اگر یه روز کار نکنم ...
هفته ی گذشته که برای مصاحبه رفته بودم و از دو نفر با دلایل مختلف جواب نه شنیده بودم با حس و حالی خالی و پایین داشتم برمی گشتم که در یک غرفه ی لباس زنانه فروشی چشمم به فروشنده که دختر جوانی بود افتاد. در غرفه دو مشتری بین لباس ها می گشتند و با فروشنده حرف می زدند. از نحوه ی صحبت و رفتار فروشنده به نظرم آمد که دختری آرام و خوش برخورد است. دیدم بی حوصله تر از آن هستم که صبر کنم تا کار مشتری ها تمام شود و بعد بتوانم بروم و تقاضای مصاحبه کنم. تصمیم گرفتم برگردم و روز دیگری بیایم.
امروز همان روز است. به غرفه می روم. دختر جوان، آرام و مهربان، به توضیحاتم گوش می دهد. می گوید:" من چیز زیادی ندارم بگم. " من: فکر می کنین چیزی ندارین. هر زندگی ای را که تا حالا پشت سر گذاشتین تجربه ی شماست. من جز اون چیز دیگه ای نمی خوام. می گوید:" آخه اینجا مشتری میاد. " و من هم باز همان جواب همیشگی را می دهم که وقت زیاد دارم و کنار می ایستم تا او به مشتری ها برسد. می گوید:" راحت نیستم حرف بزنم. " کمی بیشتر هدفم از کارم را برایش توضیح می دهم. با نگاهی کمی مضطرب به چهره ی من خیره می شود و می گوید:" بگم نه، ناراحت می شین؟ " من: خب، بله ناراحت می شم. و او بعد ازعذرخواهی با مهربانی برایم آرزوی موفقیت می کند. لابد آرزوی موفقیت برای اینکه نفر بعدی مصاحبه را قبول کند!
دوباره باید بچرخم و با چشمان شکارچی! به بقیه نگاه کنم. می رسم به یک غرفه ی لباس زنانه فروشی دیگر که این هم فروشنده اش دختری جوان است که پشت میزی با لباس های چیده شده روی آن جوری در صندلی نشسته و به گوشی اش مشغول است که انگار می خواهد دیده نشود! ولی من تا همان حدی که می شود در راه رفتن به داخل غرفه ها سرک کشید می بینم که برای کار من مناسب است. ولی جواب نه فروشنده ی اولی منصرفم می کند. باز می چرخم. هفت هشت ده غرفه را رصد می کنم ولی هیچ کدام از فروشنده ها نظرم را نمی گیرد. برمی گردم سراغ همان غرفه ی لباس زنانه که برعکس غرفه ی قبلی که شاید فضایی سه متر در شش متر بود بسیار کوچک است. شاید دو متر در سه متر. ادامه مطلب ...
یه مرگ بی دردسر که ...
با حال خوشی خودم را روانه می کنم تا فردی را بجویم که حاضر به گفت و گو با من بشود. به محل مورد نظرم که می رسم چرخ می زنم. مورد مناسبی را پیدا نمی کنم. باز می چرخم. فروشنده ای را انتخاب می کنم. اگر چه برای مصاحبه چنگی به دلم نمی زند اما ... ببینم چه پیش می آید.
مردی است حدود 60 ساله که غرفه اش شبیه فروشگاه کوچکی است که بیسکویت و کیک و آب میوه می فروشد. خیلی گرفته و سنگین به حرف هایم گوش می دهد و می گوید:" نه. " وقتی می پرسم: چرا؟ جواب می دهد:" فایده نداره. " من: برای شما بله. ولی برای کسانی که وبلاگ ها را بیشتر از روزنامه ها می خونن فایده داره. سرش را تکان می دهد و بی حوصله می گوید:" نه، ممنون. "
در یک غرفه ی لباس زنانه دختری جوان را می بینم که تنها نشسته و موسیقی گوش می دهد. جلو می روم و کارم را توضیح می دهم. می گوید:" من رفت و آمدُ دوست ندارم. " من: رفت و آمدی نداره کار من. اینجا می ایستم. هر وقت مشتری بیاد کارم را قطع می کنم تا شما به مشتری برسین. می گوید:" نه. من حوصله ندارم. "
باز دستم خالی مانده ... در خودم می پیچم که ول کنم بروم یا یک بار دیگر هم شانسم را امتحان کنم. معمولا بعد از شنیدن دو بار جواب نه، دیگر انگیزه ام برای کار سست می شود. ولی ناگهان تصمیم می گیرم که، هر چه باداباد، امروز ترک عادت کنم شاید که فرجی حاصل شود.
دوباره چرخ می زنم. غرفه ی کوچکی چشمم را می گیرد. جلو می روم. آرام به حرف هایم گوش می دهد. صحبتم که تمام می شود می گوید:" باشه. بفرمایین. " ادامه مطلب ...
پویا می خندیدی می گفتی دیگه بسه!
یادم نیست چند وقت بعد از برگشتن ما از آمریکا بود که خواهرم برای دیدن خانواده به ایران آمد. روزی که به خانه ی ما آمد یک پاکت زرد بزرگ از کیفش درآورد و به پویا داد. از آن پاکت هایی که می شود کاغذ آ چهار را به راحتی در آن جا داد. روی پاکت با خط درشتی اسم پویا با حروف انگیسی نوشته شده بود و اطراف آن با عکس برگردان های مختلف پر شده بود. تعجب کردیم و پرسیدیم که توی پاکت چی هست؟ خواهرم خیلی جدی، بدون هیچ حالت خاصی در چهره اش گفت:" پویا جون باز کن ببین چیه؟ "
پویا پاکت را باز کرد و از توش تعدادی کارت بیرون آورد. 13 تا کارت بود. کارت ها همه کارِ دست. خیلی ساده و دلنشین. به این شکل که مقواهای رنگی به اندازه ی آ چهار را از وسط تا زده بودند و روی آنها عکس هایی کوچک و بزرگ از همکلاسی های پویا چسبانده شده بود که دورشان را با خودکار یا ماژیک نقش زده بودند!
شگفت زده شدیم. شاید حتی من بیشتر از خود پویا ... تای کارت ها را باز کردیم و متن نوشته های همکلاسی های پویا را یکی یکی خواندیم و لذت بردیم از مهربانی و صمیمیت آنها. کارت ها همه عکس فرستنده را داشت. حالا بعضی روی کارت چسبانده بودند و بعضی داخل کارت. سه تا از این 13 کارت را دو نفری، یکی را سه نفری و بقیه را تکی نوشته بودند. جمله ی مشترک در تمام کارت ها این بود که دل شان برای پویا تنگ شده و منتظرند که او برگردد. ادامه مطلب ...
صحنه، خنده دار نمی شد ...
همان طور که قبلا هم نوشته بودم من نه در سفر قبلی و نه در این سفر، در آمریکا رانندگی نمی کردم. در سفر اول چون در شهر کوچکی درس می خواندم برای انجام کارهایم خیلی به رفت و آمد با ماشین احتیاج نداشتم. ولی این سفر، هم شهر خواهرم بزرگ تر از شهر محل تحصیل من بود هم اینکه کارهای مان جوری بود که با ماشین خواهرم زیاد رفت و آمد می کردیم. خب، بعد از حدود یک سال زندگی در آمریکا من به شیوه ی رانندگی مردم آمریکا عادت کرده بودم. اینکه وقتی رانندگی می کنند یک فاصله مشخصی را با ماشین رو به رویی حفظ می کنند.
سال 1381 که به ایران برگشتیم روزی با برادرم برای انجام کاری به جایی می رفتیم. در خیابان ماشین ها را می دیدم که با کم ترین فاصله با ماشین رو به رویی در حرکت بودند. با اعتراض به برادرم گفتم: چرا فاصله ی ماشینت را با ماشین جلویی حفظ نمی کنی؟ خیلی بهش چسبیدی.
برادرم در حالی که خنده اش گرفته بود گفت:" یه سال آمریکا بودی رانندگی ماشینا تو ایران یادت رفته. مهوش جون اگه من با اون فاصله با ماشین جلویی حرکت کنم فوری یه ماشین میاد بین ماشین من و اون ماشین ...! "
خودمم حسابی خنده م گرفته بود. بعد به ذهنم آمد که اگر من تو آمریکا رانندگی می کردم بعد تو ایران می خواستم مثل اونجا رانندگی کنم چه صحنه هایی برام پیش می آمد؟ قطعا صحنه های خنده داری نمی شد ...
زندگی سخته
ما از اون سخت تر باشیم
امروز دارم می روم برای مصاحبه. کمی هم امید دارم که مصاحبه شونده ای پیدا کنم. چرا؟ چون چند هفته پیش بعد از مدت ها دختر جوانی قبول کرد که با من صحبت کند. گفت و گویم با او را روز 21 تیر ماه در وبلاگ منتشر کردم. خب، البته پس ذهنم به خودم گفته ام که اگر موفق نشوم باید بروم سراغ زنی که او را دیده بودم که در پیاده رو پارکی آش و سمبوسه می فروخت.
از مقابل چند غرفه می گذرم. فروشنده ی یکی از غرفه ها نظرم را جلب می کند. جلو می روم. بعد از سلام شروع می کنم به توضیح کارم. هنوز کامل حرف های مرا نشنیده با دست اشاره می کند که داخل غرفه بروم. همین طور که دارم هدفم از صحبت با مردم را برایش می گویم جایی مناسب در غرفه را به من نشان می دهد تا بنشینم و شروع کنم!
این قدر راحت و بدون هیچ کلامی آماده ی گفت و گو می شود انگار که منتظر بوده کسی بیاید و با او حرف بزند. برای من دیدن رفتار آرام او که با حرکت نرم دست ها مرا به داخل غرفه دعوت می کند حس برگی را دارد که به رودخانه ای افتاده و آب او را با خود می برد ...
ادامه مطلب ...