پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

خاطرات سفری

نتیجه ی دیر اقدام کردن ...


سالی که می خواستیم برای تعطیلات عید به یزد بریم یادم نیست به چه دلیل به موقع به فکرِ رزرو جا در هتل نیفتادیم. وقتی شروع کردیم در هتل ها اتاق خالی پیدا نکردیم. اون سال ها هنوز فکر راه اندازی اقامتگاه های بومگردی به ذهن کسی نرسیده بود. آخر مسئول پذیرش یک هتل پیشنهاد کرد که با هتل شهر تفت ، شهری در نزدیکی یزد ، تماس بگیریم. گفت تفت به یزد خیلی نزدیکه و می شه راحت از اونجا به یزد رفت. همین کار را کردیم.

در هتل تفت که مستقر شدیم تصمیم گرفتیم قبل از رفتن به یزد در اطراف شهر گشتی بزنیم. هوا خیلی لطیف و فرحبخش بود. ماشینی گرفتیم و به بیرون شهر رفتیم. از ماشین که پیاده شدیم هنوز چند قدمی نرفته بودیم که ناگهان خودمون رو در یک دشتِ زیبا دیدیم. زمینی بود فراخ که با بوته هایی کوتاه ولی به هم فشرده پوشیده شده بود. تو گویی برگ های سبزِ تیره ی این بوته ها چنان دست به دست هم داده بودن که خاکی به چشم نیاید. فقط جا به جا در میان این سبزه ی بیکران، سنگ های بزرگ و کوچیکی می دیدی که زیبایی دشت را دوچندان می کرد. البته شاید بخصوص برای من که عاشقِ طبیعتِ بکرم. طبیعتی بود ساده و صمیمی و پهناور. به هر طرف که نگاه می کردی همین دشت را می دیدی که مهمانِ چشمانِ تو بود. مرزی نداشت. و به جز ما سه نفر هم هیچ بنی بشری دیده نمی شد. در چنین دشتی بودم با نسیمی که به نرمیِ مخمل روی پوست صورتم می نشست؛ چه از بهشت کم داشتم!

چند ساعتی، هم نشستیم هم قدم زدیم. و باز نشستیم. دل مون نمی اومد که از  اون طبیعت زیبا جدا بشیم.

به یزد هم رفتیم.  از بافت سنتیِ شهر با اون بادگیرهای درخشان که یکی از بهترین نمونه های ابتکار معماری ایران ماست سرخوشانه لذت بسیار بردیم.

شاید زندگی همین است. به دلیلی در انجام درست و به موقعِ کاری، غفلت می کنی و وقتی با کمی سرافکندگی از بی نظمی خودت در زندگی در آخر، وقتی کارت را انجام می دی ناگهان با چیزی روبرو می شی که به خودت می گی شاید اون غفلت بی دلیل نبود.....