پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

در سن 87 سالگی هوش، حواس و زیرکی اش مثال زدنی است

می گن این کار تو رو نگه داشته


امروز پشت سرهم جواب های منفی شنیده ام از سه نفر؛ کفاش، تشک دوز و آرایشگر. با لبخندی به لب فکر می کنم بالاخره با یک مصاحبه به خانه برمی گردم یا دست خالی. به مغازه ای می رسم که دو مرد در جلوی آن نشسته اند. یکی که جوان تر است در چارچوب در نشسته و آن یکی که مسن تر است روی صندلی به فاصلۀ یک متری او. اول با مرد جوان حرف می زنم ولی او بلافاصله مرد مسن را نشان می دهد.

***

وقتی به او انگیزۀ مصاحبه هایم را می گویم بدون فوت وقت از کسادی کسبش گله می کند. به او می گویم که من هم همین ها را می خواهم بپرسم پس اجازه بدهید برویم داخل. بلند می شود و به مرد جوان می گوید: " صندلی را بیار داخل. "

کارتون چیه؟

 کارمون تأسیساته.

می فروشین یا تعمیر می کنین؟

هم تعمیر می کینم هم می فروشیم هم خریدار کمه.

چند ساله به این کار مشغولین؟

تقریبا" سی و ... در حدود 50 ساله من این کارو انجام می دم. می خوام بازنشست بشم. بیمه هم نیستم.

پس چرا اول گفتین سی و ... سال؟

نه، از سی و پنج سالگی شروع کردم. 1311 هستم. هشتاد و خورده ای سنمه.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

خب، اون موقع در حدود تاریخ 33 از آذربایجان اومدم تهران. یه کارخانه ای، 12 سال کار کردم. کارخونۀ کفش سازی بود. کارخونه ورشکست شد. ما رفتیم دنبال لوله کشی و تأسیسات. از اون موقع به این کار مشغولیم. اونجا بیمه هم نبودیم.

چرا؟

ما 200 نفر تو کارخونه کار می کردیم. هر موقع مأمورا می آمدن یه پولی می گرفتن حرف نمی زدن. البته رژیم گذشته بود. کارخونه که تعطیل شد رفتم دنبال کار تأسیسات. کارخونه همچین حقوقی نمی دادن. اون موقع دو تا بچه داشتم. چهار نفر بودیم. کرایه می دادیم. پول مون نمی رسید که پول بیمه مونو بدیم. اون موقع اون طور گرفتار بودیم.

چند سالگی از کارخونه دراومدین؟

اونجا در حدود چهل و دو، سه ساله بودم دراومدم.

چی شد لوله کشی و تأسیسات را انتخاب کردین؟

آشنا داشتم. کارخونه صنعتی هم نبود که آدم یه چیزی یاد بگیره.

از اول همین مغازه بودین؟

بله. چون نزدیک کارخونه بود اجاره کردیم.

اهل کجا هستین؟

آذربایجان غربی، شهر سلماس ( شاهپور سابق).

چند ساله اومدین تهران؟

در حدود بیست و سه، چهار ساله بودم. سربازیم تمام شد در زمان دکتر مصدق، دیگه نموندم اونجا. اومدم تهران. مجرد بودم.

( چهرۀ آرام و شیرینی دارد. به یادداشت هایم نگاه می کند و لبخند می زند. )

چی شد اومدین تهران اون زمان؟

اونجا، آذربایجان کاری چیزی نبود. تهران اومدیم گرفتار شدیم. ( به پهنای صورتش می خندد. از نگاهش پیداست که چیزی یادش آمده. ) اون موقع اینجا آب لوله کشی نبود، می گفتن آب شاه. می گفتن آب شاه از گلوت بره پایین دیگه نمی تونی برگردی. این طوری بود!

مغازه مال خودتونه؟

( می خندد. ) بله، ولی چند سال طول کشیده تا مغازه را به دست بیارم.

چند سال؟

من 35 ساله بودم این مغازه را اجاره کرده بودم. از 35 ساله تا 62 ساله فعالیت می کردیم که مغازه را اجاره کردم سرقفلی کردم. بلخره بازم فعالیت کردم اول سرقفلی شو خریدم بعد ملک شو. اون موقع سرقفلی ارزون بود. صاحب مغازه ملک مغازه شو فروخت. خریدم از کرایه دراومدم. یه خونۀ 60 متری هم داشتم. دو تا اتاق داره. الانش تو همون خونۀ 60 متری زندگی می کنیم.

چند نفرین؟

شیش نفر بودیم. خانمم فوت کرد. دو تا پسرم آلمان هستن. خارج از ایران. الان تو خونه سه نفریم. یه پسر یه دختر. الان کار کمه. من توان کار ندارم.

تو مغازه کمک دارین؟

دست تنهام.

با اشاره به مرد جوانی که در این مدت هم در چارچوب در نشسته است و هیچ توجهی به گفت و شنود ما ندارد می پرسم : کمک تون نیست؟

نه.

پسرتونه؟

بله، بعد از سربازی مریض شد. نمی تونه کار بکنه.

چند سالتونه؟ درس خوندین؟

87 سالمه. درس نخوندم.

چرا؟

امکان شو نداشتم. پدرم نمی تونست. اون موقع اونجا نداری بود. الان شم با این ناتوانی، این دولت م مالیات می گیره... ( و با لبخند بازیگوشانه ای ادامه می دهد ) معاف اینا نکردن که مالیات نگیرن.

 اولش که وضع کسب تون خوب بوده؟

اولش جوان بودم. اون موقع اوستاکار بودم. روزی 12 تا به تومنی می گرفتم. خانوادۀ پنج نفری بودیم. بعد یه بچۀ آمد شدیم شیش نفر.

دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟

کار دیگه از دستمون برنمی اومد. نه پول داشتیم یه جا سرمایه بذاریم نه ... فقط کار می کردیم پول درمی آوردیم می خوردیم. الانش م عین همون یم.

کی ازدواج کردین؟

در حدود 23 سالگی ازدواج کردم.

خانم، تهرانی بودن؟

نه، از همشهری های خودمون بود. همسایه بودیم.

چه موقع احساس شادی می کنین؟

اون موقع که زندگی مونو خوب بگذرونیم. دل مون می خواد فردا از امروز بهتر زندگی کنیم. متأسفانه ما با سیاست کار نداریم ولی یه خونه من در ونک ساختم که صاحب ملک نبود. اون و از من گرفتن. اون خونه قیمتش 5/1 میلیارد بود. ازم گرفتن پول جزئی دادن.

صاحب ملک نبود چرا ساختین؟

تنها من نبودم. باغا را قطعه قطعه کردن گفتن سند مادر داره. وقتی زمین تموم شد صاحبش پیدا می شه یا دولت بهتون سند می ده.

بقیه که ساخته بودن مثل شما گرفتن؟

هر کس تونست پولش و داد سند گرفت. اون موقع من نتونستم. ( قیافۀ شیرین و آرامش ناگهان جدی و غمگین می شود...)

چه سالی بود؟
پنج، شیش سال پیش بود.

چند تا بچه دارین؟ چه سنی هستن و چقدر درس خوانده ان؟

چهار تا بچه دارم؛ سه تا پسر یه دختر. دخترم رفته فوق لیسانس گرفته. ولی پسرام از دیپلم به بالا نرفتن. می اومدن کمک مون می کردن. الان دوتاشون خارج ن.

چند ساله رفتن؟

می شه 20، 25 سال می شه.

راضی هستن؟

بله، راضین. مشغولن کار می کنن. اونا تو همین کارتأسیساتی هستن. اونجا شرکت دارن. بیمه هم کردن. بچه شون به دنیا میاد حقوق بچه شونو از اون موقع حساب می کنن می ریزن به حسابش. بله، من چند سال که زحمت کشیدم زحمت من و هدر دادن . دولت هیچ کمکی هم نکرد.

چه کمکی انتظار داشتین؟

اون موقع که زمین ارزون بود زمین خریده بودم متری هزار تومن. اونم 58، یه سال بعد از انقلاب. ( باز چهره اش شیرین می شود و سبک می خندد. ) ساختیم تقریبا" بیست و پنج، شیش سال نشستیم. بعد ازمون گرفتن. یه پولی دادن خونه بخریم. با اون پول همچین خونه ای نمی تونستیم بخریم. اون خونه متری 12 میلیون شده بود.

دوست داشتین زندگی تون چه جور باشه؟

زندگی مون یه طور باشه که، نه ویلا و ماشین نمی خوام فقط یه زندگی می خوام که محتاج نباشم. خدا را شکر می کنم با این سن فعالیت می کنم محتاج نشدم. خیلی از خدا سپاسگزاری می کنم. ( با اشاره به پسرش که در چارچوب در نشسته ادامه می دهد) پسرم مریضه. اونم خدمت می کرد این جوری شده. ترسیده. نمی تونه به من کمک کنه.

چقدر درآمد دارین؟

والله الان مونده شانس. امروز تا غروب ممکنه یه کار بخوره بتونیم 40، 50 تومن بگیریم خرج کنیم. کارنیست و الا اگر یه کار باشه اونجا بکنیم تعمیر کاری - کارای سبک – اینجام بفروشم می شد بهتر زندگی کنم. البته کارای سبک، الان دیگه نمی تونم.

( صفحۀ یادداشتم پر شده تا ورق می زنم تا صفحۀ جدیدی بیاید یک دفعه برقی در چشمانش می بینم. در حالی که خنده اش گرفته با اشاره به برگه های یادداشتم می پرسد :" چند تا ورق شده؟ شمام کارتون خیلی سخته والله...! " برق چشمانش از شیطنت اوست چون اول صحبت برای اینکه او را راضی کنم گفته بودم که گفت و گو خیلی طول نمی کشد. 87 ساله است ولی هوش و حواس و زیرکی- اش مثال زدنی است! )

بلخره ماهی چقدر درآمد دارین؟

عرض کنم درآمدش اگر کار داشته باشم امکان داره ... روزی پنج، شیش تومن درمیاد، اگر کار باشه. اگر نباشه که خب هیچی، کمه. امسال تو این زمستون به این ور ماهی 700 تومن، 800 تومن بیشتر درنیامد. این دفترامونه می تونم نشون بدم. ( چند دفتر نیمدار روی میز را نشان می دهد. ) اون وقت دولت مالیات م می گیره.  ادامه مطلب ...

گپ و گفتی با فروشندۀ زن 51 ساله


زندگی بدون مشکل نمی شه


وارد مغازه اش که می شوم با زنی که روی چارپایه ای نشسته، صحبت می کند. مشتری نیست. دوستانه گپ می زنند. قیمت جنسی را که می خواهم می پرسم. با دیدن تعجب من می گوید: " تازه اون آقایی که جنس ازش می خرم به من می گه نفروش چند روز دیگه قیمتش می ره بالا. بهش می گم من اینجا نشستم بیکار، نفروشم چون گرون می شه. " از مغازه که بیرون می آیم با خودم فکر می کنم هفتۀ آینده بیایم و با او گفت و گو کنم.

***

روزی که برای گفت و گو به مغازه اش می روم و کارم را می گویم با چهرۀ آرامش نگاهم می کند. انگار با نگاهش می پرسد چرا او را انتخاب کرده ام. می گویم : یادتان هست چند روز پیش از شما ... را خریدم. با ابهامی در چشمانش می گوید: " من چهره ها یادم نمی مونه." خودکار و کاغذهایم را درمی آورم.

چه کار می کنین؟

کارم خانه داریه.

پس اینجا چه کار می کنین؟

اینجا، کمک. اینجا را برا پسرم زدم. وانیستاد. یعنی یه ذره وایستاد. رفت سربازی. از سربازی که آمد می اومد. همۀ خانوما بهش می گفتن چرا تو وایستادی. مامانت بیاد. گفت دیگه حوصله ندارم. میان دیگ می خوان نشون می دم. می گن باشه تا مامانت بیاد.

تمام مدتی که پسرتون سربازی بود شما مغازه بودی؟

بله.

همسرتون نمی آمد؟

همسرمم هست. شغل آزاد داره. اینجا کمک منم هست. اونم میاد. با هم مشترکیم. به اونم می گن خانمت بیاد. به من می گه خودت بیا وایستا.

وقتی همسرتون اینجاست کار خودش را چه کار می کنه؟

شغلش آزاده. خرید و فروش ماشین می کنه. یه وقتا نمی ره اینجاست. بیشتر غروبا میاد. من می رم برا شام و ناهار.

چند ساله به این کار مشغولین؟

سه سال.

مغازه مال خودتونه؟

نه، اجاره ایه.

چقدر؟

الان کرده سه تومن. ما گفتیم نمی دیم. هنوز نیامده که سنگامونو وابکنیم. قبلا" دو تومن بود. از این ماه سه تومن کرده.

پیش چقدر دادین؟

ده میلیونم پیش دادیم.

( هم چهرۀ خیلی آرامی دارد هم در رفتار با مشتری ها خیلی آرام و متین است بخصوص وقتی روی قیمت اجناس چانه می زنند. وقتی از افزایش یک میلیونی اجارۀ مغازه حرف می زند هم هیچ تغییری در حالت نگاهش نمی بینم. )

چند سال تونه؟ درس خوندین؟

من 51 سالمه. درسم تا راهنمایی خوندم. زیاد نخوندم.

چرا؟

بچۀ شهرستان تا همون قد درس می خونه.

تهران نبودین؟

من با ازدواجم آمدم تهران.

کدوم شهرستان؟

سبزوار.

شهر شما همۀ دخترا همین قدر می خوندن؟

همه همین قدر می خوندن. دیگه نمی فرستادن شهرستان. الان دیگه می فرستن. زمان ما نبود. الان ما 30 ساله انجاییم.

تو شهرتون دبیرستان نبود؟

چرا بود. ما تو ده بودیم.

تو خونه بچه ندارین؟

چرا یه دخترم دارم یه پسر. پسرم رفته. دخترم هست. همین پسرم که می گم رفت یکی رم همین جا که فروشندگی می کرد برداشت رفت. ( خیلی نرم می خندد. البته منظورش این است که پسرش با یکی از مشتری ها ازدواج کرده و رفته است.)

کجا رفت؟

رفتن شهرستان خودمون.

چه جالب! از تهران رفته شهرستان! چه کار می کنه؟

مرغداری داره.  ادامه مطلب ...

با همۀ سالخوردگی خوش خنده است

اینجا خونه نبود، زندگی نبود ...

 

مغازه اش بزرگ است ولی رونقی ندارد. میوه ها و سبزی هایش؛ بعضی تازه اند بعضی کهنه و رنگ و رو رفته. مثل خودش که سالخورده است با پشتی اندکی خمیده و صورتی پر چین و چروک؛ ولی با چهره ای آرام و مهربان. روی صندلی نشسته و هندوانه می خورد. جواب سلامم را که می دهد بلافاصله می پرسد:"هندونه می خوری؟" با شنیدن جواب منفی من مثل یک آشنای قدیمی می پرسد:"چطور، چرا نمی خوری؟" وقتی می گویم می خواهم با او در مورد کار و زندگیش حرف بزنم با چشمانی پر از آرامش و صفا نگاهم می کند:"من چی می تونم بگم؟"

***

وسایل کارم را از کیفم درمی آورم.

 نگران نباشین فقط از کار و زندگی تون می پرسم.

چی بگم ... از صبح تا حالا نشستم اصلا" دشت نکردم.

چند ساله به این کار مشغولین؟

50 سال، از زمان دکتر مصدق به بعد.

قبل از این چه کار می کردین؟

من، گلّه داشتیم در کشور نزدیکای اصفهان. گوسفندان تلف شدن کم کم. سر درآوردم تهران.

چرا تلف شدن؟

دیگه درد گرفتن. ما سردرنیاوردیم. از بین رفتن. قدیم بود دیگه.

چند سالتونه؟ درس خوندین؟

77 .... 86 سال. چه می دونم. هر چی شما بنویسی! درس هیچ چی ... سواد یُخ! ( به ترکی یعنی سواد ندارم.)

اهل کجا هستین؟

الان مالِ تهران. اصلش مالِ اردستان اصفهان.

دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟

اومدیم اینجا مشغول شدیم به این کار. اولش اومدیم آب نبود. چاه کنی می کردیم. خونه نبود زندگی نبود. اسمش بود. من قدیمی یم دیگه. شیش، هفت تا بچه بزرگ کردیم. هیچ کدوم نمی گن پدر داریم یا مادر...

( به چهره اش نگاه می کنم که اگر چه از دلتنگی هایش می گوید ولی همچنان آرام است و مهربان.)

کی ازدواج کردین؟

( می خندد. با همۀ سالخوردگی خوش خنده است.) چه می دونم. من سواد ندارم. چه می دونم منِ بیسواد.

چه موقع احساس شادی می کنین؟

شادی هیچی ندارم که حس بکنم. زن من هفت ساله تو خونه افتاده. خودمم مریضم.( به مغازه اش اشاره می کند.) اینم مشغولی یاته که خونه نمونم. درآمدی ندارم. از صبح تا حالا دو کیلو گوجه فروختم. پول ندارم مالیات بدم. اینم دکونم، اونم زندگیم. ندارم که بدم.

چند تا بچه دارین؟ چه سنی هستن؟ چقدر درس خوندن؟

بچه؛ هشت تا داشتم. یکی شون مفقودالاثره. چهار تا دختر دارم و سه تا دیگه پسر. اونا یه پسرم دیپلم خونده معلم شده. یه پسرم تا نُه خوند جلای وطن کرد. 22 ساله کشور خارجه. تحصیل نکرد. اونجا کار می کنه.

از پسر مفقودالاثرتون بگین.

سرباز بود. دو تا پسر کوچیک با هم بودن اینا. بچه کوچیک ام هستن. دخترام دو تاشون شوهر کردن؛ شوهراشون مردن. دو تاشون شوهر دارن. زندگی می کنن برا خودشون.

پسراتون چطور؟

بزرگه ارتشی یه. بازنشست شده. اون یکی بازنشست شده آموزش و پرورش. حالا هم که هیچی داره برا خودش کار می کنه. کارای متفرقه گیرش بیاد کار می کنه. حقوقش کمه.

( آقایی وارد مغازه می شود و سلام می کند. در جواب با صورت شیرینش می گوید:"سلام آقا مهندس گل! تو هنوز به ما سر می- زنی. ما شرمنده می شیم. هر چه طلا جواهره در وجود توه، نه این جوونای جدید ..)

دوست داشتین زندگی تون چه جور باشه؟

زندگی مون تا حالا بد نبود. حالا که دوتامون پیر شدیم دیگه سرپرست نداریم روراست.

سرپرست ندارین؟

کسی نیست. مادرشون گفتم هفت ساله افتاده خونه، نمیان سر بزنن. خب مادرشون بوده. محل ما نمی کنن اینا. زحمت کشیده، بلخره تحصیل کم و زیاد دادیم. خب من دهاتیم تو کوه گوسفند می چروندم حالا این جوریم. یه نون سنگک می خرم با این پیرزن می خوریم. اون که نمی تونه بیاد بیرون.

اصلا" حرکت ندارن؟

نه نمی تونه بلند بشه از دو پاش عاجزه. نمی تونه چیزی درست کنه. من چایی درست می کنم یه استکان بهش می دم. کارای خورده داشته باشه من می کنم. اونم نه کسی داره باهاش صحبت کنه. هستش دیگه. دختر کوچیکه میاد بعضی وقتا لباسا رو می شوره آفتاب می ریزه. فقط دختر کوچیکه کمک می کنه. به ما میرسه. غذا درست می کنه میاره.

درآمد اینجا به زندگی تون می رسه؟

( می خندد. ) اصلا" نداره، جان شما. شما اینجا بشین ببین. وقتی نمی خرن چی درآمد دارم. یه مشتری دارم مثل این مهندس. کسی نمیاد خرید کنه.

شاید چون جنس خوب ندارین؟

خوبه. یه مغازه اومده روبه روم باز شده. مملکت ما ناجور شده. من جواز دارم.  ادامه مطلب ...

مسئولیت پذیری پسر 12 ساله

اگر بزرگ خونه نبودم ...

 

همین طور که یک بسته شکلات دستش بود پشتش را تکیه داده بود به دیوار نرده ای وسط خیابان. پرسیدم : تو چرا فروشندگی می کنی؟ گفت :" بابام رفته افغانستان." از او خواستم روی نیمکت کنار من بنشیند.


***

برای چی؟

یک کم با هم صحبت کنیم برای روزنامه.

چند سالته؟

من 12 سالمه.

چند تا خواهر و برادر داری؟

سه تا خواهر دارم با خودم دو تا برادر.

چند وقته که فروشندگی می کنی؟

یک ساله.

چرا؟

( نگاهی به من می کند و بعد از یک مکث کوتاه خیلی سرسری می گوید) چون بابام رفته مشهد اونجا کار کنه. انجیر می فروشه.

یه سال پیش چه کار می کردی؟

مدرسه می رفتم. کلاس چهارم بودم. ول کردم برای فروش.

بچۀ بزرگ خونه هستی؟

من بزرگ خونه هستم.

پدرت به شما سر نمی زنه؟

پدرم یه ماه یه بار به ما سر می زنه.

( یکی از پسر بچه های فروشنده که کنار ما ایستاده است و گوش می کند می زند زیر خودکار. خطی اضافه کشیده می شود. با شیطنت می گوید: " چرا این طوری شد! حالا خراب شد؟" می گویم: نه. ولی تا آخر صحبت چند بار دیگر هم گفت و گوها خط خطی می شود.)

روزی چقدر درآمد داری؟

روزی هزار تومن. روزی کار نباشه 500 تومن. 600 تومن.

پولو به کی می دی؟

پولو می دم به مامانم برا خرج خونه. کرایۀ خونه.

بابات براتون نمی فرسته؟

بابام می فرسته. پول من و بابام به کرایۀ خونه، خرجی همه چی می رسه.

روزای تعطیل هم کار می کنی؟

روز تعطیل نمی آم.

تو ماه چقدر درآمد داری؟

تو ماه، 30 تومن بیشتر نمی تونم کار کنم.

مدرسه اصلا" نمی ری؟

مدرسه دیگه نرفتم. نمی تونم نصفه روز برم مدرسه، نصفه روز برم فروش. می خوام کار کنم خرجی خونه رو دربیارم.

بابات چقدر می فرسته؟

نمی دونم.

کی می رسی منزل؟

ساعت پنج راه بیفتم پنج و نیم، شیش می رسم.

چی می فروشی؟

شکلات.

از کجا می خری، یا کی برات می خره؟

خودم از مولوی می خرم یک بسته می خرم هزار تومن، می فروشم دو هزار تومن.

پس در روز باید بیشتر درآمد داشته باشی؟

ازم نمی خرند. تو هفته 6000 تومن درآمد دارم. بعضی روزا می شه که کمتر بفروشم.

مشتری هات بیشتر زنن یا مرد؟

بیشتر زنها می خرند.  ادامه مطلب ...

گپی کوتاه با دستفروش شش ساله

پول ­ها را به کی می­ دی؟

فروشندۀ شش ساله : می­ دم مامانم!


بار اول که از توی اتوبوس دیدمش روی جدول کنار خیابان نشسته بود و پول ­های مچاله شده­ ای را که از جیب کوچکش درمی –آورد، می­ شمرد. اول یک 100 تومانی، بعد دو تا 50 تومانی. از جیب دیگرش هم یک 50 تومانی درآورد و ناگهان چیزی فکرش را سخت به هم ریخت. پول­ های مچاله شده از دستش روی پاهایش افتاد. به نقطه­ ای خیره شد. مثل اینکه حسابش کم آورده بود. غرق خیال بود که اتوبوس راه افتاد.

باز هم او را دیدم. از تمام پسر بچه ­هایی که در آن خیابان و داخل اتوبوس­ها شکلات و آدامس می ­فروختند کوچکتر بود. با صورتی گرد، گونه­ هایی پر و پوستی تیره...

***

برای گفت و گو با او به همان خیابان رفتم. چند اتوبوس، سوار و پیاده شدم شاید او را ببینم. نبود. برای بار آخر از اتوبوس پیاده شدم. با خودم گفتم اگر ندیدمش می ­گذارم برای یک روز دیگر. تا پیاده شدم، دیدم با پسر دیگری که از خودش بزرگتر است روی نیمکت ایستگاه نشسته. انگار منتظر من بود. پیشش نشستم.

چند تا سؤال بپرسم جواب می­ دی؟

قبل از خودش، برادرش پرسید : " برای چی؟ "

برای روزنامه.

چند سالته؟

شش سال.

چند تا خواهر و برادر داری؟

دو تا خواهر دارم دو تا داداش.

تو از همه کوچکتری؟

نه، یکی از من کوچیکتره. داداشم، سه سالشه.

پدرت چه کار می­ کنه؟

پدرم پسته می­ فروشه. از مولوی می­ خره تو جمهوری می ­فروشه.

چی می­ فروشی؟

با اشاره به جعبه­ ای که دستش هست، می­ گوید : بیسکویت شکلاتی. به جعبۀ دست برادرش هم اشاره می­ کند : از اون شکلاتا.

چند وقته فروشندگی می ­کنی؟

شش سال.

تو که شش سالته. از یک سالگی که فروشندگی نمی ­کردی. منظورم اینه که چند وقته شکلات می ­فروشی؟

دو سال.

چهار، پنج پسر بچه دورمان را گرفته ­اند و هر سؤالی که می ­کنم آنها زودتر جواب خودشان را می ­دهند. یکی از آنها می­ گوید:" نه، خانم شش ماهه که می ­آد فروشندگی. "

شکلات­ ها را از کجا می ­گیری؟

از مولوی.

کی می ­گیره؟

 پسر عموم.

صبح کی از خواب بیدار می ­شی، کی می­ رسی اینجا؟

ساعت شش بلند می­ شم هفت می ­رسم. سه نفریم. برادرم با پسر عموم.

جای دیگه­ هم برای فروش می ­ری؟

نه، فقط اینجا می­ آم.

فروشت چطوره؟

خوب نمی­ خرند.

کی برمی ­گردی خونه؟

ساعت هشت با برادرم.

ناهار کجا می ­خوری؟

با دست کوچکش به طرف دیگر خیابان اشاره می­ کند : اونجا.

تا می­ پرسم چی می ­خورید، بچه ­هایی که دوره­ مان کرده ­اند هر کدام جوابی می­ دهند : " برنج، ساندویچ و ... " حرف خودش آن وسط گم می­ شود.

پولا رو به کی می ­دی؟

می ­دم مامانم.

همین موقع یکی از بچه­ ها در گوشی چیزی به برادرش که کنار ما نشسته بود، می گوید. او هم نگاهی به من می­ کند. می ­پرسم: چی بهش گفتی؟ گفتم: " حرفاتونو تو روزنامه می­ نویسن. "

من خودم قبلا" گفته بودم. خیالت راحت باشه. 

ادامه مطلب ...