حال مساعدی نداره در لحظه زندگی می کنه امروز می روم برای یک گفت و گوی " پشت چهره ها ". وارد یک فروشگاه لوازم ماشین می شوم. فروشنده که لباس سرهمی مخصوص تعمیرکارها را پوشیده مرد جوانی است حدودَن زیر سی سال که با تمام حواس مشغول گوشی اش است. سلام می کنم و کارم را مطابق معمول توضیح می دهم. بعد از...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 2 دی 1403 07:46
چطور تحمل می کنی؟! قبلا نوشته بودم که هم اتاقی من در خوابگاه دانشگاه دختری 18 ساله و امریکایی بود. پدرش در شهر محل زندگی شان یک داروخانه داشت. به دلیل شغل پدرش، هم اتاقی من کوچک ترین ناراحتی جسمی که پیدا می کرد بلافاصله با خانواده اش تماس می گرفت تا بپرسد که باید چه کار کند. شاید به خاطر شغل پدرش یا شاید هم به دلیل...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 25 آذر 1403 10:34
هنوز این تناقض هست! کلاس های ترم اول سال دوم دانشگاه که شروع شد از استادانم شنیدم که از این ترم به بعد دیگر امتحانات واحدها کتبی و تشریحی نیست بلکه در قالب انتخاب موضوع و تهیه ی مواد خام و ارائه ی مقاله است. مقاله هایی که باید با استفاده از کتاب های کتابخانه ی دانشگاه یا کتابخانه های دانشگاه های دیگر، در صورتی که کتاب...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 18 آذر 1403 11:23
باید دستتُ بذاری رو زانوت، خودت بلند شی فروشگاهی که امروز می روم تا با فروشنده اش مصاحبه کنم را قبلا دیده بودم و فروشنده یا صاحبش به نظرم برای کار من مناسب آمده بود. به فروشگاه که می رسم او را می بینم که در پیاده رو با یک مشتری صحبت می کند. صبر می کنم تا کار مشتریش تمام شود. وارد می شوم. کارم را که توضیح می دهم به...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 11 آذر 1403 10:27
کلاس، وقت استراحتِ من! وقتی واحدهای تخصصی رشته ی فوق لیسانسم را شروع کردم امتحانات پایان ترمم کتبی برگزار می شد. یعنی در جلسه امتحان شرکت می کردم و جواب سؤال های امتحانی را باید تشریحی و به طور کامل می نوشتم. این شکل امتحان دادن برای من که اولین ترم حضورم در یک دانشگاه انگلیسی زبان بود خیلی سخت بود. با اینکه در ایران...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 4 آذر 1403 09:43
حساب کنید چقدر از پولش باقی می ماند ... می خواستم برای دوره ی فوق لیسانسم هم مثل لیسانسم رشته ی روزنامه نگاری را انتخاب کنم. اما دانشجویان ایرانی ای که در همان دانشگاه درس می خواندند و از استادان امریکایی و رشته های دانشگاهی تجربه ی بیشتری داشتند به من توصیه کردند که رشته ی روزنامه نگاری را انتخاب نکنم. می گفتند رشته...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 27 آبان 1403 12:08
برو تو زندگی بجنگ با زندگی ..... از قبل در یکی از خیابان ها که محل گذرم است چند فروشگاه کنار هم دیده بودم که دست بر قضا تمام فروشنده هاشان زن بودند. امروز برای صحبت به همان خیابان می روم. در فروشگاه اول دو زن را می بینم که با هم صحبت می کنند. از آن می گذرم چون به تجربه دستم آمده که یکی در کنار دیگری راحت نیست که در...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 20 آبان 1403 13:03
تا سرتُ بچرخونی ... الان اصلا یادم نمانده که چند وقت گذشت تا بلاخره پذیرش از یک دانشگاه ایالتی به دستم رسید. دانشگاهی بود در یک شهر کوچک در شمال ایالت کالیفرنیا. اولین روزی که وارد فضای سبز دانشگاه شدم داشتم به طرف یکی از خوابگاه هایی که مخصوص دختران بود می رفتم تا وسایلم را در اتاقی که برایم مشخص شده بود بگذارم به یک...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 13 آبان 1403 09:57
یک طرفدار پر و پا قرص پلو سفید ایرانی خوابگاه قسمت غذاخوری نداشت. هر اتاق که شاید بهتر باشد بگویم هر سوئیت برای خودش اتاقی جداگانه به عنوان آشپزخانه داشت تا دانشجویان برای خودشان غذا بپزند. هم اتاقی فیلیپینی ما که دختر به اصطلاح ریزه میزه با قد نسبتا کوتاهی بود وقتی برای اولین بار پلو آب کشیده و مجلسی ما را خورد بسیار...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 6 آبان 1403 10:17
بچگی قشنگی نداشتم روزهایی که روی تهران قدیم کار می کردم در در یکی از کوچه ها مغازه ای دیدم که فروشنده اش زن بود. داخل مغازه که رفتم دیدم زن جوانی است که سنش برای کار من مناسب نیست. اما وقتی موضوع کارم به مصاحبه ی پشت چهره ها برگشت او را مد نظر داشتم تا به سراغش بروم. امروز خوشحال و سبک احوال می روم که با او گفت و گو...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 29 مهر 1403 09:29
دیگه نیایین اتاق ما ... بعد از ثبت نام در آن مؤسسه خصوصی و تا قبل از اینکه از یک دانشگاه دولتی برای دوره ی فوق لیسانس پذیرش بگیرم به کمک دوستان مهربان خواهرم در یک خوابگاه هم ثبت نام کردم تا بیش از آن مزاحم آنها نباشم. اتاقی که در خوابگاه برای من تعیین شد را با دو دانشجوی دیگر؛ یکی ایرانی و یکی فیلیپینی ( اگر درست...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 22 مهر 1403 09:54
به هر حال قبول شدم در یکی از روزهای امتحان آخر ترم اول یا دوم همان مؤسسه ی آموزش مدیریت بازرگانی یادم نیست چه چیزی باعث شد تا جمله ای به دانشجوی ردیف کناری ام بگویم. استادمان که به اصطلاح به عنوان مراقب در اتاق بین ردیف صندلی ها قدم می زد متوجه شد. نزدیک صندلی من آمد و بدون گفتن کلمه ای به سرعت ورقه ی امتحانی را که...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 15 مهر 1403 11:22
مرد 53 ساله: " دو سه سالِ یه خورده خودمُ شناختم " خیابان مشخصی را برای مصاحبه های جدید " پشت چهره ها " در نظر گرفته ام. در حالی که به طرف آن خیابان می روم بنا به عادتم داخل مغازه هایی را که از کنارشان رد می شوم نگاه می کنم. در یکی از مغازه ها مردی را می بینم که پشت چرخ نشسته و پارچه ای را می دوزد....
-
پشت چهره ها
یکشنبه 8 مهر 1403 09:27
عاشق حرف زدن با مردُمَم همسرم وقتی گفت و گوهای تهران قدیم وبلاگم را خواند به من گفت:" مصاحبه ها جذابن. خوبن ولی تهران قدیم را ول کن. مثل قبل که با مردم حرف می زدی بذار از زندگی شون بهت بگن. " منظورش همان گفت و گوهای قدیم من بود که با سرتیتر " پشت چهره ها " در وبلاگم خوانده اید. در حقیقت وبلاگم را...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 1 مهر 1403 09:04
غیب شدن دلارها ...! من در سال 1356، زمانی که دو شهر بزرگ کشورمان؛ تبریز و اصفهان در مخالفت با رژیم شاه سابق شلوغ شده بود برای ادامه ی تحصیل به امریکا رفتم. در امریکا به شهر لوس آنجلس وارد شدم. سه نفر از دوستان خواهرم که برای ادامه ی تحصیل از مدتی قبل به امریکا رفته بودند در آن شهر زندگی می کردند و با صحبت خواهرم با...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 25 شهریور 1403 10:02
این جوری شد که رفتم امریکا! بعد از تمام شدن دوره ی لیسانسم در رشته ی روزنامه نگاری در سال 55، چون هنوز برنامه ی خاصی برای زندگیم نداشتم با پدرم که در آن زمان مهندس مشاور یک شرکت مهندسی خصوصی بود صحبت کردم که اگر بشود به طور موقت در شرکت آن ها کاری به من بدهند که از عهده ی انجامش برآیم. خوشبختانه مدیر عامل شرکت موافقت...
-
سفر اول به امریکا
یکشنبه 18 شهریور 1403 09:46
انگار قسمتی از وجودم متولد شد! من دو بار به کشور امریکا سفر کردم. بار اول؛ سال 1356 (1977) رفتم و سال 1358 (1980) به ایران برگشتم. بار دوم؛ سال 1380 (2001) رفتم و سال 1381(2002) برگشتم. به عبارتی از سفر اولم،حدود 44 سال و از سفر دوم، 22 سال گذشته. به دلیل اتفاقی که آن را هم خواهم نوشت تصمیم گرفتم خاطرات آن دو سفر را...
-
تهران قدیم
یکشنبه 11 شهریور 1403 12:32
زندگی مون ساده بود، خیلی ساده به یکی از امامزاده های تهران آمده ام. در صحن امامزاده با زنی صحبت می کنم. از صحن که خارج می شوم دور و برم را نگاه می کنم. در فضای بیرون امامزاده هم زیراندازی انداخته اند و زنان با سن های مختلف با بچه یا بدون بچه نشسته اند. دو نفری سه نفری و تنها. کنار یکی از آنها که تنها نشسته می نشینم و...
-
پشت چهره ها
یکشنبه 4 شهریور 1403 11:17
پسر زمین! از خیابانی رد می شوم. دو پسر جوان را می بینم که هر کدام دوربینی به گردن شان آویزان است و ساکی از شانه شان. به خیال اینکه عکاس دوره گرد هستند و از مردم عکس فوری می گیرند دنبال شان می روم تا با آنها صحبت کنم. کنار یک دستگاه تلفن عمومی می ایستند و با کارت تلفن سعی می کنند شماره ای بگیرند. منتظر می شوم تا تلفن...
-
زندگی قدیم
یکشنبه 28 مرداد 1403 10:40
فرهنگ اصیل ایران ما از حالت قدیم درآمده در یکی از یادداشت های تهران قدیم نوشتم که پیدا کردن زنانی که سن شان مناسب برای مصاحبه های مورد نظر من باشد سخت است چون من در خیابان ها و محله های تهران جستجو می کنم و معمولا با صاحبان کسب و کارهای مختلف یا فروشنده های آنها که سن شان برای کار من مناسب است مصاحبه می کنم که...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 21 مرداد 1403 09:32
یه خبر خوب از پسرم از آشنایانِ قدیمِ من است. می داند برای روزنامه ی یاس نو گزارش تهیه می کنم و جدیدا هم ستونی با تیتر گیلاس سرخ به من داده اند تا در آن نظر مردم را در مورد شادی بپرسم و اینکه خودشان چه موقع در زندگی احساس شادی می کنند. وقتی از من می شنود که می خواهم با او هم در مورد شادی صحبت کنم می پذیرد. ( همین جا...
-
تهران قدیم
یکشنبه 14 مرداد 1403 08:57
به اینجا می گفتن تگزاس! از دوستی شنیده ام که در یکی از خیابان های حسن آباد زرگنده مرد عطاری هست که هم بسیار خوش صحبت است و هم اطلاعات زیادی از آن محل دارد. در خیابان دانشگر از کنار مغازه اش می گذرم، بدون اینکه متوجه عطاری اش شوم. با راهنمایی کسبه دوباره برمی گردم. متعجبم که چرا چشمم عطاری را ندیده بود. وقتی پیدایش می...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 7 مرداد 1403 09:07
شادی ها تو نظر نمی مونه! بعضی واژه ها در طول زمان مفهوم واقعی خود را از دست می دهند، بعضی گم می شوند در هیاهوی خشن زندگی و بعضی واژه ها که روزی تندترین رنگ سرخ را به چشم می کشیدند، انگار رنگ می بازند و ... شادی از این دست واژه هاست که گویی از رنگ یک گیلاس سرخ شیرین امروز گاهی به بیرنگی هم می رسد. خیال داریم یک ستون...
-
تهران قدیم
یکشنبه 31 تیر 1403 10:56
منظورتون چیه چه جوری؟ در پیاده رویی راه می روم و مثل یک شکارچی! دنبال مورد مناسب کارم می گردم. مرد مسنی چهارپایه ای روی سکوی سیمانی جلوی مغازه ها که مانند یک پله بالای پیاده رو ساخته شده گذاشته و روی آن نشسته. دو دست ورق بازی دستش است. مناسب کارم است ولی مرد جوانی با هیجان با او صحبت می کند. به راهم ادامه می دهم و می...