20 ساله کلید می سازم
وقتی شنید که می خواهم در بارۀ کار و زندگی اش با او حرف بزنم گفت: " من ارتباط مردمیم ضعیفه. آدرس یه نفرو که از 10 سالگی کلیدسازی می کنه بتون می دم. با اون حرف بزنین. "
وقتی مغازه اش را پیدا کردم و گفتم هدفم از چاپ گفت و گو با مردم در روزنامه این است که با هم مهربانتر بشویم کوتاه مکث کرد.خندید و گفت: " اینکه خوبه. خانمم همش می گه داستان زندگیت را بنویس. هم مردمو می خندونه هم گریه می ندازه."
***
از کارتون بگین؟
کارم کلیدسازیه ولی تنوعش بالاس؛ کار ریموت، دزدگیر، قفل ، گاوصندوق، کلیدای رمزدار و کددار کردن ماشینا.
( تا وارد مغازه اش شدم اولین چیزی که چشمم را گرفت نظم و ترتیب چیدن اجناس بود که از سلیقۀ خوب صاحب آن خبر می داد.)
چند سالتونه، از کی کلیدسازی می کنین؟
الان 35 سالمه. تقریبا" 20 ساله کلیدسازم.
شغل پدریتونه که از 15 سالگی شروع کردین؟
شغل پدریم هست ولی از اون یاد نگرفتم. پدرم تهران با موتوردورهگرد بود. کلید میساخت. اون موقعها مغازه نبود.من و مادرم شهرستان بودیم. شیش ماهه بودم که پدرم تصادف کرد. به رحمت خدا رفت. بچۀ اولشون بودم. مادرم جوون بود. اونم شوهر کرد بعد شیش سال. بعد با مادربزرگم زندگی میکردم. سوم راهنمایی را که گرفتم اومدم تهران . آهنگری کار کردم دو سال. بعد رفتم کلیدسازی. تهران را نمیشناختم. چند سالی شاگردی کردم. از همشهریهام که اکثرا" تو این کار هستن یاد گرفتم. بعد واسۀ خودم کار کردم.
چطورشد بعد از آهنگری رفتین طرف کلیدسازی؟
خب،شغل پدری بود. یه جورایی دوستش داشتم. هم خیلی فنی یه هم یه تجربه های شیرینی توش هست. از دکترش، مهندسش، خلبانش همه میان سراغت که آقا بیا در خونه گیر کرده، ماشینم قفل شده یا گاوصندوقم بسته شده فقط به دست شما باز می شه.
کلیدسازی را از کجا شروع کردین؟
به خونۀ دوماد دوستم ، که الان تقریبا" 30 ساله رفیقیم، زنگ زدم که با دوستم حرف بزنم. دومادش که اونم کلیدسازه اول گوشی را برداشت. بعدا" از دوستم پرسیده بود این کیه. چه قشنگ و مؤدب صحبت می کنه. بگو بیاد پیش خودم کار کنه.
اون موقع چند سالتون بود؟
فکر می کنم 14، 15 ساله بودم. اون موقع ها اوستاکار کم بود. زمان ما یادمه تو مدرسه هر کلاسی 40 تا دانش آموز بود. اینا یه دفعه اومدن تو کار. شاگرد زیاد شد. کار کم بود. کار سخت گیرمی اومد. وقتی اون منو قبول کرد یه مدت پیشش کار کردم. جای خواب نداشتم. پول کمی به من می داد. نمی تونستم خونه کرایه کنم. همشهریام تو یه محلۀ دیگه ای تو فرش فروشی ها کار می کردن، همون جا هم می خوابیدن. من یه سال یواشکی جوری که صاحب اونجا منو نبینه می رفتم پیش اونا می خوابیدم. تا اینکه منو دید. باهام حرف زد. گفت:" یکی را بیار ضمانت تو بکنه. " داییم اینجا کلیدساز بود. داییمو می شناخت. دیگه راحت شدم. سه سال تو فرش فروشی می خوابیدم.
برای غذا چه کار می کردین؟
یه نونوایی سنگکی بغل مون بود که اکثر اوقات آبگوشت می گذاشتن. منم با اونا آبگوشت می خوردم. یا مثلا" با صاحب دکه نون و ماستی، تن ماهی می خوردیم. شبام تو فرش فروشی نون پنیرخیار یا گوجه بود. نداشتیم. من روزی 500 تومن حقوق می گرفتم. با 500 تومن باید صبحانه، ناهار و شام می خوردم. کرایۀ ماشین داشتم، حموم. لباس باید می خریدم.
چه جوری می رسوندین؟
به سختی. وقتی می رفتیم خونۀ مشتری انعام می داد انگار دنیا را به ما داده بود.خیلی ارزش داشت واسم.
چند وقت پیش داماد دوست تون بودین؟
سه چهار ماه بودم. بعد شنیدم یه بنده خدایی تو کار گارصندوق خیلی حرفه ایه. یه شیش ماهی پیش اون بودم تا کارویاد گرفتم. بعد رفتم پیش یکی که تو کار قفل، سوییچ و شیشۀ بالابر ماشین خیلی وارد بود. یه دکه داشت کنار خیابون با یه سایه بون. برف که می اومد ما از زور سرما یه پیت حلبی می ذاشتیم جلومون، 20 لیتری. توش چوب می ریختیم. آتیش می زدیم. دود می کرد. شهرداری می اومد دعوا می کرد. یه وضعی داشتیم. همین جوری گذروندیم تا کارو یاد گرفتم. (خیلی تند تند حرف می زند. نمی دانم می خواهد کار زودتر تمام شود یا عادتش است. ) بعد شروع کردم برا خودم دنبال جا گشتن که دیگه کارگری نکنم. یکی از همشهری ها منو دید گفت :" شنیدم دنبال جا می گردی. من یه جایی را سراغ دارم. بیا اونجا رو با هم راه بندازیم." ما رو برد خونه شون شام. تحویل مون گرفت. بعد از شام با پیکانش ما را برد مغازه را نشون داد. یه پیکان صفر داشت. اون موقع ماشین شاخی بود واسۀ خودش.
ماشین شاخ؟ ادامه مطلب ...
میخوام پولدار بشم!
کنار خیابان راه میرفت با جعبه کوچکی در دستش، به دنبال مشتری. از پیادهرو صدایش کردم. آمد. تا شنید میخواهم با او حرف بزنم، گفت: “بذار داداشم بیاد.” و به پسری کوچکتر از خودش که از پلههای پل عابرپیاده با تهماندهای از گریه در صورتش، پایین میآمد اشاره کرد.
***
آدامس.
میخوام برم بالا، معلم.
آره بد نیست.
خودم.
10 سالمه. (تعجب میکنم. هیکلش خیلی ریزتر از آن است که 10 ساله باشد).
خیلی وقته! (حالتی به چهرهاش میدهد انگار که سالهاست آدامس میفروشد.)
مثلاً شاید یه پنج سالی بشه.
نه هشت، نه این قدا بود سالم.
نه، خیلی وقته من تو کاسبیام. تو اصفهانم کاسبی میکردم.
پارسال.
چسب میفروختم، چسب زخم.
اهل ایران. (با تعجب به چهرهاش خیره میشوم که نگاهم روی موهای به دقت شانهزدهاش به مدل تنتنی ثابت میماند.)
شمال.
(به برادرش که قبلاً گفته شش سالش است اشاره میکند.) من اندازه این بودم اومدم. نمیدونم یادم نیست.
خب دیگه اونجا وضعمون خوب نبود. اومدیم ببینیم اینجا چی میشه.
من یه وقت شب ساعت دو مییام. یه وقتی ساعت 12. ساعت نُه، 10، 11 برمیگردم همین.
تازه دارم درس میخونم. (برادرش که تا حالا ساکت کنار ما ایستاده میگوید: “منم دارم درس میخونم”. شیرینی چهرهاش چشمانم را نوازش میدهد.)
اول.
خب دیگه هرجا میرم بیرون میشم. داداشم اول بود. اون دومه. من هنوز اول موندم.
من یه دو سالی میشه.
هیچی. کار پیدا نمیکنه.
بنایی.
کلاً 10 تا. چهار تا دختر شیش تا پسر.
شیش ساله، سیزده ساله، 11، 12، 14، کوچیکه رو نمیدونم چند سالشه. (برادرش که تمام حواسش به سوال و جواب ماست میگوید: “دو سالشه.” ولی برادر بزرگتر قبول نمیکند.) نه، تو از کجا میدونی چند سالشه.
نه. (باز برادر کوچکتر جواب میدهد: “یه خواهر بدلی داشتیم مرد.” میخواهم پرسوجو کنم خودش زودتر میگوید) نه، خالی میبنده.
چرا، برادرم. یه دونه.
خودش بیپوله. از بابام پول میگیره. بابام حالا میره گنجشک میفروشه. گنجشک میخره هفتهزار تومن، 25هزار، 20 هزار، 40 هزار تومن میفروشه.
گنجشک قناری دیگه. کاسب شده. پولایی که ما میبریم خونه، نصفشو میده گنجشک میخره. یه روز، دو روز میزاره تو خونه بعد میفروشه. (با حالتی از افتخار در چهرهاش ذوقزده ادامه میدهد) یکیشونو فروخت یه ضبط گرفت، با 15 هزار تومن.
خندیدن نمیداند
در سایه باجه بلیتفروشی نشسته است. نایلون کوچک یک متر در یک متر را جلویش پهن کرده و چند پیراهن مردانه روی آن چیده است. پسر بچه بسیار تمیز و مرتبی است. از هر چند عابری که از آنجا میگذرند یکی، دو نفر میایستند، خم میشوند و پیراهنها را برانداز میکنند. اندازه مناسب خود را که مییابند، تازه پیراهن را از کیسه نایلونیاش بیرون میآورند، تاهایش را باز میکنند تا آن را از نزدیک بهتر ببینند. روی قیمت چانه میزنند. پسر هیچ تخفیفی نمیدهد. مشتری دست خالی میرود و او مشغول تا کردن پیراهن میشود. آن را در بستهاش میگذارد. بساطش را دوباره منظم میکند. به دیواره باجه تکیه میدهد و در انتظار مشتری بعدی به عابران چشم میدوزد.
***
در پیادهرو روزنامهای پهن میکنم و کنار بساطش مینشینم. چندان میلی به حرف زدن ندارد. با اعتراض میگوید: “چرا با من میخواهی حرف بزنی؟” توضیح میدهم که این کار من است که با کودکانی که در خیابانها کار میکنند، صحبت کنم.
یه سه، چهار ماهی میشه.
(لبخند کمرنگی میزند.) پسته میفروختم با بابام.
چون هوا گرمه، پسته نمیخرن.
2800 تومن.
بابام میخره، از مولوی.
نمیدونم. فکر میکنم 2150، 2200 میخره.
(اصلاً حوصله حرف زدن ندارد. خیلی خلاصه و کوتاه جواب میدهد.) من ده سالمه، دهونیم.
دو کلاس.
چون نمیرفتم. تازه دارم میرم. (باز مشکل حل نشد.)
ایرانیها رو نمیگرفتن. شناسنامه باید داشته باشیم. (اصلاً به او نمیآید افغانی باشد با آن وضع مرتب ظاهریش.)
شیش سال، پنج سال و نیم.
نه، مدرسه افغانیها میرم.
همیشه همینجا هستم. ساعتهای 10 میآم تا ساعت 12، یک.
میرم خونه.
هیچی، درس میخونم… میرم. (متوجه کلمهای که میگوید نمیشوم. از بس بیاعتنا حرف میزند و مدام روی ساک خالیاش، که به اصطلاح زیراندازش شده است، خودش را جابجا میکند. دوباره که میپرسم کجا میرود جواب سربالا میدهد.) میریم دیگه یه جاهایی، تابستانه.
زندگی را سخت نمی گیرد
به غرفه اش که می رسم از خودش خبری نیست. چند لحظه دور و بر را نگاه می کنم.نمی بینمش. تا می خواهم از مشتری هاسراغش را بگیرم از گوشه ای پیدایش می شود. یک چک پول 50 هزار تومانی دستش است که برای خرد کردن آن وارد فروشگاهی می شود. بقیۀ پول را به مشتری ای که منتظر ایستاده می دهد و به غرفه می آید.
***
ورقه ها و خودکارم را از کیفم درمی آورم تا شروع کنیم. با اشاره به صندلی ای که به علت تنگی جا چسبیده به لباس هاست می گوید: روی صندلی بشینین. راحت تره.
چی می فروشین؟
لباس راحتی زنونه از هر رقم؛ پیرهن، شلوار، بُلیز.
چند وقته اینجا کار می کنین؟
اینجا را اجاره کردیم. مال خودمون نیست. توی این مغازه چهار ساله.
چند روز در هفته کار می کنین؟ چند ساعت در روز؟
من هر روز هفته می آم.جمعه ها نیستم فقط. از ساعت ده و نیم تا یک و نیم هستم.
چقدر اجاره می دین؟
اینجا یه میلیون ماهی. پیش سه میلیون دادیم.
قبل از اینجا جای دیگه ای کار نمی کردین؟
تو همین پاساژ یه جای دیگه کار می کردم. با اشاره به جایی که ایستاده اضافه می کند: اینجا غرفه است چون سه ، چهار متره همش. اونجا مغازه بود. مغازۀ 12 متری.
چی شد اومدین بیرون؟
اجارهاش خیلی بالا بود.
(هیچ افسوسی در صدا یش حس نمی کنم. بی اختیار به چهره اش نگاه می کنم. نه، در ظاهرش هم هیچ حالتی که نشان دهندۀ حسرت گذشته باشد نمی بینم. کلا" زن بسیار آرام و راحتی است.در حالی که در این غرفۀ سه، چهار متری که ناچارا" یک پیشخوان حدود یک متر در نیم متر هم در جلوی آن گذاشته که هم فاصلۀ لازم بین او و مشتری باشد و هم تعدادی جنس روی آن بچیند ، جای زیادی برای تکان خوردن هم ندارد.)
اجاره اش چقدر بود ؟
اول پنج تومن پیش با ماهی 700. بعد گفت باید یه تومن کنین با پیش 10 میلیون. نتونستیم.
چند سالتونه، چقدر درس خوندین؟
31 سالمه. دیپلم دارم.
چطور شد این شغل رو انتخاب کردین؟
بعد از دیپلم دنبال کار اداری رفتم که نشد. هیچ کاری پیدا نکردم. بعد حدود چهار سال تو یه مانتوفروشی فروشنده بودم قبل از اینکه بیام اینجا.
(با کنترل، تلویزیون کوچکی را که بین لباسها جا داده بودند خاموش کرد که راحت تر صحبت کنیم.)
به کار فروشندگی علاقه داشتین یا چون کار اداری پیدا نکردین فروشنده شدین؟
نه، علاقه هم داشتم . (برای اولین بار از شروع گفت و گو می خندد.) کارِ بدون علاقه خیلی سخته.
جنسهاتون رو از کجا می خرین؟
بازار بزرگ. از قسمت خاصی خرید نمی کنیم. اونقدر می گردیم تا پیدا کنیم چون من با همسرم کار می کنم.
( شاید آرامش و آسودگی ای که در چهره و رفتارش می بینم به همین خاطر است که با همسرش کار می کند و برنامه ریزی و مدیریت کار را با همفکری هم پیش می برند.)
همسرتون چه قسمت کار رو انجام می ده؟
واسۀ خرید جنس همسرم می ره. بعد از ظهرها ایستادن تو غرفه با همسرمه. از ساعت 30/4 تا 30/9 تو غرفه می مونه.
چند ساله ازدواج کردین؟
11 ساله.
بچه دارین؟
نه.
( به چهره اش نگاه می کنم. هیچ تغییر حالتی در او نمی بینم. پیداست که با همه چیز همین طور راحت برخورد می کند. از آن آدم هایی است که هیچ گره ای در شخصیت شان نیست.)
همسرتون کار دیگه ای نداره؟
نه. به اون صورت ، نه.
کار فروشندگی رو بعد از ازدواج شروع کردین؟
نامزد بودم. مجرد حساب نمی شدم.
ادامه مطلب ...
به
دنیایی که مردانش عصا از کور میدزدند...
مرد بلند قامتی است، که به اجبار سن کمی کوتاهتر شده، با موها و سبیلی سفید که رو به بالا شانه شده. روی صندلی نشسته، کیسهای نایلونی روی پاهایش گذاشته و به آرامی چیزی را درون کیسه ریز میکند. ابهت چهرهاش با آن سبیل رو به بالا اصلاً به شغلش نمیآید. دور تا دور مغازهاش مقداری حصیر بافته شده گذاشته و وسط حصیرها دو صندلی، یک والور و یک چارپایه با جعبهای از جنس اسفنج فشرده برای نگهداری یخ روی آن.
***
وقتی میشنود که میخواهم با او در مورد کار و زندگیش صحبت کنم با لبخندی آشنا میگوید: “فایدهای که نداره”. جواب میدهم آن فایدهای که منظور شماست، نه. ولی مردم با زندگی، کار و فکر شما آشنا میشوند. این هم خوب است. تجربهای است برای آنها. (تا مینشینم و کاغذ و خودکارم را درمیآورم شروع میکند از خاطراتش گفتن. از همان اول چنان با دقت جزییات هر حادثهای را میگوید که میفهمم اگر مصاحبه را قبول کند گفت و گوی سختی خواهم داشت. خاطراتش بسیار مناسب تاریخنویسی است. اما اگر در جواب سوالها مرتب یاد آنها بیفتد تا شب مهمانش خواهم بود.)
من 44 ساله تو همین مغازهم. سر… هم خونمه. از اونجا میآم اینجا. پول ده تا خونهرو کرایه دادم. باور نمیکنی؟ 44 ساله. تو محل خودم ممکنه کسی منو نشناسه. اگه یه روزی با بچههام برم بیرون، مردم محل میگن: “اِه، این پدرتونه؟” از بس که صبح میآم اینجا، شب میرم. فقط از روی بچههام تو محل منو میشناسن. (با دقت به چشمانم نگاه میکند تا تاثیر حرفهایش را ببیند.) اینجا حصیر میبافیم و میفروشیم. چشمم رو که عمل کردم امسال نبافتم. دست تنها صدا نداره.
من تقریباً از زمان مصدق سال 32، 33 بود که داخل به این کار شدم. قبلاً شغلی نداشتم. فقط پنج، شش سال تو ژاندامری بودم. نمیدونم هفت سال، هشت سال. اونم سر مرز افغانستان.( مردی داخل مغازه میشود و میپرسد: “به کولر پایه زدیم تا از این حصیرها بندازیم روی کولر. به نظر شما خنک میکند؟ شما قدیمی هستید آمدیم با شما مشورت کنیم”. بعد از شنیدن جواب مثبت حصیرفروش میگوید: “اینجا کار داشتم. عبور میکردم. بعدا میآیم خدمتتون”. مرد که میرود با نگاهی به من میگوید: “خیال میکنن حصیر مثل قدیم فراوونه. اینا که هیچی، روزی ده تا میآن میپرسن دکون اجارهای نداری؟ با خودشون میگن پیرمرده، بریم دکونشو اجاره کنیم. مردم عقب چیز گم کرده میگردن.)
بله، آمدم تو تشکیلات ژاندارمری داخل شدم. تهران. بعد منو فرستادن مشهد. سال 1323، 1324 که غلام یحیی پیشهوری … (مردی از چارچوب در سرش را تو میآورد و میپرسد: “نمیفروشی اینجا را؟” نگاهی به من میکند و میخندد. لابد توی دلش به من میگوید: “بیا، این نفر اول”. میگوید: “نه، بابا” مرد میرود. رو به من میگوید: “اگر بگم میفروشم میخوان مفت بخرن. به قیمت که نمیخوان بخرن. اگر بخوان، بنگاه میرن. می گن این پیره… ملت بد شدن."
نمیدانم که آن تار است یا من تار میبینم نمیدانم که خوابآلوده یا بیدار میبینم
(مردی در حال گذر از پیادهرو آدرس یک دفتر پست را میپرسد و او همان وسط یادآوری شعر جوابش را میدهد که “دفتر پستی نزدیکه. زیر اون درختا”. و با دست اشاره به جایی میکند.) شعرهایی که بلدم قدیمیه.
یکی در گوشه ویرانه افتاده به صد خواری یکی تا پشتبام خانهاش کرده گلکاری
یکی از دست این بیرحم مردم میکند زاری عجب سیری به زیر گنبد دوار می بینم
از شاه نعمتالله ولی یا میرزاده عشقی است. نمیدونم. تو ژاندارمری دفتردار بودم. وقتی که روسها آمدند شهریور 1320. به نظرم همون موقع بود. (با خودش حساب میکند.) 27، 28 ساله بودم. در هنگ سلطنتآباد خدمت کردم. سال 1318 خدمتم تمام شد. چهار ماه ما رو اضافه نگه داشتن برای عروسی فوزیه. 1319 ما رو احضار کردن به سربازی. برای “یک ماهی” که از نو دوباره آموزش رزمی میدادن.
(با تعجب به من نگاه میکند. از اینکه نمیدانم در سربازی “یک ماهی” چه معنایی دارد نزدیک است شاخ دربیاورد!) همین “یک ماهی” دیگه. یعنی بعد از تمام شدن سربازی باز هر وقت لازم داشتن یک ماه آدمو احضار میکردن. تو “یک ماهی” چادر زدن تو ونک. من انباردار بودم تو چادر. من سواد داشتم. اون موقع سواددار نبود. من که سواد داشتم منو تحویل میگرفتن. مثلاً شغل انبارداری به من دادن. اونایی که سواد نداشتن فایده نداشتن. کاری نمیتونستن بکنن. نه میتونستن صورتی بدن، نه اسامی بدن. تو تشکیلات ژاندارمری دو سالشو تهران بودم. بعد من را انداختند سر مرز افغانستان. خواف، تایباد، سنگون بالا خواف، سنگون پایین خواف. خدمت میکردیم. از خواف اومدیم تربتحیدریه. پاسگاه بودیم. هنوز دفتردار بودم.
مثلاً یک نفر از یکی شکایت میکرد. پروندهها را میدادن به من. باید پروندهها را تکمیل میکردم. منم با دو، سه تا مامور که میدادن میرفتم بازجویی. (میخندد. پیداست که اصلا" با روحیهاش سازگار نبوده.) اون موقع سواددار نبود. خیلی کم. اتفاقی. سرگروهبانها سواد نداشتن. میرفتم میدیدم مثلاً سر زانوی شلوارشون پاره بود. وضعشون خوب نبود، اون وقت مرغ می کشتن برا مامور دولت. پلو درست میکردن. دیگه این پلو که خوردن نداشت. مریض شدم. گفتم خدایا روزی ما رو از این کار ببر. سهزار، دهشاهی حاج منیزی گرفتم.
یه دارو بود. الانم تو داروخونهها ممکنه باشه. یه خانومی اونو با شیر گاو قاطی کرد. دعا خوند. من خوردم، خوب شدم. یه خورده پولی که جمع کرده بودم خرج کردم. از حقوقم هم یک خورده خرج کردم. آدم تلقین که به خودش میکنه حالش خراب میشه. آدم وقتی پول حروم میخوره اینجوریه.
خانوم ببین! خوشن چند روزی ولی عمر به کمال نمیکنن. یعنی میخورن، میریزن. بعد یواش یواش منحرف میشن. نمیتونن راه برن. مریضن. نمیتونن غذا بخورن.
مرا در روز محنت یاد بادا ولی در روز شادی یار بسیار
دیگه آمدیم تهران. و بالاخره به این کار مشغول شدیم.
اون موقع اول ماهی 103 تومن میگرفتم. بعدشم 140 یا 143 تومن. تا 1330، 1329 بودیم. تا موقع مصدق بودیم. بعد اومدیم تهران.
تو ژاندارمری بودم زن گرفتم. همون رییس پاسگاه که اول رییس پاسگاه بود، سواد نداشت، بعد همهکاره شد، خواهر اونو گرفتم. الانم ماشاءالله پنج تا بچه دارم.
بعد که زن گرفتم یواش یواش آمدیم مشهد. ساعت تحویل عید تو صحن حضرت امام رضا رسیدیم. یه دو ساعتی تو صحن بودیم. چند روزم مشهد موندیم. بعد اومدیم تهران. یکی از فامیلامون مستأجر یه حصیرفروش بود. گفت: “صاحبخونهمون به یه سواددار احتیاج داره که کارشو انجام بده. در ضمن هم به حصیراش برسه”. یادتونه. گاریها میآمدن آب شاه، پشت باغ ملی، فردوسی، اول توپخونه. گاریها صف میکشیدن، آب شاه پر میکردن، میبردن در خونهها سطل سطل میفروختن. سطلی سی شاهی، دوزار میفروختن. یه وقت دوزار بود، یه وقت سی شاهی. سطل کوچیک بود، بزرگ بود.
1337 آمدم اینجا. اینجا بیابون بود. اصلاً ساختمان نبود. (با دست به بیمارستانی که روبهروی مغازهاش است اشاره میکند.) به جای این بیمارستان باغ بود. (دوباره با دست مغازههایی را که پایینتر از مغازه خودش هستند، نشان میدهد.)
اینها همه دیوار گلی بود تا پایین. معذرت میخوام الاغ میآوردن با بار میوه. به سپورا پول میدادن. بار هندوانه و خربزه میریختن کنار دیوار، میفروختن به مردم. اون موقع ماشین کم بود. به سپورا حق حساب میدادن که کاریشون نداشته باشن. اون موقع آدم کم بود. (به عابران پیادهرو اشاره میکند.) نه مثل حالا. بعد زیاد شد.
اینجا را هشتهزار تومن خریدم. (خندهاش میگیرد. احتماًلا از مقایسه قیمت آن روز با حالا.) میدونی چقدر زمین میدادن با هشتهزار تومن؟ یه پیرمردی بود حوالی میدان شهدا. میگفت اگر یه خونه بزرگ داشته باشی چند سال دیگه میتونی ده تا خانواده رو نون بدی. اون موقع یه اتاق و یه آشپزخونه را اجاره میدادن 20 تومن. همه میگفتن بهش گوش ندین. عقلش نمیرسه. ولی اون میدونست تهران چی میشه!
من سابق پنج کلاس خوندم. پنج کلاسی که خوندم کلاس شش اومد تو پنج. نصفش تو کلاس پنج بود نصفش ششم. عربی هم خوندم تو سبزوار. تو مدرسه کهنه که طلاب اونجا درس میخوندن.
غریبهای از راه میرسد و او را سیبیل صدا میزند.
میپرسم :" همه آشناها شما را “سیبیل” صدا میکنن؟"
(نیمه لبخندی به لبش میآید. پیداست که این اسمگذاریها به مذاقش سازگار نیست. ولی آنقدر انسان راحتی است که بگذارد آن آشنا هر طور که دوست دارد صدایش کند.) بالاخره هر یکی یه اسمی میذاره. دیدی که؟ انگلیسی هم تو سبزوار خوندم. نه تو مدرسه کهنه. انگلیسی رو تو یه جایی که اجاره کرده بودن خوندم.
آره دیگه. خصوصی بود. مدرسه نبود. گفتن غلامحسین خان انگلیسی درس میده. پولدارا بچههاشونو بردن اونجا درس بخونن. تا درس هشتم، نهم خوندم. ای، بی، سی، تا ایکس، وای، زد خوندم. کلمات اولیه را یاد گرفتم. الان میدان امام حسین انگلیسی نوشته میتونم بخونم. کتابارو میتونم بخونم. معنیشو نمیفهمم.
یه روز رفتیم دیدیم آقا نیامده. گفتن بشینین تا بیاد. اون روز نیامد. روز بعد که رفتیم گفتن تعطیل شده. شنیدیم آقا را گرفتن. میگفتن جاسوس بوده.