-
نجار 53 سالۀ روشن ضمیر
یکشنبه 30 تیر 1398 12:49
آدمی نیستم تنهاخور باشم از بیرون که نگاه می کنم صاحب مغازه را می بینم که بیکار نشسته و خیابان را تماشا می کند. وارد می شوم. می گویم روزنامه نگارم و با مردم در بارۀ کار و تجربه شان در زندگی صحبت می کنم چون معتقدم که ... و خلاصه هدفم و امیدم از این کار را توضیح می دهم. در این بین با دقت به او نگاه می کنم ولی هیچ تغییری،...
-
دختر مجرد 42 ساله
شنبه 22 تیر 1398 18:59
آینده برایم تاریک نیست فروشگاه بزرگی است. از پشت شیشه که نگاه می کنم در انتهای آن شخصی پشت پیشخوانی نشسته است. موهای فرفری اش رهاست. معلوم نیست زنی است که روسری یش کنار رفته یا مردی که موهایش را بلند کرده. به هر حال باید وارد شوم تا شانسم را امتحان کنم؛ آیا گفت و گو می کند ...؟ *** وقتی نزدیک پیشخوان می رسم با اینکه...
-
هوش بالا برای یک زندگی راحت
شنبه 15 تیر 1398 15:42
از چیزی نمی ترسم وارد سوپر می شوم. جوانی پشت پیشخوان ایستاده است. وقتی کارم را توضیح می دهم می گوید:" من اینجا کارگرم. صاحبش نیست." می گویم: اشکالی نداره. از کار فروشندگی و زندگی خود شما می پرسم. جواب می دهد:" من مشکلی ندارم." *** سریع و کمی هم با دلهره، خودکار و کاغذهایم را درمی آورم تا زودتر شروع...
-
در سن 87 سالگی هوش، حواس و زیرکی اش مثال زدنی است
شنبه 8 تیر 1398 14:16
می گن این کار تو رو نگه داشته امروز پشت سرهم جواب های منفی شنیده ام از سه نفر؛ کفاش، تشک دوز و آرایشگر. با لبخندی به لب فکر می کنم بالاخره با یک مصاحبه به خانه برمی گردم یا دست خالی. به مغازه ای می رسم که دو مرد در جلوی آن نشسته اند. یکی که جوان تر است در چارچوب در نشسته و آن یکی که مسن تر است روی صندلی به فاصلۀ یک...
-
گپ و گفتی با فروشندۀ زن 51 ساله
شنبه 1 تیر 1398 10:33
زندگی بدون مشکل نمی شه وارد مغازه اش که می شوم با زنی که روی چارپایه ای نشسته، صحبت می کند. مشتری نیست. دوستانه گپ می زنند. قیمت جنسی را که می خواهم می پرسم. با دیدن تعجب من می گوید: " تازه اون آقایی که جنس ازش می خرم به من می گه نفروش چند روز دیگه قیمتش می ره بالا. بهش می گم من اینجا نشستم بیکار، نفروشم چون گرون...
-
با همۀ سالخوردگی خوش خنده است
یکشنبه 19 خرداد 1398 11:09
اینجا خونه نبود، زندگی نبود ... مغازه اش بزرگ است ولی رونقی ندارد. میوه ها و سبزی هایش؛ بعضی تازه اند بعضی کهنه و رنگ و رو رفته. مثل خودش که سالخورده است با پشتی اندکی خمیده و صورتی پر چین و چروک؛ ولی با چهره ای آرام و مهربان. روی صندلی نشسته و هندوانه می خورد. جواب سلامم را که می دهد بلافاصله می پرسد:"هندونه می...
-
مسئولیت پذیری پسر 12 ساله
شنبه 11 خرداد 1398 12:06
اگر بزرگ خونه نبودم ... همین طور که یک بسته شکلات دستش بود پشتش را تکیه داده بود به دیوار نرده ای وسط خیابان. پرسیدم : تو چرا فروشندگی می کنی؟ گفت :" بابام رفته افغانستان." از او خواستم روی نیمکت کنار من بنشیند. *** برای چی؟ یک کم با هم صحبت کنیم برای روزنامه. چند سالته؟ من 12 سالمه. چند تا خواهر و برادر...
-
گپی کوتاه با دستفروش شش ساله
شنبه 28 اردیبهشت 1398 10:19
پول ها را به کی می دی؟ فروشندۀ شش ساله : می دم مامانم! بار اول که از توی اتوبوس دیدمش روی جدول کنار خیابان نشسته بود و پول های مچاله شده ای را که از جیب کوچکش درمی –آورد، می شمرد. اول یک 100 تومانی، بعد دو تا 50 تومانی. از جیب دیگرش هم یک 50 تومانی درآورد و ناگهان چیزی فکرش را سخت به هم ریخت. پول های مچاله شده...
-
عطار زن 70 ساله ای که عاشق درسِ
شنبه 21 اردیبهشت 1398 10:04
با گونی پول می بردیم بانک! از جلوی مغازه ای رد می شوم که در آن زنی اجناسی را از آنجا بیرون می آورد و در پیاده رو می گذارد. چند قدم که از مغازه دور می شوم، فکری مرا برمی گرداند سمت مغازه. داخلش بلبشویی است. زن همان طور که به جا به جایی مشغول است، می پرسد:"چی می خواین؟" منظورم را که می گویم تا جواب...
-
گفت و گو با مردی که از ده سالگی کار کرده
شنبه 14 اردیبهشت 1398 13:11
اونقدری که دوست دارم برای زندگی بچه هام باشم نیستم وارد خشکشویی که شدم مشغول اتوی یک شلوار بود. با دیدن من به طرف پیشخوان آمد. کارم را توضیح دادم. تا جملۀ آخرم تمام شد بدون اینکه سؤالی بپرسد بسادگی قبول کرد. *** چند ساله به این کار مشغولین؟ از بچگی. چند سالگی؟ از 10 سالگی می اومدم دم مغازۀ پدرم. به این کار علاقه...
-
صحبت با مردی که ناملایمات زندگی او را خلافکار نکرده
یکشنبه 19 اسفند 1397 13:27
خوشحالی زن و بچه م تفریح من است می خواهم با مرد دستفروشی که خشکبار می فروشد گفت و گو کنم. روزی که برای انجام کاری اتفاقا" از کنار بساطش می گذشتم ظرف های پلاستیکی بزرگ درداری که برای نگهداری خشکبار به شکل منظمی در بساطش چیده شده بود توجه مرا به خود جلب کرد. امروز آمده ام تا با او صحبت کنم ولی نمی پذیرد. در...
-
جوان 27 ساله ای که کار پدرش را ادامه می دهد
دوشنبه 6 اسفند 1397 12:24
شرایط رو برای جوونا آسون کنن می خواستم با آقایی که شغلش کرایه دادن ظروف برای جشن ها و مهمانی هاست صحبت کنم. روزی که به محل کارش رفتم پشت میزش نبود. روی در شیشه ای برگه ای با یک شماره تلفن همراه چسبانده بود که اگر در قفل بود با آن شماره تماس گرفته شود. تماس گرفتم. گفت تا 20 دقیقۀ دیگر خودش را می رساند. *** وقتی...
-
یک مصاحبه از مجلۀ زن روز سال 1373
جمعه 19 بهمن 1397 13:05
زندگی روزمرۀ یک خانواده چهار نفره با حداقل درآمد در صحبت با یکی از کارشناسان مرکز آمار برای تعیین میزان حداقل درآمد جهت گذران ساده، عادی و بی پیرایۀ زندگی برای یک خانوادۀ چهار نفره ای که مستأجر نیز باشد - والدین و دو فرزند – بعد از حذف هزینه های غیرضروری و تفننی و گاه ضروری مانند خوردن غذاهای گرم در اماکن عمومی،...
-
زن 47 سالۀ دستفروش از زندگیش می گوید
دوشنبه 8 بهمن 1397 14:07
گفت و گوی این هفته و هفتۀ آینده مشابه گفت و گوهای قبلی وبلاگ نیست. تفاوت مصاحبۀ این هفته در شکل نگارش آن است که به صورت اول شخص مفرد نوشته شده و تفاوت مصاحبۀ هفتۀ آینده در هدف از انجام آن مصاحبه نهفته است. هدف این بود که با یک خانوادۀ چهار نفری که هم مستأجر باشند و هم حداقل درآمد را داشته باشند، صحبت کنیم و بپرسیم که...
-
23 ساله است و فروشنده مجلات قدیمی
دوشنبه 1 بهمن 1397 10:38
مردها بیشتر جدول حل می کنند امروز را گذاشته ام برای مصاحبه با مردم. سراغ دو نفر که از قبل در نظرم بودند می روم. اولی سرش درد می کند. حوصلۀ حرف زدن ندارد. دومی را هر چه می گردم مغازه اش را پیدا نمی کنم. در صورتی که مطمئنم باید همان جا باشد. از فروشنده های دور و بر پرس و جو می کنم. می گویند:" صبح ها نیست. بعد از...
-
گفت و گو با پارچه فروشی 75 ساله
چهارشنبه 19 دی 1397 17:46
با خریدار شریک شدم بدون سرمایه! 75 ساله است و پارچه می فروشد. منظورم را که به او می گویم حرفی نمی زند. فقط با چشمانی آرام ولی پرابهام نگاهم می کند. سکوتش چند لحظه ای ادامه پیدا می کند. منتظرم که عذرم را بخواهد. ولی چون چیزی نمی گوید، پیشدستی می کنم و می گویم: پس موافقین! *** تا کاغذها و خودکارم را از کیفم...
-
چشم باز کردم تو شیشه بری بودم
یکشنبه 9 دی 1397 14:14
یک خانواده ظاهرا" کوچک از جلوی مغازه ها که رد می شوم نگاهم اول به ویترین ها و بعد به چهره صاحب مغازه هاست. چیزی نظرم را نمی گیرد. فقط یک مغازه شیشه بری در ذهنم می ماند. برمی گردم. *** وارد که می شوم مرد جوانی را می بینم که کنار میزی ایستاده و کار می کند. مرد شصت و چند ساله ای هم کنار اوست. می خواهم با صاحب مغازه...
-
یه طوری زندگی می کنیم که کسر نیاریم
سهشنبه 4 دی 1397 16:21
چرخ زندگی باید بچرخه! تنۀ بریده شده درختی که باید ریشه اش هنوز در زمین باشد در گوشۀ یک مغازه تعمیر دوچرخه توجهم را جلب می کند. انگار عمر زیادی از کاشتنش می گذرد که حالا فقط نیم متری از جسم خشک شده اش به زمین وصل است. تنۀ درخت در دو جا فرو رفتگی هایی دارد، احتمالا" برای لانجام کاری خاص. روی آن را هم با تکه ای موکت...
-
یادداشت خانم بنی اعتماد در بارۀ کتاب " پسر دیرآموز من "
سهشنبه 4 دی 1397 13:05
بعد از چاپ کتاب " پسر دیرآموز من "، که خاطرات من در مورد فعالیت هایی است که باعث پیشرفت پسرم شده است - گاهی نه همیشه – کارت معرفی وبلاگم را هم داخل کتاب می گذاشتم ( هنوز هم گاهی می گذارم) و موقع دادن کتاب خنده کنان می گفتم که برای اولین بار در طول زندگیم از موقعیت پویا برای تبلیغ کارهای حرفه ای ام سؤاستفاده!...
-
دختری که مغازه راکد مانده پدرش را آجیل فروشی کرده
شنبه 24 آذر 1397 14:35
پدرم و برادرام می گفتن این شغل، مردونه س وقتی می شنود روزنامه نگارم و می خواهم با هدف مهربان تر شدن مردم با هم، با او مصاحبه کنم می گوید:" می شه کارت تون رو ببینم؟" می گویم: من آزاد با مطبوعات کار می کنم؛ کارت ندارم. می بینم قانع نشده! می گویم: می تونم امروز برم و یه روز دیگه روزنامه ای و که مصاحبۀ...
-
زن 62 ساله ای که زحمت عالم دنیا را کشیده!
جمعه 16 آذر 1397 14:16
وقتی تهرون بیابون بود ... چند صندوق خیار و سیب و گوجه فرنگی بیرون مغازه عابران را به خرید دعوت می کند. صاحب مغازه چادرش را به کمرش بسته و منتظر مشتری است. داخل مغازه از قفسه های مملو از جنس خبری نیست. آنچه که هست بدون نظم خاصی روی طبقه ها گذاشته شده. اجناسی که هیچ با هم جور نیستند و مغازه ای که فقط با نصف ظرفیت خود...
-
از هفت سالگی آرماتوربند بوده
شنبه 10 آذر 1397 13:48
یک آرزوی کوچک تنها آرزویش در این دنیای بزرگ خیلی خیلی کوچک است. کوچک به اندازۀ داشتن یک متر مربع زمین خالی در پیاده رو با مجوز قانونی تا بتواند بی ترس و لرز، از بساط محقر دستفروشی اش نان خانواده را درآورد. *** وقتی از موضوع کارم با او صحبت می کنم برآشفته می شود. برای من فایده ای هم دارد؟ بلافاصله نه، ولی خُب اگر...
-
کارمندی که کاسب شده ولی حالا پشیمونه
پنجشنبه 1 آذر 1397 12:52
کاسبا می گن بازار به روز و ماه نیس؛ به ساله از جلوی مغازه اش که گذشتم بی حرکت پشت میزش نشسته بود و بیرون را تماشا می کرد. آرامشش از همان نگاه اول در چشمم نشست. به راهم ادامه دادم ولی بعد از دیدن دو سه مغازه، برگشتم. وارد شدم و سلام کردم. چند جمله ای از توضیح من در بارۀ دلیل مراجعه ام را در سکوت شنید و گفت:"...
-
دستفروشی حتی در 68 سالگی
یکشنبه 27 آبان 1397 11:19
زندگی با آلو، لواشک و ... کناره پیاده رو نشسته با یک کیسه برگۀ زردآلو و چند بسته لواشک جلویش. سنی از او گذشته. چهره ای شیرین دارد. باعثش، چشمان اوست. چشمانی که خندان به صورت مردم نگاه می کنند. *** چکار می کنید؟ ما زحمت کشیم. آلو بخارا، برگۀ زردآلو درست می کنیم. من می آرم اینجا می فروشم. برگۀ زردآلو را خودمون خشک می...
-
مرد 74 ساله ای که در جوانی جهانگرد ایران بوده
شنبه 19 آبان 1397 16:23
دیگه حرف نمی زنم! روپوش سفید تمیزی به تن دارد. روی یک چارپایه ی کوچک فلزی، از آنهایی که پایه هایش ضربدری و نشیمنش پارچه ی برزنتی است، کنار خیابان نشسته. وزنه ای جلویش گذاشته، کنار آن یک ورقه ی مقوایی تا شده ای به شکل عدد هشت با نوشته ای روی آن، به جای تابلوی بالا سر مغازه، این یکی روی زمین؛ " امتحان وزن با 50...
-
مرد 32 ساله ای که کاسبی برایش مثل ماهیگیری است
جمعه 11 آبان 1397 13:21
عطاری که بازیگر تئاتر است اولین بار که در مورد مصاحبه و هدفم از این کار با او صحبت کردم، با سکوت نگاهم کرد. گفت:" زنگ بزنین یه روز اول وقت بیایین با هم گپ بزنیم." روز قرار دیر آمد. وقتی وارد شدم مشغول کاری بود. با دیدن من عذر خواست که قرار، پاک یادش رفته بوده است. گفت:" می خواین برین به کارای دیگه تون...
-
گپی با پدر و پسر افغانی
دوشنبه 7 آبان 1397 17:33
به خاطر اولاد آمدیم از جایی برمی گشتم. در پیاده رو و بین بوته های کنار آن، پیرمردی توجهم را جلب کرد. بسیار تمیز و پاکیزه بود. و البته با لباس های فرسوده. مقداری لوازم محقر کفاشی نیز جلویش دیده می شد. پیرمرد چهارزانو روی تکه ای موکت نشسته بود و بی حرکت فضای رو به رویش را نگاه می کرد؛ تو گویی در انتظار آمدن کسی است. اما...
-
گپ و گفتی با پسر 18 سالۀ کوپن فروش
شنبه 28 مهر 1397 10:53
چی ازش می پرسی؟ چند ثانیه ای چشمانم روی خطوط و چهرۀ ظریف و کودکانه اش مکث می کند. از او می گذرم. همان طور که نقش آن صورت بچه گانه در ذهنم است، ناگهان تصویر دیگری به آن اضافه می شود. تصویر ورقه ای با شماره های کوپن ارزاق عمومی و نوع جنس آنها! برمی گردم. سلام می کنم. با تعجب نگاهم می کند. حق دارد. کسی که می خواهد کوپن...
-
مرد جوانی که فروشندگی می کند، می خواهد پله پله ترقی کند و آرزویش داشتن سفره خانه سنتی است
شنبه 21 مهر 1397 11:52
خندید و گفت : چه زندگی کوتاهی! پنج نفر حاضر به گفت و گو نشدند؛ حتی بعد از شنیدن توضیحات من! داشتم به خانه برمی گشتم که در کوچه ای چشمم به یک فروشگاه افتاد. با خودم گفتم دوباره شانسم را امتحان می کنم. وارد شدم. جوانی پشت ویترین ایستاده بود. موضوع گفت و گو را که مطرح کردم با تردید نگاهم کرد. تا تصمیم بگیرد، یک مشتری...
-
اگر به فکر آینده نبودم نمی آمدم کار کنم
شنبه 7 مهر 1397 11:07
نمی خوام بیکار باشم! دنبال دستفروشی می گردم که آدرسش را از دوستی گرفته ام. از کنار یک باجۀ بلیت فروشی رد می شوم. پسری بسیار جوان نشسته روی یک پیت حلبی و تکیه داده به باجه، سیگار و سکه برای تلفن می فروشد. چهرۀ محجوبش در ذهنم می ماند. سراغ دستفروش می روم ولی پیدایش نمی کنم. شاید بعد از ظهرها بساط می گذارد. برمی گردم....