این قانون زندگی یه
تصمیم می گیرم که برای این گفت و گو حتما یک مصاحبه شونده ی زن پیدا کنم. می روم به فروشگاهی که قبلا دیده ام فروشنده اش زن است. باز نیست. به فروشگاه دیگری می روم که دو فروشنده ی زن پشت پیشخوان آن نشسته اند. مشتری دارند. صبر می کنم تا مشتری برود. کارم را که توضیح می دهم به هم نگاه می کنند. یکی رو به دیگری می پرسد:" تو چی می گی؟" او بلافاصله جواب نمی دهد. بعد از چند لحظه می گوید:" اگه بین صحبت صاحب کار بیاد بد می شه." می گویم: قبلا پیش اومده که وسط کار اومدن و چیزی هم نگفتن. هر دو با هم جواب می دهند:" آخه صاحب کار ما خیلی حساسه به این چیزا. شرمنده."
قدم می زنم. با زن صاحب غرفه ای که به مردم بیمه معرفی می کند صحبت می کنم. می گوید:" نمی تونم. امروز از صبح حالم یه کم خوب نیست." دست از پا درازتر برمی گردم... با دستی خالی، با ورق های یادداشتی که هیچی روی شان نوشته نشده.
امروز، روز دیگری است. باید به اداره ی بیمه بروم برای تعویض دفترچه بیمه ام. می روم. تعدادی مراجع نشسته اند. کنار باجه ها فقط یکی دو نفر ایستاده اند. چه خلوت! ذوق می کنم و دفترچه به دست جلو می روم. به باجه که می رسم می شنوم که کارمند بیمه به نفر قبل از من می گوید:" نوشته رو جلو باجه گذاشتیم. بخونین ..." نوشته ای چاپ شده که اطلاع می دهد سیستم کامپیوتر قطع است. به همین دلیل فضای دفتر بیمه آرام است. بیرون می روم. مغازه ها تک و توک باز است. به داخل شان نگاه می کنم. خنده ام می گیرد از فکر اینکه ساعت نُه و نیم صبح وارد مغازه ای بشوم و به فروشنده بگویم می خواهم در مورد تجربه- تان از زندگی با شما صحبت کنم... و چهره ی بهت زده ی فروشنده را در خیال مجسم می کنم که می گوید: خانوم حوصله داری اول صبحی ... برو بذار به کارمون برسیم!!
قدم می زنم تا وقت بگذرد و دوباره به دفتر بیمه بروم. در راه برگشت در بیرون فروشگاهی بسته ای نان خشک جو دو سر توجهم را جلب می کند. یک بسته برمی دارم داخل مغازه می روم. فروشنده که پسر بسیار جوانی است به محض دیدن من از جایش بلند می شود. در حال پرداخت پول چشمم به کلوچه های خاصی که منظم در یک کیسه داخل کارتنی چیده شده می افتد. در جواب سؤالم می گوید:" بهشون می گن کُلُمبه. مال کرمانِ." یک دفعه دلم را به دریا می زنم و می گویم که روزنامه نگارم و کارم را توضیح می دهم. خیلی جدی، آرام و بی عکس العملی در چهره به حرف هایم گوش می دهد. -:" خیلی هم خوب کاریه." بلافاصله ذهنم می گوید لابد از همان افرادی است که از فکر استقبال می کنند ولی با بهانه ای حرف نمی زنند. با این وجود می گویم: پس اگه موافقین شروع کنیم. در کمال ناباوری من قبول می کند. وسایل کارم را از کیفم در می آورم.
***
بشینین شما.
نه، همین جوری خوبه.
کارتون چیه؟
کارم اینجا در اصل فروشندگی یه. در طول روز همه آدمی می بینم. اینکه با همه معاشرت دارم برام خیلی خوبه چون می تونم با همه ارتباط برقرار کنم ... ( می خواهد بیشتر توضیح بدهد. انگار که بخواهد کل مصاحبه را در جواب همین سؤال اول بگوید. نمی گذارم. می گویم: اینها را در سؤال های بعدی می پرسم.)
چند سالِ به این کار مشغولین؟
به سال نمی رسه.
چند ماه؟
تقریبا سه ماهِ.
چطور شد به این کار مشغول شدین؟
قبل از این کارم داخل کارگاه بود.
چه کارگاهی؟
کارگاه تولید آباژور.
چی شد اومدین بیرون؟
یه جورایی خودم حس کردم که حسَم تو این کار بهتره. یعنی از احساسم پیروی کردم.
چه جوری؟ قبلا تجربه ی فروشندگی داشتین؟
نه، تجربه شو نداشتم. خودم فکر کردم که چقدر خوبه آدم با مردم معاشرت کنه. انرژی مثبت بده و انرژی مثبت بگیره. خیلی بررسی کردم. همین که اینو احساس کردم یه جورایی منو به این سمت کشوند. ( ایستاده ام و می نویسم. تکیه گاهی برای کمرم ندارم. می- گویم: میشه من بشینم رو صندلی شما؟ خجالت زده می گوید:" حتما حتما. ببخشین که حواسم نبود." کنار صندلی چارپایه ای است با یک تابلوی فلزی روی آن. تابلو را برمی دارد. می گویم: شما هم روی این چارپایه بشینین. نمی نشیند. می خواستم بگویم من زمان مصاحبه می خواهم تأثیر سؤال و جواب ها و عکس العمل شما را در چهره تان ببینم و بنویسم و این طوری که من نشسته باشم و شما ایستاده، برایم سخت می شود. ولی چیزی نمی گویم.)
چند سالِ تونه؟ چقدر درس خوندین؟
من 18 سالمه. الانم در حال تحصیلم. کلاس یازدهم می شم.
چطوری؟
غیرحضوری درس مو دارم می خونم.
سال قبلم غیر حضوری بودین؟
نه فقط امسال چون تصمیم گرفتم هم زمان کار کنم درسم بخونم که تجربه کسب کنم.
پدر و مادرتون مخالف نبودن؟
نه، مخالفتی نکردن. چون خودم دوس داشتم این کارو. علاقه ی خودم بود. دوس داشتم تجربیات جدید کسب کنم. نسبت به سنم همیشه دوس داشتم یه قدم جلوتر باشم از بقیه.
دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟
آره، همین کارو چون حسم از اول توش خوب بود. حتی قبل از اینکه بیام اینجا فروشندگی، می خواستم جای خوبی باشم. دقیقا همون چیزی هم که می خواستم بهش رسیدم.
این فروشگاه نزدیک خونه تونه؟
اینجا نزدیک خونه مونه. من داشتم تو آگهی های منطقه می گشتم تا دیدم اینجاست سریع اومدم.
چه موقع احساس شادی می کنین؟
من همیشه احساس شادی می کنم چون توجهم همیشه به چیزایی یه که بهم انرژی مثبت می ده و حال مو خوب می کنه. (مردی وارد می شود و غذاهای خانگی تبلیغ می کند.)
چیزای مثبت مثل چی؟
چیزای مثبت مثل طبیعت ( به درختانی که بیرون مغازه است اشاره می کند.) همین درختایی که رو به رو هست. مثلا آدمایی که می بینم درگیرن، ذهن شون منفی یه، من به اونا توجه نمی کنم. من به همین درختا یا کوهی که پشت شونه توجه می کنم که بهم حس خوبی می ده. یا بعضی وقتا داخل مغازه ی خودمون اجناسی که می بینم قشنگه مثل رنگ عسل یا آب میوه هایی که رنگ و وارنگن نگاه می کنم. بهم نشاط می ده.
از چه سنی این توجه رو پیدا کردین؟
تقریبا از موقعی که اومدم تو این کار.
یعنی قبلش مثبت نگر نبودین؟
نه. در واقع از موقعی که اومدم تو این کار زندگیم متحول شده. هر روزم بهتر از دیروز می شه و هر روزم اتفاقای مثبت برام می فته. ( تا حالا یکی دو بار از او خواسته ام که صبر کند تا من در نوشتن به او برسم و چیزی از قلمم نیفتد. این دفعه بدون اینکه من بگویم خودش چند لحظه ای سکوت می کند. بعد می پرسد:" حالا بگم؟" و می گوید.) اینکه مثلا زندگیم متحول شده چون به این نتیجه رسیدم اگه توجه مونو بذاریم روی چیزای مثبت، حال مونو خوب می کنه و اتفاقای مثبت برامون می فته. اینو من بهش باور اوردم.
چقدر درآمد دارین؟
درآمدم اینجا یک و هفتصد، هشتصده.
چند ساعت کار می کنین؟
من اینجا هستم دائما. از ساعت هشت تا 12 شب.
به درس خوندن می رسین؟
آره چون اون قدر کارم فشرده نیس. می تونم مطالعه بکنم درسامو.
چه رشته ای؟
انسانی.
دانشگاه می خواین ادامه بدین؟
دانشگاه هم می خوام ادامه بدم.
چه رشته ای؟
رشته ی کشاورزی علاقه دارم.
بعد فارغ التحصیلی می خواین چه کار کنین؟
دوس دارم یه جورایی برا خودم گلخونه درس کنم اونم برا تفریح. به دیدگاه درآمد نگاه نمی کنم. شاید درآمدم داشته باشم. گلخونه ی پرورش گل و گیاهان تزیینی. کلا از این جور چیزا که ازش لذت می برم. ( جوان عجیبی است. چهره ی بسیار آرامی دارد. در حرف زدن جدی است. تا اینجای صحبت حتی یک لبخند کمرنگ هم به لبانش نیامده.)
اگر درآمدتون از کار گلخونه کافی نباشه برا زندگی، چه کار می کنین؟
من از اون بابت هیچ مشکلی ندارم. یعنی خیالم راحت راحته چون اونو سپردم دست ... ( چند لحظه مکث می کند.) اینو بگم شاید براتون عجیب بیاد ولی دیدگاه خودمه. اینو می سپرم دست کائنات و انرژی منبع یعنی خداوند. می دونم وقتی که احساس من خوب باشه اونا به همین ترتیب برای من اتفاقای مثبت چه از لحاظ مالی چه از لحاظ نشاط، سلامتی میارن داخل زندگی من. در واقع چون من اعتقادم به اینه که این جهان هستی سرشار از انرژی سلامتی و خوبی هس یعنی حس سلامتی و خوبی از درون ما جاری یه. این ماییم که در اصل جلوی اونو گرفتیم و مقاومت می کنیم با افکارمون. وقتی احساس خوبی داشته باشیم فکرای مثبت بکنیم حس خوب و سلامتی و شادی در درون ما سیلان می کنه. چون در اصل این دنیا از حس شادی و سلامتی در واقع سعادت تشکیل شده.
چند تا خواهر و برادر دارین؟
من یه برادر دارم.
چند ساله هستن؟
برادرم 19 سالشه.
شغل پدرتون چیه؟
نمی تونم بگم.
در آینده اگه به درآمد کافی نرسیدین امیدوارین پدرتون کمک تون کنه؟
من به پدرم امید ندارم یعنی در واقع به هیچ انسانی امید ندارم. من به خداوند امید دارم. من می دونم خداوند اتفاقای مثبت را وارد زندگی من می کنه. اصلا نیازی نیس من کاری انجام بدم. از این بابت خیالم راحته چون بهش ایمان دارم. فقط کافیه من حس خوبی داشته باشم. افکار خوب مثبتی داشته باشم. همیشه شکرگزاری کنم. خودمو در بالاترین سطح ارتعاشی یعنی بالاترین سطح شکرگزاری نگه دارم. ( در نوشتن این جملات عقب می افتم. از او می خواهم که جمله ی آخرش را تکرار کند. و او مثل یک معلم که به علت تکرار هر روزه ی حرف هایش آنها را حفظ می شود جمله ی گفته شده اش را بدون ثانیه ای مکث عینا تکرار می کند. یا شاید مثل یک سخنران که متن سخنرانی اش را برای اطمینان از حفظ کرده باشد. سخنرانی جوان با چهره ای آرام و جدی که لبخند نزدن هم گویا جزئی از سخنرانی اش است.) ادامه مطلب ...
این سؤال اکثر مرداس
امروز از دو فروشنده ی موتورهای برقی جواب منفی می شنوم. یک مغازه ی لوازم بهداشتی را انتخاب می کنم و وارد می شوم. فروشنده بعد از شنیدن توضیحاتم، با تأیید نظر من در مورد لزوم مهربان بودن همشهری ها در کوچه و خیابان می گوید:"چقدر هم به این مهربانی ها احتیاج داریم." من هم خوشحال از شنیدن این هم نظری می خواهم وسایلم را از کیفم دربیاورم که می شنوم:"ولی متأسفانه من امروز خیلی سرم شلوغه. وقت ندارم. انشالله یه روز دیگه بیایین در خدمت تون باشم!" با مختصر لبخندی به لب از او خداحافظی می کنم. با خودم می گویم یک بار دیگر هم شانسم را امتحان می کنم.
از مقابل چند مغازه می گذرم و فروشنده ها را برانداز می کنم. چهره و وجنات یکی از آنها حس خوبی به من می دهد. وارد می- شوم. توضیح کارم را مثل بقیه با سکوت گوش می دهد. صورت مهربان و دلنشینی دارد اما عجله ای برای جواب دادن ندارد. از تأثیر جواب های منفی ای که امروز شنیده ام درجا به نظرم می آید که لابد دارد سبک سنگین می کند که چه طور مؤدبانه مرا از سرش باز کند. اما برخلاف انتظارم با تکان دادن سرش اعلام موافقت می کند.
***
کارتون چیه؟
کارمون هواکش، تهویه است.
فقط می فروشین یا تعمیر هم می کنین؟
هر دو.
چند ساله به این کار مشغولین؟
من، پدرم تقریبا نزدیک به 50 ساله.
خودتون چی؟
خودم تقریبا چهار ساله.
پدر هستن همراه شما؟
نه، بازنشستهَ ن.
قبل از این چه کار می کردین؟
قبل از این تو بازار بودم. تو کار شیرآلات بودم.
علاقه به این کار دارین یا به خاطر پدر اومدین؟
علاقه که تا حدودی ...(لبخند می زند.) 50، 50.
یعنی به دلیل بازنشستگی پدرتون کار بازار را رها کردین؟
نه، اون کار تو شرکت داشتن تعدیل نیرو می کردن. من اومدم اینجا.
چند سالِ تونه؟ چقدر درس خوندین؟
من 40 سالمِ. فوق دیپلم هم دارم فوق دیپلم مکانیک صنعتی.
نمی خواین ادامه بدین؟
نه، فعلا. (می خندد.)
یعنی در آینده می خواین ادامه بدین؟
یه مشکلی داشتم تازگی ها حل شده. می خوام دوباره ادامه بدم.
چه رشته ای؟
تغییر رشته می خوام بدم به هیدرولیک پنوماتیک. (مشتری می آید. نوعی هواکش می خواهد. در همان حال که به مشتری جواب می دهد و مشتری فکر می کند او هم مشغول گوشی اش است. مطابق رویه ی کارم صبر می کنم تا مشتری کارش تمام شود.)
چه رشته ای هست؟
جک ها، کمک فنر ماشین. بخوام ساده ترش را بگم جک های جرثقیل، بالابر، آسانسور.
برادر دارین؟
دو تا هست.
چطور شما اومدین سر کار پدر؟
(تکانی به دستش می دهد.) حالا چی بگم.
برادر بزرگتر هستین؟
نه، کوچیکترم.
دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟
کار دیگه خب، کار تولیدی بدم نمی اومد ولی با این روندی که دولت پیش می ره واقعا نمی دونم چون یه بودجه ی حسابی می خواد. بودجه ی اولیه شو من ندارم.
تولید چی مدنظرتونه؟
تولید یا تو پوشاک یا خودرو، تو یکی از این دوتا. (چه شاخه های مختلفی!)
ازدواج کردین؟
نه. ادامه مطلب ...
اومدم که تو اجتماع باشم
از پیاده رو به داخل مغازه ها نگاه می کنم. در یک مغازه مردی را می بینم که سرش را کاملا روی قسمت جلویی پیشخوان خم کرده است. چون پیشخوان سطح صافی ندارد و قسمت بیرونی آن که به طرف پیاده روست کمی از قسمت جلویی آن بلندتر است معلوم نمی شود که خوابیده یا کاری انجام می دهد. وارد می شوم. با خودم می گویم سلام می کنم اگر جواب ندهد یعنی که خوابیده و من فورا بیرون می روم. اگر جواب بدهد که باید ببینم چه پیش خواهد آمد.
تا سلام می کنم سرش را بالا می آورد. در آنی هم متوجه می شوم که خیلی جوان است هم می بینم که سخت مشغول گوشی اش بوده. کارم را توضیح می دهم. با کمی بی اعتنایی گوش می دهد. در چهره اش حالتی است که انگار دنبال بهانه ی خوبی می گردد تا از شر من خلاص شود و دوباره برود سراغ گوشی. می گوید:"من اینجا برای کمک به پدرم هستم. چیزی از این کار نمی دونم. شما باید با پدر من حرف بزنین."
***
در حالی که کاغذهای یادداشت را از کیفم در می آورم می گویم: برای من خود کار مهم نیست. تجربه ی شما از زندگی در همین سنی که هستین برام اهمیت داره. (می بینم که مردد است. راحت نیست. شاید به دلیل جوانی اش است که رک و راست جواب منفی نمی دهد. به هر حال شروع می کنم.)
کارتون چیه؟
اینجا الکترو موتورای صنعتی می فروشیم.
چند ساله میایین تو مغازه ی پدرتون؟
من والله می اومدم از بچگی ... بعضی موقعا اینجا می اومدم ... (به سختی حرف می زند. ذهنَ م می گوید اگر یکی دو سؤال دیگر را هم به همین سختی جواب بدهد مصاحبه را رها کنم.) راستَ ش من الان اطلاع خاصی از اینجا ندارم. شما باید با پدرم حرف بزنین.)
من درمورد کار اینجا از شما هیچ چی نمی پرسم. فقط از زندگی و تجربه ی خودتون می پرسم. راحت باشین. از بچگی منظورتون از چه سنی؟
من چون دارم می رم دانشگاه اومدم تجربه کسب کنم. به قول گفتنی محل کارو اومدم ببینم تو اجتماع باشم نه اینکه بیام اینجا.
مغازه مال پدرتونه؟
بله.
قبلا که می اومدین مغازه کمک پدر می کردین؟
نه، می اومدم می نشستم. کار خاصی انجام نمی دادم. (هنوز سخت و بی حوصله حرف می زند. باید سؤالی بپرسم که حواسَ ش را از مغازه پرت کند. می روم سراغ رشته ی تحصیلی اش در دانشگاه.)
چه رشته ای می خونین؟
رشته م ریاضی فیزیکِ. انشالله ببینم چی می شه. تا هفته ی دیگه نتیجه ی کنکور میاد.
چه رشته ای دوس دارین قبول بشین؟
مهندسی عمران.
چند ساله تونه؟
من، 18. (کمی راحت تر حرف می زند.)
بعد از فارغ التحصیلی دوس دارین چه کار کنین؟
تو همون رشته ی مهندسی عمران تو شرکتی کار کنم. گسترش بدم اگه خدا بخواد. یه جورایی می شه گفت این قدر می خوام کارم و گسترش بدم که یه جوری بین المللی بشه.
چطور از حالا ذهن تون به بین المللی شدن فکر می کنه؟
آدم، بزرگ فکر کنه می تونه به پیشرفت تای بزرگ برسه. به نظر من آدم نباید ذهنِ شو محدود به چیزای کوچیک کنه. (حالا دیگر گفت و گو برایَ ش جذاب می شود. با شوق و ذوق، منتظر شنیدن سؤال بعدی به من نگاه می کند.)
چه موقعی احساس شادی می کنین؟
موقع هایی که موفق باشم. موفقیت باعث خوشحالی من می شه.
چه چیزی درموفقیت براتون شادی میاره؟
پیشرفت.
تو درس؟
تو درس ، تو زندگی. بلخره تو شاخه های مختلف.
تو سن 18 سالگی چه پیشرفتی تو کدوم شاخه ی زندگی مد نظرتونه؟
(آه می کشد ... با این سن کم اصلا به او نمی آید! چه جوانی ...) پیشرفت منظورم اینه که جوری مسیر زندگی م رو بچینم که بتونم یه مدرک خوبی کسب کنم که یه زندگی راحت و خوبی داشته باشم در حد معقول و همیشه به روند پیشرفتَ م ادامه بدم.
دوس داشتین زندگی تون چه جور باشه؟
من از زندگی م کاملا راضی یم یعنی هر جوری که الان هستم. پدر و مادرم برام همه کار کردن. از این بهتر نمی شه.
چند تا خواهر و برادر دارین؟
(سرش را تکان می دهد. نفهمیدم چرا؟) یه خواهر دارم.
چند ساله هستن؟
حدود 11.
پدر به شما حقوق نمی دن؟
نه. ("نه" را جوری می گوید که مشخص است هیچ انتظار پول از پدرش ندارد.) بیشتر برا کمک میام. من دنبال پول و اینا نیستم. همین کمک باشم برام بسه.
چه تفریحی دارین؟
تفریح، والله الان که کنکورم رو دادم بیشتر یه چند ماهی استراحت کردم تو خونه. بیشتر بیرون رفتن و دوچرخه سواری. چون الان از اون بازه ی درس خوندن اومدم بیرون این یکی دو ماهِ یه استراحت کوچیکی در واقع داشتم.
خیلی درس می خوندین؟
بله. (با اشاره ی سر هم تأکید می کند. خب، معلوم می شود حسابی درس می خوانده.)
از کنکورتان راضی هستین؟
به نسبت بله.
اگه خدا نکرده مهندسی عمران قبول نشین چه کار می کنین؟
رشته های دیگه هم انتخاب کردم. اگرم دانشگاه های سراسری نشد می رم آزاد. تحصیلَ م رو هر جوری شده ادامه می دم.
چه مشکلی دارین؟
مشکل که نه، فقط الان تنها دغدغهَ م اینه که همون رشته ای که می خوام قبول بشم.
(مردی وارد مغازه می شود و بلافاصله پشت سر او مرد دیگری وارد می شود و صاف به طرف من می آید. حدس می زنم باید صاحب مغازه و پدر پسر جوان باشد. خودم را آماده می کنم که بشنوم: خانوم چقدر می نویسی، تمام نشد؟ یا اینکه: شما کی هستی؟ از پسر من چی می پرسی؟ اما برخلاف انتظارِ من با کمال ادب با اشاره به صندلی خالی ای که در کنار صندلی ای است که من روی آن نشسته ام، خطاب به من می گوید:" خانوم محترم می شه رو اون صندلی بشینین تا من از اینجا یه وسیله بردارم!" مشتری را که راه می اندازد دوباره می رود بیرون و فضای مغازه را برای ادامه ی مصاحبه ی من با پسرش خالی می کند.) ادامه مطلب ...
به دنبال مصاحبه شونده!
پنجشنبه، 15 شهریور، به قصد پیدا کردن کسی که با او مصاحبه کنم به کوچه ای می روم که هنوز هویت قدیمی محله در آن حفظ شده است. هنوز مغازه ها، کم و بیش، همان هیبت قدیمی شان را نگه داشته اند. در این دو، سه سالی که دوباره گفت و گوهای "پشت چهره ها" را شروع کرده ام به تجربه دستَ م آمده که صاحبان یا فروشندگان خیابان های بزرگ یا اصلی شهر خیلی به سختی قبول می کنند که حرف بزنند.
وارد یک فروشگاهی می شوم که وسایل پلاستیکی می فروشد. صاحب فروشگاه که مرد مسنی است آرام به حرف هایم گوش می دهد. همان طور که منتظر جوابَ ش هستم می گوید:"به خاطر اینه که اعتمادِمونو به هم از دست دادیم..." می خواهد ادامه بدهد که من برای اینکه زمان را از دست ندهم می گویم: صبر کنین کاغذ و خودکارم را دربیارم بنویسم. می گوید:"الان وقت ندارم. هم باید وسایل را بچینم هم صبحانه بخورم. صبح ها هم مشتری دارم." – من اصلا شیوه ی کارم این طوریه که هر وقت مشتری بیاد صبر می کنم تا مشتری را راه بیندازین بعد ادامه می دم. – "نه بهتره شما امروز ساعت دو بعد از ظهر بیایین چون اون موقع سرم خلوته. از ساعت دو تا سه می تونم با شما حرف بزنم." ( این هم لابد اشاره ای است به اینکه من اول صحبت گفته بودم که کارم نیم ساعت بیشتر طول نمی کشد.)
قبول می کنم یعنی چاره ی دیگری ندارم. اما آن روز بعد از ظهر برای قرار ساعت دو، امکان رفتن به فروشگاه را پیدا نمی کنم. یکشنبه صبح به محله ی قدیمی دیگری می روم به امید یک گفت و گو. در پیاده رو راه می روم. مغازه های هر دو طرف خیابان را نگاه می کنم. یک تعمیرگاه ماشین در طرف دیگر خیابان نظرم را جلب می کند. مردی که داخل تعمیرگاه است با تلفن همراهَ ش صحبت می کند. چند لحظه صبر می کنم تا تلفنَ ش تمام شود و بعد داخل بروم. ولی صحبتَ ش ادامه دارد. در پیاده رو چند قدم بالا و پایین می روم ... ماشینی جلوی تعمیرگاه توقف می کند. راننده از ماشین پیاده می شود و با تعمیرکار صحبت می کند. کماکان در حال قدم زدن در پیاده رو مقابل تعمیرگاه هستم. فایده ای ندارد. راهم را ادامه می دهم و به یک دفتر بیمه وارد می شوم. خانم مسئول دفتر بیمه بعد از شنیدن توضیحاتَ م و اینکه هر موقع مراجعی آمد صبر می کنم تا کارش را انجام دهد می گوید:"من غیر از مراجعین حضوری کارهای اداری دیگری هم دارم که چون دو روز تعطیلی داریم باید حتما تا آخر امروز تمام شود. اگر کس دیگه ای را پیدا نکردین بیایین در خدمت تون هستم!")
به راهم ادامه می دهم. وارد یک فروشگاهی می شوم که بیرون آن ذغال هایی در اندازه های مختلف چیده شده. مردی پشت پیشخوانی که چند قلیان روی آن دیده می شود نشسته است. کارم را توضیح می دهم. می گوید:"من امروز مغازه را فقط برای تحویل جنس باز کردم. هر لحظه ممکنه بار بیارن اون وقت کار شما نصفه کاره می مونه." دوباره برمی گردم طرف تعمیرگاه. این بار هم ماشین رفته و هم تعمیرکار با تلفن صحبت نمی کند. حرف هایم را که می شنود بلافاصله می گوید:"من که صحبت نمی کنم ولی چند دقیقه صبر کنین یک، دو تا از همکارام میان. یا یکی از اونا حرف بزنین." این را می گوید و در حالی که من در تعمیرگاه منتظر ایستاده ام خودش به پیاده روِ آن طرف خیابان می رود و مشغول صحبت با گوشی اش می شود. من همچنان که در تعمیرگاه قدم می زنم چشمَ م به ساعتی است که روی یکی از دیوارها نصب کرده اند. ربع ساعتی می گذرد. خبری از هیچ همکاری نیست. من در داخل تعمیرگاه قدم می زنم و تعمیرکار در پیاده روِ رو به روی تعمیرگاه! و البته همچنان در حال صحبت با گوشی. ظاهرا با هم کاری نداریم ...
باز به راهم ادامه می دهم. این بار یک خیاطی را انتخاب می کنم. وارد که می شوم خیاط را درحال چرخ کردن چند قطعه پارچه ی بریده شده می بینم. توضیحاتم را که می شنود با کلی شرمندگی عذرخواهی می کند و با اشاره به پارچه ای که در حال دوختنَ ش است می گوید:"این شلوار را باید زود تمام کنم. صاحبِ ش عجله داره می خواد بره مسافرت. یه بارم آمده گفتم آماده نیست. خیلی می بخشید انشالله یه روز دیگه بیایین در خدمتَ م."
ساعت دو بعد از ظهر به فروشگاه پلاستیک فروشی ای که روز پنجشنبه به قرار تعیین شده ی ساعت دو آن روز نرسیده بودم می روم. به صاحب فروشگاه می گویم: من و یادتون هست قرار بود پنجشنبه بیام ولی نتوستم. می گوید:"بله یادمه. من بودم شما نیومدید. امروز هم کار دارم باید برم. انشالله بعد تعطیلات بیاین همون ساعت دو تا سه."
این ها را می نویسم که بگویم اگر هفته ای یک گفت و گوی جدید در وبلاگ نمی گذارم (که قرار خودم با خودم است برای رعایت فاصله ی زمانی گذاشتن مطلب جدید در "پشت چهره ها") دلیلَ ش یا اینهایی است که همین بالا می خوانید و هر چند وقت یک بار ممکن است برای کار من پیش بیاید یا اینکه در وبلاگ مشکلی پیش آمده باشد.
اون کسی که واقعا عاشقِ ش باشم پیدا نکردم
وارد که می شوم مرد جوانی را پشت میز می بینم که در حال نوشیدن آب میوه است. به حرف هایم گوش می دهد ولی آن قدر بی اعتناست که حس می کنم کلماتم بلافاصله بعد از گفته شدن مثل بخار در فضا پخش می شود و چیزی از آنها به گوش او نمی رسد که بشنود و تصمیم بگیرد که مصاحبه بکند یا نکند.
درست موقعی که منتظرم تا با بی حالی بگوید خانم اول صبحی ... برین بعدا بیاین، می گوید:" باشه، بپرسین."
***
چه کار می کنین؟
کارمون موبایله.
چند ساله به این کار مشغولین؟
شیش سال.
چطور شد به این کار مشغول شدین؟
زمان خدمت، تو سربازی چون دوست داشتم کار پاره وقت داشته باشم یه جورایی شد که ما اومدیم تو این کار.
یعنی از سربازی شروع کردین؟
بله، سربازی و دانشجویی. قبلش از دانشجویی.
چه رشته ای؟
من رشتهَ م کشاورزی بود. لیسانس کشاورزی گرفتم.
برای کار سراغ رشته ی خودتون رفتین؟
اصلا. (چنان بی تفاوتیِ غلیظ و سنگینی در لحن و چهره اش حس می شود که آدم وامی ماند چطور چهار سال دانشگاه را تحمل کرده است.)
پس چرا این رشته را انتخاب کردین؟
چون رشتهَ م تجربی بود. با رشته ی تجربی یا باید خیلی درس بخونی یا اینکه یه ذره اگه لِول پایین بود رشته هایی مثل تغذیه، کشاورزی، صنایع غذایی یا شیمی که اصلا بازار کار نداره باید انتخاب کنی.
قبل از این کار دیگه ای نمی کردین؟
رزروشن رستوران و صندوقدار رستوران، چرا خانوم من از بچگی کار می کردم. بلالَ م می فروختم.
از چه سنی؟
سن دوم دبستان. (تعجب می کنم چون داشتن آن جور شوق و ذوق کار کردن از کودکی اصلا با بی حوصلگی ای که در او می بینم جور در نمی آید.)
واقعا؟
بله. اینجا بومی نشین و قدیمی ین. ضعیفَ ن. ما بچه بودیم کار می کردیم حتی خیلی قبل ترش، مدرسه نمی رفتم آرد نخودچی می فروختم با دوستَ م که هنوزم باهاش دوستَ م. همون موقع ها آرد نخودچی می فروختیم.
آرد نخودچی خالی؟
آرد نخودچی با شکر با هم قاطی می شه دیگه.
تو کیسه؟
نه ... ( "نه" راچنان با ناراحتی و آمیخته با تعجب می گوید انگار به شیوه ی کار او در قدیم توهین کرده ام!) تو کاغذ. کاغذ را مربعی درست می کردیم.
چند سالِ تونه؟
من الان، 28 سال.
درس را ادامه ندادین؟
نه، اصلا دوست نداشتم. (برای اینکه مشخص شود این دوست نداشتن از تنبلی نبوده بلافاصله توضیح می دهد.) درسم خوب بود. تو دانشجویی یه واحدِ افتاده نداشتم. حتی مدرسه می رفتم چیزی به عنوان تجدیدی نداشتم. تو دانشگاه هیچ واحدی رو نیفتادم. علاقه نداشتم. فقط درس می خوندم که زود تمام بشه.
علاقه نداشتین چرا دانشگاه رفتین؟
مامانم گفت باید بری دانشگاه. من همون اول باید می رفتم بازار.
دوست داشتین کار دیگه ای می کردین؟
نه. اشتباهاتی داشتم ولی دوست نداشتم کار دیگه ای می کردم.
چه اشتباهاتی؟
(فکر می کند. انگار توضیح دادنش سخت است.) یه سری کارا می کردم نمی کردم ولی از الانش راضیم.
ازدواج کردین؟
خدا را شکر نه!
چرا؟
دوست ندارم.
سنی هم که ندارین؟
تو خانواده ی ما همه ازدواج کردن. فقط من موندم. به من می گن پیر شدی. (تعجب را که در چشمانم می بیند به چند رشته از موهایش که سفید شده اشاره می کند.) آخه موهام یه ذره سفید شده.
چرا دوست ندارین ازدواج کنین؟
(تا جواب بدهد یک خانمی وارد می شود.) این و می گم، این یه تیکه رو نگه دار... بعدا می گم. (مدتی طول می کشد تا گوشی مشتری تعمیر شود. منتظر نشسته ام. این دفعه خوش شانس هستم چون وسط فروشگاه دو صندلی با یک میز کوچک گذاشته اند. مشتری که می رود دوباره سؤال می کنم.)
چرا؟
نمی تونم، خسته می شم. اون کسی که واقعا عاشقِ ش باشم پیدا نکردم. با یکی دوست می شم بعد یه هفته ازش خسته می شم. (حالت چهره اش نشان می دهد انگار خودش هم نمی داند با خودش چه کار کند.)
چه موقع احساس شادی می کنین؟
(کمی به فکر فرو می رود.) کلا آدم غمگینی نیستم. شادی هر موقع بیاد حس می کنم. درونی نیستم ولی چرا یه موقعی هم درونگرا هستم.
چه موقعی؟
ادامه مطلب ...