-
تهران قدیم
یکشنبه 24 تیر 1403 10:05
ازدواج در 11 سالگی ... اولین بچه در 14 سالگی! امروز باز به همان محله ی قدیمی می روم. می خواهم شانسم را دوباره امتحان کنم و سری به دو مسجد محل بزنم. امروز هم جلوی مسجدها زنی نمی بینم. برمی گردم و همان طور که به طرف خانه ام می روم فکر می کنم کجا احتمال دارد که هم زن مسنی پیدا کنم که بخواهد حرف بزند و هم جایی باشد که...
-
تهران قدیم
یکشنبه 17 تیر 1403 09:44
می خوام ببینم دنیا کجا می ره ...؟! یک مشکل کار من برای گرفتن مصاحبه در مورد تهران قدیم این است که در کوچه و خیابان و محله های قدیمی، پیدا کردن زنی که سنش مناسب کار من باشد و بخواهد هم حرف بزند سخت است چون اگر هم تصادفا چنین شخصی را پیدا کنم جایی نیست که بتوانیم راحت در آنجا بشینیم و صحبت کنیم. فروشنده ها یا صاحبان کسب...
-
تهران قدیم
یکشنبه 10 تیر 1403 10:13
قدیم زندگی می کردیم ... الان دنبال زندگی می دوییم! امروز با حس خیلی راحتی برای مصاحبه می رم چون دقیق می دونم با کی می خوام حرف بزنم. هفته ی پیش که برای مصاحبه به همین محل آمده بودم بعد از تمام شدن کارم، سبکبال صاحبان کسب و کارهای مختلف محل را با " چشم خریدار "! نگاه می کردم تا ببینم مورد بعدی کارم را پیدا می...
-
تهران قدیم
یکشنبه 3 تیر 1403 13:15
قدیم، همه چی خوب بود آمدم به یک محله ی قدیمی. می خوام با یک پارچه فروشی که قبلا دیده بودمش و سنش مناسب کار منه صحبت کنم. به مغازه ش که می رسم می بینم بیرون مغازه روی یه چارپایه نشسته. سلام می کنم و موضوع کارم را توضیح می دهم. می گوید:" من دو سه ساله اینجام. بعد از انقلاب خیلی جا عوض کردم ". می گویم: محل برام...
-
تهران قدیم
یکشنبه 27 خرداد 1403 10:50
مادرم قابله ی محله بود به محله ای قدیمی می روم. می خواهم کسی را پیدا کنم که از تهران قدیم با او حرف بزنم. از جلوی یک مغازه ی تشک دوزی رد می شوم. سن صاحب مغازه برای موضوع کارم مناسب است. وارد می شوم و موضوع کارم را توضیح می دهم که می خواهم در مورد زندگی در تهران قدیم با او صحبت کنم. همان طور که مشغول پر کردن یک تشک است...
-
تهران قدیم
یکشنبه 20 خرداد 1403 09:47
اینجا همش بیابون بود برای مصاحبه در مورد تهران قدیم به خیابانی می روم. از جلوی هر مغازه ای که رد می شوم به چهره ی کسی که داخل مغازه است نگاه می کنم. اگر سنی از او نگذشته باشد از مغازه می گذرم. دنبال زندگیِ قدیم تهران هستم. مرد جاافتاده ای را می بینم که مبل های تعمیر شده را در پیاده رو می چیند. خوشحال به طرفش می روم....
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 13 خرداد 1403 09:48
لبخند شوهرم وقتی آدم شاده که از یک سری مسائل و مشکلات به دور باشه. مثل مشکلاتی که الان دور و برمون هست. وقتی شادی در دل مون باشه می تونه در ظاهرمون هم نمود داشته باشه. می تونیم کسی را دوست داشته باشیم. من موقعی شادم که مشکلات به من احاطه نکنه. مشکل همسر، بچه، خانواده. من 27 سالمه. سه ساله که مطلقه هستم. بچه ندارم....
-
تهران قدیم
یکشنبه 6 خرداد 1403 08:49
" یه رادیو آوردن که آدما توش معلومَن " گفت و گویی که می خوانید سال ها قبل، شاید بین سال های 1375 تا 1377، انجام شده. زمانی بود که بعد از ده سال گزارشگری در زمینه ی مسائل زنان از مجله ی زن روز بیرون آمدم و به شکل آزاد با مطبوعات کار می کردم. از جمله موضوع های مورد علاقه ام برای صحبت با مردم کوچه و خیابان،...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 30 اردیبهشت 1403 09:59
شادی را گم می کنیم معنای شادی این قدر غیرقابل لمس است که هیچ کس نمی تواند معنی واقعی آن را بیان کند. شاید هیچ کس شادی واقعی را لمس نکرده باشد. من هر موقع که احساس می کنم خیلی شادم وقتی به عمق وجودم نگاه می کنم می بینم جایی برای دغدغه ی خاطر وجود دارد. شادی شاید در ایده ها یا در ذهن ها باشد. شادی یعنی درک متقابل، یعنی...
-
تهران قدیم
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 10:24
ما، بین دو نسل زندگی کردیم آدرس خانه اش را از شوهرش گرفته ام. هم او که وقتی می شنود درباره تهران قدیم با مردم صحبت می کنم می گوید:" زن من از بچگی در این محل بوده. بیشتر از خیلی ها در باره ی اینجا می داند. چرا نمی آیید با او صحبت کنید؟" *** وقتی به در خانه شان می رسم مرددم. مطمئن نیستم که شوهرش موضوع را به او...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 16 اردیبهشت 1403 09:26
زمانی شادم که جوابگوی خانواده ام باشم شادی یعنی این که آدم زندگی سالمی داشته باشد. این، شادی را زیاد می کند. یکی این که شغلش معتبر باشد. یعنی مرز و حدود مشخصی داشته باشد. معلوم باشد ماهی چقدر درآمد دارد. اگر کسی بتواند سر وته زندگی را هم بیاورد این شادی آفرین است. اعصاب کسی خرد نمی شود. هر ناشادی هم که به وجود بیاید...
-
گزارش یک زندگی
یکشنبه 9 اردیبهشت 1403 10:23
سرزنده و شیطان است حتی در 90 سالگی 90سال را باید داشته باشد. خوش روحیه است حتی حالا که چین و چروک تمام صورتش را گرفته. خاطراتش را بسیار روشن به یاد می آورد و وقتی با شادمانی از آن ها حرف می زند حتی حوادث غمگین زندگیش هم از کنایه های شادی بخش او در امان نمی مانند! شیطنت هایش در تعریف وقایع حیرت انگیز است. به غیر از...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 2 اردیبهشت 1403 10:11
دیگه چه می خوام بهتر از این؟ من دوسالم بود و داداشم یک سالش، که مادرم از بابام جداشد. ما با مادر پدرم زندگی می کردیم. پدرم بعد از سه، چهار سال دوباره ازدواج کرد. ما پیش مادر بزرگ مون موندیم. بزرگ که شدیم از آقام می پرسیدم که فامیلی مادرم چیه؟ کوچیک بودم وقتی مادرم از آقام جدا شد. نمی دونستم فامیلی مادرم چیه. آقام هم...
-
گزارش یک زندگی
یکشنبه 26 فروردین 1403 16:47
زندگی سخت اما شیرین است وقتی از دوستم می شنود که کسی در مورد زندگیش می خواهد با او گفت و گو کند می پذیرد. اما در جواب آشنای من که به او می گوید: " روزی که برای کار می آیی یک ساعت از وقت کار را می گذاریم برای مصاحبه."، مخالفت می کند و می گوید:" روزی که دوست شما می خواهد با من مصاحبه کند برای من روز مهمی...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 19 فروردین 1403 12:58
آبی که نشاط می پراکند دو بهار پرباران را پشت سر گذاشته ایم. روستاهای اطراف تهران از نعمت طبیعی این دوسال، آب و رنگ دیگری به خود گرفته اند. بوته ها که بیشه زار ساخته اند با ساقه های برافراشته و برگ های پهن سیراب شده از نعمات طبیعت بر سر، خودنمایی می کنند. برگ هایی که با متانت برگرفته از رشد بیش از حد با وزش باد به این...
-
گزارش یک زندگی
یکشنبه 12 فروردین 1403 09:31
به خاطر اخلاق پدرم با لبخندی شیرین به اطرافش نگاه می کند. در رفتار و کلامش آرامشی وجود دارد که با دیدن آن به خود می گویم از آن انسان هایی است که دوران کودکی و نوجوانیش را بی مشکلی که مزاحم رشد طبیعی جسمی و روانی او شده باشد گذرانده است. اما همین که گفت و گو را با سؤالی از خانواده ی پدریش شروع می کنم در عرض چند دقیقه...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 5 فروردین 1403 09:53
معنی شادی را کی می دونه؟ وارد یک مغازه ی کبابی و جگرکی می شوم در خیابان جمهوری. از آن مغازه های کوچکی که باید از راه باریک بین دو ردیف میز بگذری. میز کار و صندوق صاحب مغازه همان دم در ورودی است. در را که باز می کنم صاف جلوش هستم. من خبرنگارم. می خواهم با شما چند دقیقه در باره ی شادی حرف بزنم. مرد جوانی را که در فضای...
-
گزارش یک زندگی
یکشنبه 27 اسفند 1402 10:47
از دنیا خیری ندیدیم یک دفعه متوجه شدم بیشتر مسافران اتوبوس با زنی صحبت می کنند. انگار همه او را می شناختند. خوب که دقت کردم دیدم زنی مسن است. کنجکاو شدم که در شهر بزرگی مثل تهران، چطور چنین چیزی ممکن است؟ کمی پرس و جو کردم معلوم شد که زن در روزهایی از هفته در امامزاده ای که در مسیر آن خط اتوبوس است می نشیند و مردم او...
-
گیلاس سرخ
شنبه 19 اسفند 1402 12:53
شادی را در عشق می بینم من شادی را در عشق می بینم. پنج ساله کسی را دوست دارم. از سه سال قبل از سربازی شروع شد. از خانواده ام خواستم به خواستگاریش برن. پدرم گفت:" اگر دوسال سربازی رو برات صبر کنه واقعا دوستت داره." و او منتظرم ماند. بعد از سربازی رفتیم خواستگاری. پدر دختر گفت:" سر یک کار دولتی برو. بعد...
-
گزارش یک زندگی
شنبه 12 اسفند 1402 11:03
خدا هر دری را به روی ما باز می کرد هر وقت از کنار مغازه می گذشتم و او را می دیدم که با چادر گره زده به پشت کمر روی چارپایه ای در پیاده روی جلوی مغازه نشسته و به رفت و آمد مردم وماشین ها خیره شده فکر می کردم شوهرش داخل مغازه مشغول رتق و فتق امور است و او از سر بی حوصلگی، دمی از خانه بیرون زده. گاهی از ورای شیشه ی در می...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 6 اسفند 1402 11:54
بلال، 300 تومن! در پیاده رو راه می روم. مرد مسنی گونی ذرت و منقل زغالش را کنار جدول گذاشته و بلال کباب می کند. بستنی فروش دوره گردی که یخدان بستنی هایش را روی چرخی که قبلا کالسکه ی بچه بوده دور می چرخاند از کنار مرد بلال فروش رد می شود. لحظه ای می ایستد:" بلال دونه ای چنده؟" -300 تومن. -300 تومن! خب صبر کن...
-
گزارش یک زندگی
شنبه 28 بهمن 1402 10:07
ساده بودم فکر می کردم طلاق یعنی اینکه آدم را می برند زندان!! صحبت مان که تمام شد به سادگی گفت:" می خواهید با خواهرم حرف بزنید؟ او را از بچگی دزدیدند. دوبار ازدواج کرد و بالاخره بعد از 50 سال جدایی پیدایش کردیم ..." 50 سال ربوده شدن ... بهتم زد. انگار کسی در چاهی 50 ساله رهایم کرد؛ سرگردان و معلق. دختر بچه...
-
گیلاس سرخ
یکشنبه 22 بهمن 1402 10:34
در کشتی نشسته ام! در اتوبوس نشسته ام، در افکارم غوطه می خورم. اتوبوس شلوغ است. همان طور که در خودم هستم وبقیه ی مسافران را انگار با فاصله از خودم می بینم سه نوجوان 14، 15 ساله سوار اتوبوس می شوند با آکاردئون و تنبک. با فشار راه شان را باز می کنند تا خودشان را به قسمت زنانه برسانند. هنوز کاملا مستقر نشده اند که صدای...
-
گزارش یک زندگی
یکشنبه 15 بهمن 1402 11:21
زندگی را جور دیگری دوست دارم جسارتش در زندگی غریب است. در سن 10، 11 سالگی در کنار برادرش نقاشی می کشد و می فروشد تا جبران کمبود درآمد پدر را بکند. در 18 سالگی با اینکه نمره ی قبولی کنکورش از حداقل نمره ی پذیرش در رشته ی پزشکی خیلی بالاتر است رشته ی مهندسی کشاورزی را انتخاب می کند تا با طبیعت همراه شود و با علاقه کار...
-
گیلاس سرخ
جمعه 6 بهمن 1402 17:08
حالا می فهمم چرا! صبح شده. به طرف پنجره می روم تا پرده ها را کنار بزنم. دیدن درخت های سرسبز حیاط خانه ی قدیمی رو به رویی احساس فرح بخشی به من می دهد. در ایوان خانه، وقتی باران نمی بارد قالیچه ای می اندازند با دو پشتی که به دیوارهای شیشه ای سراسری کنار ایوان تکیه داده اند. همیشه فکر می کردم محلی است برای درس خواندن بچه...
-
گزارش یک زندگی
یکشنبه 1 بهمن 1402 12:04
در این 17 سال بیشتر وقت ها گرسنه بودم!! روزی که او را درمحل کار یکی از آشنایان دیدم سکوت سنگینی اورا در خود فرو برده بود. آهسته و بی رمق قدم برمی داشت. نگاهش با همه چیز بیگانه بود. مظلومانه می خواست که دیده نشود. کسی را هم نمی دید. حضوری را حس نمی کرد. گویی در جایی غریب گرفتار شده باشد. گیج و گنگ، به شبحی می مانست که...
-
از گذشته ....
یکشنبه 24 دی 1402 09:51
"گزارش یک زندگی" در کنار "گیلاس سرخ" خاطرات سفری من تمام شد! منظورم البته سفر هایی است که خاطراتی از آنها در ذهنم مانده بوده که دوست داشتم در موردشان بنویسم. از هفته ی آینده؛ هر هفته یک مطلب از مطالب چاپ شده ام در روزنامه های مختلف را در وبلاگ می گذارم. این مطالبم مصاحبه هایی است با دو هدف متفاوت...
-
خاطرات سفری
یکشنبه 17 دی 1402 13:07
قلعه ی بهستان، گنبد سلطانیه، قلعه ی لک لک ها، دودکش جن، معبد داش کسن و کوه های رنگی آلاداغ لار اسفند ماه سال 1401 به زنجان سفر کردیم. در اطراف زنجان دیدنی های جذابِ زیادی هست که شاید سفری یک هفته ای برای دیدن همه ی آنها لازم باشد. ولی ما در اون سفر سه روز کامل و یک نصف روز فرصت داشتیم. می دونستیم که باید انتخاب کنیم و...
-
خاطرات سفری
یکشنبه 10 دی 1402 09:41
" فیلبند " یا اقیانوس ابرها ...! شهریور ماه سال 1401 به روستای فیلبند ( در 56 کیلومتری شهر آمل ) رفتیم. اقامتگاه ما در طبقه ی دوم ساختمانی سه طبقه بود با تراسی بزرگ رو به کوه ها و جنگل و مشرف به خانه های پایین دست روستا. نگفته پیداست که بهترین قسمت طبقه ی ما، همین تراس بود. جایی که در اون چند روز سفر صبحونه...
-
خاطرات سفری
یکشنبه 3 دی 1402 10:29
" جهنم دره " است ولی گوش شیطون کر بسیار زیباست!؟ خرداد ماه سال 1398 با تور به مشگین شهر در استان اردبیل سفر کردیم. اسمِ برنامه ی تور، " تورِ خیاو " بود. در مورد خیاو نوشته شده: " نام قدیمی و اصلی مشگین شهر، خیاو است. نام " خی او " به معنی مشک آب برگرفته از زبان پهلوی پارتی است....