بهترین دوست زندگیم ....
تصمیم گرفته ام امروز به محلی بروم که تا حالا برای مصاحبه به آن سر نزده بودم. در یکی دو خیابانش راه می روم و از پیاده رو تا جایی که می شود فروشنده ها را به چشم خریدار نگاه می کنم! هیچ کدام را نمی پسندم. باز راه می روم ولی باز به نتیجه نمی رسم. مسافت رفته را برمی گردم و همین طور شانسی مغازه ی کفش فروشی ای را انتخاب می کنم که فروشنده اش از دور به نظرم می آید که مردی آرام ولی کمی خشک یا جدی است.
بدون گفتن کلمه ای به حرف هایم گوش می دهد. چیزی نمی گوید. چند لحظه ای صبر می کنم و چون او باز چیزی نمی گوید، شاید دارد در ذهنش خواسته ی مرا بالا و پایین می کند، من پیشدستی می کنم و می گویم: پس اگر اجازه می دین من شروع کنم.
***
شما بگین کارتون چیه؟
من فروشنده ی کفشای دست دوز زنونه و مردونه.
چند وقتِ به این کار مشغولین؟
من، حول حوش چهل و پنج سال.
چطور شد کلا از چهل و پنج سال پیش این شغل را انتخاب کردین؟
والله من شانسی. یکی از دوستامون مغازه خریده بود. احتیاج به شریک داشت. پولش نمی رسید. پیشنهاد دادن مام باهاشون شریک شدیم.
ادامه مطلب ...بدون گوشی یعنی بدون مصاحبه!
از قبل غرفه ی کوچک او را که در آن لباس زنانه می فروشد دیده بودم و در فکر بودم که روزی به سراغش بروم.امروز به غرفه اش که می رسم می بینم تنها نیست. هم یک نفر دیگر با او در غرفه است هم دو مشتری دارد.از او می گذرم.
می دانم در راهرو خروجی ایستگاه هم چند غرفه هست. غرفه ها را یکی یکی رد می کنم و کسی را نمی بینم که مناسب کار من باشد. در آخرین غرفه که فعالیتش در زمینه ی بیمه است دختری جوان را می بینم که پشت پیشخوان غرفه نشسته خیره به فضای رو به روی غرفه اش. و لابد در انتظار رسیدن یک متقاضی بیمه.
موضوع کارم را برایش می گویم. آرام گوش می کند. می گوید:" پادکسته؟ " من: نه. صدای شما را در گوشیم ضبط می کنم. در خانه آن را روی کاغذ پیاده می کنم بعد صدای شما را پاک می کنم. ادامه مطلب ...
اگر یه روز کار نکنم ...
هفته ی گذشته که برای مصاحبه رفته بودم و از دو نفر با دلایل مختلف جواب نه شنیده بودم با حس و حالی خالی و پایین داشتم برمی گشتم که در یک غرفه ی لباس زنانه فروشی چشمم به فروشنده که دختر جوانی بود افتاد. در غرفه دو مشتری بین لباس ها می گشتند و با فروشنده حرف می زدند. از نحوه ی صحبت و رفتار فروشنده به نظرم آمد که دختری آرام و خوش برخورد است. دیدم بی حوصله تر از آن هستم که صبر کنم تا کار مشتری ها تمام شود و بعد بتوانم بروم و تقاضای مصاحبه کنم. تصمیم گرفتم برگردم و روز دیگری بیایم.
امروز همان روز است. به غرفه می روم. دختر جوان، آرام و مهربان، به توضیحاتم گوش می دهد. می گوید:" من چیز زیادی ندارم بگم. " من: فکر می کنین چیزی ندارین. هر زندگی ای را که تا حالا پشت سر گذاشتین تجربه ی شماست. من جز اون چیز دیگه ای نمی خوام. می گوید:" آخه اینجا مشتری میاد. " و من هم باز همان جواب همیشگی را می دهم که وقت زیاد دارم و کنار می ایستم تا او به مشتری ها برسد. می گوید:" راحت نیستم حرف بزنم. " کمی بیشتر هدفم از کارم را برایش توضیح می دهم. با نگاهی کمی مضطرب به چهره ی من خیره می شود و می گوید:" بگم نه، ناراحت می شین؟ " من: خب، بله ناراحت می شم. و او بعد ازعذرخواهی با مهربانی برایم آرزوی موفقیت می کند. لابد آرزوی موفقیت برای اینکه نفر بعدی مصاحبه را قبول کند!
دوباره باید بچرخم و با چشمان شکارچی! به بقیه نگاه کنم. می رسم به یک غرفه ی لباس زنانه فروشی دیگر که این هم فروشنده اش دختری جوان است که پشت میزی با لباس های چیده شده روی آن جوری در صندلی نشسته و به گوشی اش مشغول است که انگار می خواهد دیده نشود! ولی من تا همان حدی که می شود در راه رفتن به داخل غرفه ها سرک کشید می بینم که برای کار من مناسب است. ولی جواب نه فروشنده ی اولی منصرفم می کند. باز می چرخم. هفت هشت ده غرفه را رصد می کنم ولی هیچ کدام از فروشنده ها نظرم را نمی گیرد. برمی گردم سراغ همان غرفه ی لباس زنانه که برعکس غرفه ی قبلی که شاید فضایی سه متر در شش متر بود بسیار کوچک است. شاید دو متر در سه متر. ادامه مطلب ...
یه مرگ بی دردسر که ...
با حال خوشی خودم را روانه می کنم تا فردی را بجویم که حاضر به گفت و گو با من بشود. به محل مورد نظرم که می رسم چرخ می زنم. مورد مناسبی را پیدا نمی کنم. باز می چرخم. فروشنده ای را انتخاب می کنم. اگر چه برای مصاحبه چنگی به دلم نمی زند اما ... ببینم چه پیش می آید.
مردی است حدود 60 ساله که غرفه اش شبیه فروشگاه کوچکی است که بیسکویت و کیک و آب میوه می فروشد. خیلی گرفته و سنگین به حرف هایم گوش می دهد و می گوید:" نه. " وقتی می پرسم: چرا؟ جواب می دهد:" فایده نداره. " من: برای شما بله. ولی برای کسانی که وبلاگ ها را بیشتر از روزنامه ها می خونن فایده داره. سرش را تکان می دهد و بی حوصله می گوید:" نه، ممنون. "
در یک غرفه ی لباس زنانه دختری جوان را می بینم که تنها نشسته و موسیقی گوش می دهد. جلو می روم و کارم را توضیح می دهم. می گوید:" من رفت و آمدُ دوست ندارم. " من: رفت و آمدی نداره کار من. اینجا می ایستم. هر وقت مشتری بیاد کارم را قطع می کنم تا شما به مشتری برسین. می گوید:" نه. من حوصله ندارم. "
باز دستم خالی مانده ... در خودم می پیچم که ول کنم بروم یا یک بار دیگر هم شانسم را امتحان کنم. معمولا بعد از شنیدن دو بار جواب نه، دیگر انگیزه ام برای کار سست می شود. ولی ناگهان تصمیم می گیرم که، هر چه باداباد، امروز ترک عادت کنم شاید که فرجی حاصل شود.
دوباره چرخ می زنم. غرفه ی کوچکی چشمم را می گیرد. جلو می روم. آرام به حرف هایم گوش می دهد. صحبتم که تمام می شود می گوید:" باشه. بفرمایین. " ادامه مطلب ...
پویا می خندیدی می گفتی دیگه بسه!
یادم نیست چند وقت بعد از برگشتن ما از آمریکا بود که خواهرم برای دیدن خانواده به ایران آمد. روزی که به خانه ی ما آمد یک پاکت زرد بزرگ از کیفش درآورد و به پویا داد. از آن پاکت هایی که می شود کاغذ آ چهار را به راحتی در آن جا داد. روی پاکت با خط درشتی اسم پویا با حروف انگیسی نوشته شده بود و اطراف آن با عکس برگردان های مختلف پر شده بود. تعجب کردیم و پرسیدیم که توی پاکت چی هست؟ خواهرم خیلی جدی، بدون هیچ حالت خاصی در چهره اش گفت:" پویا جون باز کن ببین چیه؟ "
پویا پاکت را باز کرد و از توش تعدادی کارت بیرون آورد. 13 تا کارت بود. کارت ها همه کارِ دست. خیلی ساده و دلنشین. به این شکل که مقواهای رنگی به اندازه ی آ چهار را از وسط تا زده بودند و روی آنها عکس هایی کوچک و بزرگ از همکلاسی های پویا چسبانده شده بود که دورشان را با خودکار یا ماژیک نقش زده بودند!
شگفت زده شدیم. شاید حتی من بیشتر از خود پویا ... تای کارت ها را باز کردیم و متن نوشته های همکلاسی های پویا را یکی یکی خواندیم و لذت بردیم از مهربانی و صمیمیت آنها. کارت ها همه عکس فرستنده را داشت. حالا بعضی روی کارت چسبانده بودند و بعضی داخل کارت. سه تا از این 13 کارت را دو نفری، یکی را سه نفری و بقیه را تکی نوشته بودند. جمله ی مشترک در تمام کارت ها این بود که دل شان برای پویا تنگ شده و منتظرند که او برگردد. ادامه مطلب ...