پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

سفر دوم به آمریکا

گفتم من آدم جدی و پرکاری هستم


در فروشگاه مروینز، روز آخر هر هفته برنامه ی کاری هفته ی آینده را به من می دادند. فروشگاه طبعا نوبت های کاری متنوعی داشت ولی من چون با اتوبوس رفت و آمد می کردم خواسته بودم که برنامه ی کاری من را روزانه فقط از ساعت نُه صبح تا شش بعد از ظهر بگذارند. به همین علت چون نمی توانستند ساعت کاری من را مثل بقیه ی کارکنان شناور کنند معمولا برنامه ی کاری هفتگی من پر نبود. یعنی هفته ای سه تا حداکثر پنج روز برای من برنامه ی کاری می دادند. البته بود هفته هایی که کامل تمام روزها سر کار می رفتم ولی زیاد نبود. الان هم هیچ یادم نمی آید که تعطیلی من در هفته چطور بود؟ آیا یکشنبه ها هم سر کار می رفتم یا نه.

به خاطر این برنامه ی کاری نامنظم و روزهای بیکاری، یک روز به دفتر مسئول برنامه ریزی ها رفتم و اعتراض کردم. گفتم که من ماشین ندارم و در خانه ی خواهرم که خیلی از اینجا دور است زندگی می کنم. ولی آدم جدی و پرکاری هستم. چرا روزهای کاری بیشتری برای من در نظر نمی گیرید؟

حرفم را شنید و قول داد که روزهای کاری بیشتری در هفته برای من در نظر بگیرد.

اینکه چقدر به قولش وفا کرد یا نه را یادم نمانده. فقط همین قدر یادم است که وقتی تصمیم ما برای برگشت به ایران قطعی شد من دیگر سر کار نرفتم. حتما باید به مدیر فروشگاه برگشت به کشورم را اطلاع داده باشم. ولی از این جزییات هم، کوچک ترین چیزی یادم نمانده. فقط این یادم مانده که یک روز که برای انجام کارهای سفرمان بیرون رفته بودیم وقتی برگشتیم خواهرم گفت:" از فروشگاه مروینز تماس گرفتن گفتن به مهوش بگین بیاد سر کار. براش چند هفته ی کامل کاری گذاشتیم ... "

خندیدم و گفتم: دیگه چه فایده، مرغ از قفس پرید.

پشت چهره ها

شادترین روزم ....


او را در رفت و آمدهایم در غرفه اش دیده بودم و به نظرم برای گفت و گو مناسب آمده بود. امروز می خواهم شانس خودم را  امتحان کنم. به غرفه اش که می رسم می بینم در حال تماس است. ولی تا چشمش به من می افتد به خیال اینکه مشتری هستم فورا می گوید:" بفرمایین. " شروع می کنم به توضیح کارم ولی می بینم که نصف حواسش به گوشی اش است و پشت سر هم در بین جمله های من با گفتن " خب، " می خواهد ببیند کِی حرفم تمام می شود.

برای اینکه خیال او و خودم را راحت کنم به او می گویم: شما با گوشی تون صحبت کنین. من منتظر می شم. تلفنش که تمام می شود دوباره شروع می کنم. گفت و گوهایم را برایش باز می کنم و آخر سر هم از هدفم می گویم که چرا این مصاحبه ها را در وبلاگم می گذارم. با شنیدن حرف هایم کمی گیج می شود. با ابهامی در چهره به من نگاه می کند. انگار که بخواهد بگوید اینهایی که من می گویم یعنی چی؟ وقتی می رسم به توضیح اینکه برای سرعت کار، با گوشی ضبط می کنم با کمی نگرانی یا شاید ترس یا نمی دانم حجب و حیا می پرسد:" صدامُ ضبط می کنین؟ " جواب می دهم: تو گوشی من ضبط می شه. بعد من تو خونه اون را روی کاغذ پیاده می کنم. می نویسم و می ذارم تو وبلاگ. بعد حذفش می کنم. همین.  ادامه مطلب ...

سفر دوم به آمریکا

آن قدر نماندم که یاد بگیرم


روزی یکی از کارمندان فروشگاه ( که یادم نمانده مدیر قسمتی بود یا فقط یکی از کارمندان بود ) من را صدا زد و گفت:" با من بیا به سالن انتقال جنس ها به انبار تا به تو طرز کار اون دستگاه ها را یاد بدم. " با او رفتم. ولی درست متوجه نشدم که به او گفته بودند که این کار را بکند یا اینکه خودش چون دیده بود که من یکی از کارکنان غیر آمریکایی هستم که در کارم خیلی جدی و پرتلاشم خواسته بوده که این قسمت کار را هم یاد بگیرم که شاید در آینده ی کاریم در آن فروشگاه باعث پیشرفتم بشود. احتمالا فکر می کرده که من هم مثل خودش سال ها در آنجا مشغول به کار خواهم بود و در آن صورت یاد گرفتن آن قسمت از کار می توانست در آینده به من کمک کند.

با او به سالنی رفتیم که در پشت یک دیوار فروشگاه بود. دستگاه ها و سیم هایی به سقف آویزان بود. در قسمتی از سالن مجموعه ای از تولیدات جدیدی که به فروشگاه آورده شده بود را به من نشان داد و گفت:" وقتی اجناس جدید را به فروشگاه می آورند اول آن تعدادی که در قسمت مربوطه اش در طبقه ها جا می گیرد آنجا چیده می شود و بقیه را اینجا به این شکل ( جنسی را برداشت تا توضیحش را با عمل همراه کند ) به قلاب های تسمه نقاله های اینجا وصل می کنیم تا به نوبت با حرکت تسمه نقاله ها به انبارها منتقل شود. هر زمان که جنسی از اجناس چیده شده در طبقه های قسمت های مختلف فروشگاه به فروش برود و تمام شود به انبار خبر می دهند تا تعدادی از آن جنس خواسته شده به بخش مربوطه برده شود تا نمونه های اجناس در قسمت ها کامل شود. "

البته کار من در آن فروشگاه آن قدر ادامه پیدا نکرد که بتوانم آموزش های آن کارمند پرحوصله را در عمل تجربه کنم. 

سفر دوم به آمریکا

سگی با عینک آفتابی!


فروشگاه مروینز، اتاق بزرگی داشت که هم آشپزخانه بود هم ناهارخوری. فضایی با وسایل لازم برای درست کردن چای و قهوه و گرم کردن غذا. ولی من ناهارم را که اغلب ساندویچ بود به ندرت در این اتاق می خوردم. بیشتر به فضای باز بیرون مال می رفتم و روی نیمکت هایی می نشستم که برای استراحت و نشستن، دور و بر ساختمان فروشگاه ها گذاشته بودند.

یک روز نیمکتی را که مقابل سوپر بزرگی بود انتخاب کردم. فضای پارکینگ سوپر به نیمکتی که من رویش نشسته بودم نزدیک بود. همان طور که ساندویچم را می خوردم مردم را می دیدم که با ماشین های مدل های مختلف برای خرید به پارکینگ می آمدند.

 مردی با یک وانت به پارکینگ آمد. وانت را در محلی پارک کرد که من فقط از طرف راننده به آن دید داشتم. سگ کوچولویی را هم دیدم که روی صندلی کنار راننده نشسته بود. با دیدن سگ توجهم جلب شد که ببینم آیا راننده سگ را هم با خودش به سوپر می برد یا نه؟ خب، کنجکاوی بود دیگه! کاریش نمی تونستم بکنم ...  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

می خوام به خانومای سرزمینم بگم:


هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت دست از تلاش کردن برندارین


برای سفری خانوادگی به شهر شاهرود رفته ایم. قبل از سفر در تهران جاهای دیدنی شاهرود را جستجو کرده بودیم. یکی از آنها خانه ی یغمایی ها بود. امروز در شاهرود به دیدن آن خانه می رویم. وارد حیاط خانه که می شویم خانمی به ما خوش آمد می گوید. وقتی می شنود که برای دیدن خانه آمده ایم می گوید :" خونه ی یغمایی ها شده اداره ی میراث. فقط همین حیاط و اتاق دفتر را می تونین ببینین. " بعد به اتاقی اشاره می کند.

وارد دفتر می شویم. اتاق کوچکی است. شاید حدود نُه مترمربع. در وسط آن حوض کوچکی است با کاشی های آبی رنگ که چندتایی ماهی در آب آن شنا می کنند. به سبک خانه های قدیمی در هر دیوار دو طاقچه است که چندتایی صنایع دستی را در آنها به نمایش گذاشته اند. میز تحریری هم در جلوی یک دیوار گذاشته اند که مردی پشت آن نشسته که به محض دیدن ما، او هم خوشامد می گوید.

این اتاق به اتاق کوچک دیگری راه دارد که از جایی که نشسته ایم می توانیم چند میز تحریر و کارمندان پشت آنها را ببینیم.

از رئیس اداره که ما در اتاقش نشسته ایم برشور دیدنی های شهر را می گیریم وقبل از خداحافظی آدرس رستورانی با غذاهای سالم را هم می پرسیم.

بعد از دیدن یک منطقه ی تفریحی و زیبای شهر، گرسنه می شویم. به خیابانی می رسیم. در فکر پیدا کردن ماشینی هستیم که با آن به رستورانی که آدرسش را گرفته ایم برویم که همین موقع در پیاده رو آن طرف خیابان چشمم به تابلوی " کافه گیلان " می خورد. کافه ی کوچکی است ولی می توانیم به راحتی از جایی که ایستاده ایم اسم چند غذای محلی گیلان را روی شیشه ی زیر تابلو بخوانیم.

اما چیزی که باعث شد من متوجه این کافه بشوم نه تابلوی آن بلکه پرده های کافه بود که هم طرح پارچه ی آن هم نوع دوخت و شکل آویزان کردن شان حسی صمیمی و خودمانی به کافه داده بود. در واقع بعد از دیدن پرده ها بود که متوجه اسم کافه شدم. من با تعجب از دیدن تابلوی کافه گیلان در شاهرود و ذوق زده از دیدن اسم غذاهای محلی گیلانی رو به همسرم می گویم: چطوره بریم همین کافه غذا بخوریم.

وارد کافه می شویم. دو دختر جوان را می بینیم که با دختر جوانی که در کافه مشغول است خداحافظی می کنند و موقع بیرون رفتن از کافه به او می گویند:" خیلی خوشمزه بود. دستت درد نکنه. "

مشتری ها که می روند گوشی اش زنگ می خورد. از صحبت هایش می فهمیم که با مادرش حرف می زند. صحبت شان قدری ادامه پیدا می کند و با اینکه او به مادرش می گوید که مشتری برایش آمده ولی مادرش صحبت را ادامه می دهد. تا اینکه بلاخره به مادرش می گوید:" بذارین من تمرکز کنم ببینم چه کار می تونم بکنم. "

گوشی اش را که قطع می کند از او می پرسم که چرا اسم کافه اش کافه گیلان است و او با سرزندگی و سبکی می خندد و می گوید:" برای اینکه  من رشتی هستم. " دوباره می پرسم: پس شاهرود چه کار می کنین؟ می گوید:" اینجا دانشجو بودم. ازدواج کردم موندم. "

بلافاصله به ذهنم می آید حالا که این دختر جوان این قدر راحت از زندگیش می گوید چطور است که با او مصاحبه کنم. این است که به او می گویم: ببینین من روزنامه نگارم و یک وبلاگ دارم که با مردم حرف می زنم در باره ی تجربه شون از زندگی و تو وبلاگ می ذارم. چون مصاحبه را با گوشیم ضبط می کنم اگر شما موافق باشین همین طور که غذای ما را آماده می کنین منم سوال کنم. با خوشرویی قبول می کند.  ادامه مطلب ...