-
خوار و بارفروش ماسوله ای
پنجشنبه 29 شهریور 1397 13:44
ده ساله آواره ام متل ماسوله پر شده. تعطیلات عید است. اتاق خالی ندارد. به قهوه خانه ای در بازار اصلی ماسوله در طبقۀ اول از بازار چند طبقه ای، یا درست تر بگویم، بازار چند سطحی آن که خاص ماسوله است، می رویم. تا هم گلویی تازه کنیم هم سراغی از اتاق بگیریم. پسر صاحب قهوه خانه آدرس خانه ای را می دهد که اتاق برای کرایه دارد....
-
دختر بیست ساله ای که کتاب می فروشد، نمایشنامه نویسی می خواند و عجیب، آرام است
پنجشنبه 22 شهریور 1397 15:51
وقتی داستان می نویسم ، شادم فروشگاه شکیل و چشم نوازی است. وارد که می شوم دختر بسیار جوانی را در حال صحبت با خانمی می بینم. از جواب ها متوجه می شوم که دختر جوان فروشنده است. به طرف من که می آید می گویم صبر می کنم تا کارش تمام شود. بعد از رفتن مشتری به آرامی و بدون هیچ ابهام و سؤالی در چهره اش به توضیحاتم گوش...
-
دورۀ ما اصلا" سواد نبود
سهشنبه 13 شهریور 1397 14:05
بزرگ شدیم چیزی یاد نگرفتیم سر کوچه یک کافو که شرکت مخابرات برای محافظت سیم های تلفن معمولا" روی پایۀ سیمانی نصب می کند، قرار دارد. بیشتر وقت ها او را می بینم که روی صفحه ای یا روزنامه یا تکه ای مقوا نشسته و به پایۀ سیمانی و خود کافو تکیه داده است. زمین دور و اطرافش پاکیزه است. اگر چه فقط پیاده رویی است برای عبور...
-
32 ساله ساعت تعمیر می کنه
پنجشنبه 8 شهریور 1397 13:28
این کار رو به نابودیه! هر دفعه که ساعت خودم یا ساعت یکی از افراد خانواده را پیش او می بردم برای تعمیر، چهرۀ همیشه جدی، گرفته و بی حرکت او مرا به این فکر می انداخت که شاید حاصل سال ها کار با قطعات ظریف موتور ساعت های مختلف، همین باشد. مغازه، در اصل ساعت فروشی است. و او پشت ویترینی پر از بند ساعت، در کنار میز حاوی...
-
اعضای خانواده اش در شمال هستند و او در رفت و آمد بین تهران و شمال
چهارشنبه 31 مرداد 1397 16:20
از خدا فقط سلامتی می خوام بعد از خرید چای، گفتم روزنامه نگارم و با مردم در مورد تجربه های زندگی شان صحبت می کنم. توضیحاتم را که در بارۀ لزوم خبر داشتن مردم از حال همدیگر شنید، به سر باندپیچی شدۀ جوانی که در سمت راستش پشت میز دیگری مشغول فروشندگی بود، اشاره کرد و گفت:" بله دیگه، مثل ایشون که اگه یه کم حوصله می...
-
به ایران آمده تا کمک خرج خانواده باشه
پنجشنبه 25 مرداد 1397 16:41
به سیاهی رنگ واکس ! بار اول که از جلویش رد می شوم چهرۀ ثابت، سرد و بسیار جوانش توجهم را جلب می کند. پشت وسایل کفاشی ساده اش در پیاده رو نشسته و چشمانش غرق تماشای خیابان روبه روست. آن هم فقط قسمتی از خیابان که درست در میدان دید جلوی چشمانش قرار دارد. نه به چپ نگاه می کند نه به راست. مگر وقتی که بخواهد کفش یک...
-
فقط با چرم کار می کنم
شنبه 20 مرداد 1397 13:11
54 ساله شغلم همینه شتابی در انجام کارهایش ندارد. آرام حرکت می کند. این متانت او در رفتار گویا از علاقه ای که به چرم دارد به او رسیده است. چرم وسیلۀ کارش است. با شیفتگی از چرمهایش صحبت می کند و از چیزی هایی که با چرم می سازد. مثل پدری که با افتخار از کارهای فرزندانش بگوید. وقتی کیفی را به مشتری نشان می دهد با...
-
با دختر بیست سالۀ فروشندۀ سیسمونی نوزاد
جمعه 12 مرداد 1397 14:37
همه چی و که نباید خودم تجربه کنم جوان است، خیلی جوان. وقتی منظورم را برایش توضیح می دهم آرام گوش می دهد و با لبخند به من نگاه می کند. هر آن منتظرم که بگوید سنی ندارد که بخواهد از تجربه اش حرف بزند ولی مخالفتی نمی کند. تا چشمش به کاغذهای یادداشتم می افتد، می گوید:" صبر کنین تا همکارم و صدا کنم بیاد."...
-
زبان گیلکی رساست
شنبه 6 مرداد 1397 13:52
گیله مرد مغازۀ بزرگی دارد. وارد که می شوی کنار در، یک جعبۀ بزرگ سیر می بینی با جعبه ای تخم مرغ محلی و کمی آن طرف تر دبه های پر از رب انار جنگلی ترش و زیتون. جلوی دبه های زیتون یک دستگاه یخچال ویترین دار با ترازویی روی میز کنار آن. دو سه گونه باقالی مقابل دیوار شیشه ای رو به خیابان و نزدیک آنها یک دستگاه یخچال...
-
ترک تحصیل برای کمک به خانواده
جمعه 22 تیر 1397 12:43
از این کار که راضی نیستم همیشه دلم می خواست با یکی از کسانی که زباله جمع می کنند برای فروش، صحبت کنم. آن روز وقتی از خیابان رد می شدم پسر جوانی را دیدم که با یک کیسۀ سفید بزرگ در دست بین زباله ها می گشت. چیزهایی را انتخاب می کرد و در کیسه اش می گذاشت. هوا سرد بود. کلاه بافتنی سیاه رنگی را تا روی ابروهایش کشیده...
-
هم تعمیرکار است هم فروشنده
شنبه 16 تیر 1397 21:01
اینجا اگه سنگم بریزی ، فروش می ره برای انجام کاری از آن کوچه می گذشتم. وقتی از جلوی مغازۀ خنزرپنزریش رد می شدم کنار یک مشتری ایستاده بود و شیر یک کتری را وارسی می کرد. معلوم بود برای تعمیر. یک زن تعمیرکار در یک مغازۀ دربِ داغون! حسابی نظرم را گرفت. *** روزی که رفتم تا با او صحبت کنم سرش شلوغ بود. تنها که شدیم...
-
اگه می موندم تو کار پوشاک می رفتم
شنبه 9 تیر 1397 10:01
ای کاش تهران نمی آمدم! از کنار مغازه که می گذرم مرد سی و چند ساله ای را می بینم که در حال کار کردن است. تنهاست، تخت دو طبقه ای را می سازد. مرتب از تخت به کنار میزی که دستگاه هایی روی آن است، می رود. قطعه ای را صاف و میزان می کند و دوباره برمی گردد. حرکاتش منظم است. وقت را تلف نمی کند به نظرم می آید که باید صاحب آن...
-
کار دیگه ای از دستم برنمی آد
شنبه 2 تیر 1397 12:49
فکر نکنم بتونم جواب بدم! فصل ذرت، بلال می فروشد. ذرت که تمام شود، کیک و کلوچه. گاهی بساط ظرف های پلاستیکی پهن می کند. پلاستیکی اما پر تنوع. کنار ظرف ها پسر بچه ای می نشیند. مشتری که می آید از پسر می خواهد که جنس را به او بدهد و پول بگیرد. یک نوع آموزش. از کفش هایش، یکی پاشنه ای توپر دارد. چندین سانت، شاید ده. برای...
-
فروشندۀ طلا از زندگی اش می گوید
یکشنبه 27 خرداد 1397 15:55
زندگیم فیلم سینماییه بعد از اینکه زنگ طلا فروشی را که زدم، نگاهم را به داخل مغازه چرخاندم و منتظر شدم که در باز شود. زنی که پشت پیشخوان ایستاده بود گفت :" در بازه. بیایین تو." وقتی وارد شدم، دیدم دارد تعدادی زیورآلات را در کیسه های کوچک می گذارد. وقتی داشتم کارم را می گفتم، بدون اینکه به من نگاه کند کارش...
-
هیچ گرهی در وجودش نیست
یکشنبه 13 خرداد 1397 17:59
نگهبان روزهای رفته نزدیک غروب است و پیاده رو، تاریک و روشن. از کنار اتاقک نگهبانی می گذرم. بی اختیار می ایستم. چیزی متوقفم کرده است. روشنایی مه آلودی از شیشه های اتاقک به بیرون درز می کند. سه گلدان شمعدانی پشت پنجره – حتما" رو به آفتاب است – به من نگاه می کنند. اتاقک غریبی است. تک افتاده اما ساده و صمیمی...
-
در قامتی بیش از حد به هم فشرده شده
پنجشنبه 10 خرداد 1397 21:22
آخر سر شدم پادوی سینما بارها او را در بوفۀ سینما دیده ام. مهربان و صمیمی است. حرکاتش نرم و آرام است. وجودی خمیده در قامتی بیش از حد به هم فشرده شده. پیداست که در جوانی یلی بوده؛ با قدی بلند و شانه هایی برافراشته. از خودم می پرسم چرا این چنین درهم رفته است ؟ *** روزی که به سینما رفتم تا با او صحبت کنم خودم را برای...
-
گفت و گو با مردی که از هشت سالگی می خواسته فروشندۀ لوازم ماشین شود
شنبه 5 خرداد 1397 11:50
علاقه به درس نداشتم وارد مغازه که می شوم فروشندۀ جوانی را می بینم که مشغول صحبت با تلفن است. به محض دیدن من می گوید:" بفرمایین. چی می خواین؟" می گویم: تلفن تون که تموم شد، می گم. مشغول تماشای اجناس می شوم. بعد چند دقیقه با گفتن این جمله که " خودم بعدا" بهت زنگ می زنم" گوشی را می گذارد....
-
پای درددل مردی 42 ساله
شنبه 29 اردیبهشت 1397 10:21
قلب های مصنوعی ، قلب های یخی می خواهم با مرد مسنی که با وزنه اش کنار خیابان می نشیند صحبت کنم. توضیحات مرا که می شنود می گوید:" همه چیز از ذهنم رفته نمی تونم جواب بدهم." در این گیرودار آقایی با ظاهری مرتب مرا صدا می زند و می گوید:" می شه با من حرف بزنید؟ خانواده زنم دارند خیلی بین من و اون...
-
دیدم کاریه فرهنگی و سالم
شنبه 22 اردیبهشت 1397 13:11
ما دعوای ارث و میراث نداشتیم چند باری که از این فروشگاه خرید کرده ام به نظرم از سه نفری که آن را می گردانند فقط یک نفر صاحب آن است و آن دو کمک هستند. او، مردی است جوان، حدود 30 سال. خوش برخورد و مؤدب. پرانرژی است و هر لحظه آماده است در حال انجام هر کاری که باشد قیمت اجناس را هم به مشتری بگوید و نه فقط به مشتری که...
-
گپ و گفت با گلفروشی که از پنج سالگی در کنار گل هاست
یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 11:41
از خدا همه چی می خوام به مغازه اش که وارد شدم بلافاصله بوی خوش گل های مختلف به استقبالم آمد. اما از خودش خبری نبود. جلوتر در شیشه ای کشویی منتظرم بود. مردی در حال درست کردن یک سبد گل بود. مقصودم را که توضیح دادم گفت:" خودتون که همه چی را گفتین. من دیگه چی بگم." گفتم : منظورم شنیدن تجربۀ شماست. به مردی که...
-
خاطرات من از سال های رشد پسرم
پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 18:10
کتاب " پسر دیرآموز من " در نمایشگاه کتاب من با توجه به مفید بودن انتقال تجربه های زندگی با پسرم که امسال 33 ساله می شود، آنها را در کتابی به اسم " پسر دیرآموز من " کنار هم آورده ام که در دانشگاه علوم بهزیستی و توانبخشی چاپ شده است. دوستانی که مایل به خواندن این خاطرات هستند می توانند برای خرید کتاب...
-
مرد 75 ساله ای که کتاب کرایه می دهد
شنبه 8 اردیبهشت 1397 14:50
می بینی که توی یه قفس نشستم از دوستی شنیدم آقایی در یک مغازه زیر پله کتاب امانت می دهد. نمی دانم چرا اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که مردی جوان برای فرار از بیکاری خود را به این کار مشغول کرده است. خب، برای خودش ابتکاری است. امانت کتاب، آن هم در دوره و زمانه ای که خرید کتاب کمتر در بودجه خانواره ها جایی...
-
سه ساله مادرم حواس پرتی گرفته
شنبه 1 اردیبهشت 1397 14:44
یه گردنبنده که گردن من افتاده هر صبح یا عصر که از آن محله می گذرم او را می بینم که در پیاده رو، روی تکه ای موکت یا فرشی کهنه نشسته و به دیوار تکیه داده است. کیفی پر از خرت و پرت های مختلف کنارش است. زنی فرتوت و پژمرده. رو به رویش نزدیک به بوته های شمشاد کنار خیابان، روی یک چهارپایۀ کوچک چوبی بسته های سیگار...
-
به کارهای خدماتی خیلی علاقه دارم
دوشنبه 27 فروردین 1397 14:42
لطفا" با لبخند وارد شوید! وقتی وارد مغازۀ کوچکش شدم خودش پشت کامپیوتر نشسته بود و کارگرش مشغول چیدن دو میز و چند صندلی بود. منظورم را که گفتم هیچ واکنشی در چهره اش ندیدم. چشم هایش با سکوت به من نگاه می کرد. چنان بی تفاوت به توضیحاتم گوش می داد که فقط منتظر بودم محترمانه عذرم را بخواهد. برخلاف انتظار من قبول...
-
با ده سال سن خرجی خونه با من بود
شنبه 18 فروردین 1397 11:58
آن کوچه بن بست نبود! کوچۀ تاریکی است بین دو مغازه. هر وقت که از جلوی آن می گذرم نمی دانم به چه دلیل، شاید به خاطر تنگی عرض آن که فقط برای عبور دو نفر کافی است، فکر می کنم که باید بن بست باشد و نه فقط بن بست، که یک کوچۀ کوتاه بن بست. کمی بعد از شروع کوچه، میز ویترینی ای که نوارهای فلزی قرمزی شیشه های آن را در...
-
نوازندۀ 70 ساله
دوشنبه 6 فروردین 1397 13:51
زخمه بر ساز زندگی در پاساژی دنبال زن دستفروشی می گردم که یک بار در آنجا دیده ام. فروشنده ها می گویند معمولا" از ساعت دو یا سه بعدازظهر می آید. ولی آن روز نیامده. چرخی داخل پاساژ می زنم شاید او را ببینم. مرد مسنی با موهایی یکدست سفید و چثه ای بسیار کوچک جلوی مغازهای ایستاده و ساز می زند. هنوز چند قدمی از...
-
انگار اصلا" دوست نداشت حرف بزند
سهشنبه 29 اسفند 1396 16:59
فروشندۀ" نایلون جات"! از شیشۀ ویترین مغازه اش دیدم که دو نفر در کنارش نشسته اند وبا او صحبت می کنند. چند دقیقه ای در کوچه بالا و پایین رفتم تا تنها شود. فایدهای نداشت. به خودم گفتم می روم و صحبت می کنم. حداکثر اینکه بگوید... *** تا سلام کردم و گفتم که می خواهم با شما در مورد کار و زندگی تان حرف...
-
زن دستفروش 62 ساله
دوشنبه 21 اسفند 1396 11:52
پول با خودم ، آشیانه با خودم هر وقت برای خرید از آن خیابان می گذشتم او را می دیدم که بساط کوچکش را کنار دیوار روی پیاده رو پهن کرده و خودش تکیه زده به تیر چراغ برق، آرام، به دور و به اجناسش نگاه می کند. به اجناسی که بیشتر زنانه است؛ پیراهن، بلوز، شلوار و چندتایی وسایل کوچک تزئینی. چشم به راه مشتری است. مشتری هایی...
-
صنعت را زیاد دوست دارم
سهشنبه 1 اسفند 1396 14:34
نیم قرن با پیانوهای شکسته وجودش پر از آرامش است. آرامشی که به فضای مغازه هم سرایت کرده است. مغازه ای که در آن جنب و جوشی نیست. وسایلش کهنه و قدیمی است. صلیبی به دیوار زده. میز کوچکی دارد که دسته ای روزنامۀ روی هم گذاشته شده، صاف و مرتب روی آن به چشم می خورد. روزنامه ها به زبان ارمنی است. لابد. چون از پشت شیشۀ...
-
گپ و گفتی با کلیدسازی که سختی های زندگی او را آبدیده کرده است
سهشنبه 24 بهمن 1396 13:35
20 ساله کلید می سازم وقتی شنید که می خواهم در بارۀ کار و زندگی اش با او حرف بزنم گفت: " من ارتباط مردمیم ضعیفه. آدرس یه نفرو که از 10 سالگی کلیدسازی می کنه بتون می دم. با اون حرف بزنین. " وقتی مغازه اش را پیدا کردم و گفتم هدفم از چاپ گفت و گو با مردم در روزنامه این است که با هم مهربانتر بشویم کوتاه مکث...