ساده ترین اتفاق ها ...
داستانی را برای گروهی مشتاق بازگو کردن به انسان جان می دهد. این داستان می تواند هر چیزی باشد، داستان مستی سرخوشانه یا بازیگوشی شب قبل، صبحانه ای آرام و دلنشین، بگومگویی که با همسرتان روز پیش داشته اید، اتفاقی در محل کارتان. شاید فکر کنید که چیز قابلی در این تجربه ها نیست اما به اتفاق می توانیم نکته ارزشمندی در این داستان ها بیابیم که به چشم نیامده بود. ... فیلم های خوب می توانند از ساده ترین اتفاق ها و لحظه ها پدید بیایند، از وقایع روزمره زندگی. با دید تازه ای به پیرامون خود بنگرید و درمی یابید که همه چیز قابل توجه است.
نقل شده از صفحه ی 28 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "
نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی
چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر
فیلم و قوه ی خیال
در بچگی ساعت ها در تاریکی به رادیو گوش می دادم. برای آنچه که می شنیدم تصویر می ساختم. این باعث پرورش قوه خیال من شد. شصت سال از آن زمان گذشته است و هنوز وقتی به رادیو گوش می دهم تصویر در ذهنم شکل می گیرد. وقتی فیلم بتواند قوه خیال ما را به کار بیاندازد، خلاقانه است.
نقل شده از صفحه ی 60 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "
نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی
چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر
چرا این تکه های پراکنده را در " پشت چهره ها " می خوانید
زمانی که خاطرات سفر دومم به کشور آمریکا به هفت یا هشت خاطره رسید ( خاطره هایی که به دلیل چینش انتخابی من در وبلاگ که دو هفته یادداشتِ خاطره می گذاشتم و یک هفته مصاحبه؛ به من فرصت می داد که با رفتن چند باره به کوچه و خیابان بتوانم فردی را برای گفت و گو پیدا کنم ) نکته ای در ذهنم جرقه زد که بعد از نشر این چند خاطره، من باید بتوانم هر هفته یک مصاحبه در وبلاگم بگذارم اگر بخواهم نظم وبلاگم برای هر هفته مطلب گذاشتن در آن را رعایت کنم. که می خواهم. این خواسته ام برای خودم باارزش است چون به زندگیم معنایی می دهد که می توانم با کمک آن، روزگارم را با انرژی و سبکی و نشاط بیشتری پیش ببرم.
اما تجربه ی چندین سال به میان مردم رفتن برای گرفتن این گفت و گوها نگرانم می کرد که با هفته هایی که دستم از مصاحبه خالی خواهد بود باید چه کنم؟ ذهنم با این نگرانی در هم می پیچید و راهی نمی جستم تا اینکه به دلیل حضور همسرم به عنوان یکی از دو سخنران یک برنامه ی نمایش فیلم همشهری از عباس کیارستمی در موزه ی سینما و شنیدن پرسش های حاضران از همسرم و پاسخ های او، تصمیم گرفتم دوباره کتابِ او " حاشیه همان متن است، احوال و تأملات یک مستند ساز " را بخوانم. و در این خوانش جدید به نقل قولی از عباس کیارستمی رسیدم که در آن این کارگردان از شناختش از شخصیت و عادت های کودکان و تأثیر آن در روند فیلمسازیش گفته بود. نقل قول به مذاقم خوش آمد. آنچنان که دلم خواست دیگران هم آن را بخوانند. داشتم فکر می کردم که چه کار کنم که ناگهان به یاد وبلاگم افتادم و هفته هایی که دستم از مصاحبه خالی خواهد بود.
همان شد که تصمیم گرفتم از آن به بعد تکه های مورد علاقه ام از هر کتاب یا حتی یادداشت هایی که در روزنامه می خوانم و می پسندم را با ذکر منبع در پرونده ای جمع کنم تا هفته هایی که کسی حوصله ی حرف زدن با یک روزنامه نگار را ندارد یکی از آنها را در وبلاگ منتشر کنم. ادامه مطلب ...
بهترین دوست زندگیم ....
تصمیم گرفته ام امروز به محلی بروم که تا حالا برای مصاحبه به آن سر نزده بودم. در یکی دو خیابانش راه می روم و از پیاده رو تا جایی که می شود فروشنده ها را به چشم خریدار نگاه می کنم! هیچ کدام را نمی پسندم. باز راه می روم ولی باز به نتیجه نمی رسم. مسافت رفته را برمی گردم و همین طور شانسی مغازه ی کفش فروشی ای را انتخاب می کنم که فروشنده اش از دور به نظرم می آید که مردی آرام ولی کمی خشک یا جدی است.
بدون گفتن کلمه ای به حرف هایم گوش می دهد. چیزی نمی گوید. چند لحظه ای صبر می کنم و چون او باز چیزی نمی گوید، شاید دارد در ذهنش خواسته ی مرا بالا و پایین می کند، من پیشدستی می کنم و می گویم: پس اگر اجازه می دین من شروع کنم.
***
شما بگین کارتون چیه؟
من فروشنده ی کفشای دست دوز زنونه و مردونه.
چند وقتِ به این کار مشغولین؟
من، حول حوش چهل و پنج سال.
چطور شد کلا از چهل و پنج سال پیش این شغل را انتخاب کردین؟
والله من شانسی. یکی از دوستامون مغازه خریده بود. احتیاج به شریک داشت. پولش نمی رسید. پیشنهاد دادن مام باهاشون شریک شدیم.
ادامه مطلب ...بدون گوشی یعنی بدون مصاحبه!
از قبل غرفه ی کوچک او را که در آن لباس زنانه می فروشد دیده بودم و در فکر بودم که روزی به سراغش بروم.امروز به غرفه اش که می رسم می بینم تنها نیست. هم یک نفر دیگر با او در غرفه است هم دو مشتری دارد.از او می گذرم.
می دانم در راهرو خروجی ایستگاه هم چند غرفه هست. غرفه ها را یکی یکی رد می کنم و کسی را نمی بینم که مناسب کار من باشد. در آخرین غرفه که فعالیتش در زمینه ی بیمه است دختری جوان را می بینم که پشت پیشخوان غرفه نشسته خیره به فضای رو به روی غرفه اش. و لابد در انتظار رسیدن یک متقاضی بیمه.
موضوع کارم را برایش می گویم. آرام گوش می کند. می گوید:" پادکسته؟ " من: نه. صدای شما را در گوشیم ضبط می کنم. در خانه آن را روی کاغذ پیاده می کنم بعد صدای شما را پاک می کنم. ادامه مطلب ...
اگر یه روز کار نکنم ...
هفته ی گذشته که برای مصاحبه رفته بودم و از دو نفر با دلایل مختلف جواب نه شنیده بودم با حس و حالی خالی و پایین داشتم برمی گشتم که در یک غرفه ی لباس زنانه فروشی چشمم به فروشنده که دختر جوانی بود افتاد. در غرفه دو مشتری بین لباس ها می گشتند و با فروشنده حرف می زدند. از نحوه ی صحبت و رفتار فروشنده به نظرم آمد که دختری آرام و خوش برخورد است. دیدم بی حوصله تر از آن هستم که صبر کنم تا کار مشتری ها تمام شود و بعد بتوانم بروم و تقاضای مصاحبه کنم. تصمیم گرفتم برگردم و روز دیگری بیایم.
امروز همان روز است. به غرفه می روم. دختر جوان، آرام و مهربان، به توضیحاتم گوش می دهد. می گوید:" من چیز زیادی ندارم بگم. " من: فکر می کنین چیزی ندارین. هر زندگی ای را که تا حالا پشت سر گذاشتین تجربه ی شماست. من جز اون چیز دیگه ای نمی خوام. می گوید:" آخه اینجا مشتری میاد. " و من هم باز همان جواب همیشگی را می دهم که وقت زیاد دارم و کنار می ایستم تا او به مشتری ها برسد. می گوید:" راحت نیستم حرف بزنم. " کمی بیشتر هدفم از کارم را برایش توضیح می دهم. با نگاهی کمی مضطرب به چهره ی من خیره می شود و می گوید:" بگم نه، ناراحت می شین؟ " من: خب، بله ناراحت می شم. و او بعد ازعذرخواهی با مهربانی برایم آرزوی موفقیت می کند. لابد آرزوی موفقیت برای اینکه نفر بعدی مصاحبه را قبول کند!
دوباره باید بچرخم و با چشمان شکارچی! به بقیه نگاه کنم. می رسم به یک غرفه ی لباس زنانه فروشی دیگر که این هم فروشنده اش دختری جوان است که پشت میزی با لباس های چیده شده روی آن جوری در صندلی نشسته و به گوشی اش مشغول است که انگار می خواهد دیده نشود! ولی من تا همان حدی که می شود در راه رفتن به داخل غرفه ها سرک کشید می بینم که برای کار من مناسب است. ولی جواب نه فروشنده ی اولی منصرفم می کند. باز می چرخم. هفت هشت ده غرفه را رصد می کنم ولی هیچ کدام از فروشنده ها نظرم را نمی گیرد. برمی گردم سراغ همان غرفه ی لباس زنانه که برعکس غرفه ی قبلی که شاید فضایی سه متر در شش متر بود بسیار کوچک است. شاید دو متر در سه متر. ادامه مطلب ...