صحنه، خنده دار نمی شد ...
همان طور که قبلا هم نوشته بودم من نه در سفر قبلی و نه در این سفر، در آمریکا رانندگی نمی کردم. در سفر اول چون در شهر کوچکی درس می خواندم برای انجام کارهایم خیلی به رفت و آمد با ماشین احتیاج نداشتم. ولی این سفر، هم شهر خواهرم بزرگ تر از شهر محل تحصیل من بود هم اینکه کارهای مان جوری بود که با ماشین خواهرم زیاد رفت و آمد می کردیم. خب، بعد از حدود یک سال زندگی در آمریکا من به شیوه ی رانندگی مردم آمریکا عادت کرده بودم. اینکه وقتی رانندگی می کنند یک فاصله مشخصی را با ماشین رو به رویی حفظ می کنند.
سال 1381 که به ایران برگشتیم روزی با برادرم برای انجام کاری به جایی می رفتیم. در خیابان ماشین ها را می دیدم که با کم ترین فاصله با ماشین رو به رویی در حرکت بودند. با اعتراض به برادرم گفتم: چرا فاصله ی ماشینت را با ماشین جلویی حفظ نمی کنی؟ خیلی بهش چسبیدی.
برادرم در حالی که خنده اش گرفته بود گفت:" یه سال آمریکا بودی رانندگی ماشینا تو ایران یادت رفته. مهوش جون اگه من با اون فاصله با ماشین جلویی حرکت کنم فوری یه ماشین میاد بین ماشین من و اون ماشین ...! "
خودمم حسابی خنده م گرفته بود. بعد به ذهنم آمد که اگر من تو آمریکا رانندگی می کردم بعد تو ایران می خواستم مثل اونجا رانندگی کنم چه صحنه هایی برام پیش می آمد؟ قطعا صحنه های خنده داری نمی شد ...
زندگی سخته
ما از اون سخت تر باشیم
امروز دارم می روم برای مصاحبه. کمی هم امید دارم که مصاحبه شونده ای پیدا کنم. چرا؟ چون چند هفته پیش بعد از مدت ها دختر جوانی قبول کرد که با من صحبت کند. گفت و گویم با او را روز 21 تیر ماه در وبلاگ منتشر کردم. خب، البته پس ذهنم به خودم گفته ام که اگر موفق نشوم باید بروم سراغ زنی که او را دیده بودم که در پیاده رو پارکی آش و سمبوسه می فروخت.
از مقابل چند غرفه می گذرم. فروشنده ی یکی از غرفه ها نظرم را جلب می کند. جلو می روم. بعد از سلام شروع می کنم به توضیح کارم. هنوز کامل حرف های مرا نشنیده با دست اشاره می کند که داخل غرفه بروم. همین طور که دارم هدفم از صحبت با مردم را برایش می گویم جایی مناسب در غرفه را به من نشان می دهد تا بنشینم و شروع کنم!
این قدر راحت و بدون هیچ کلامی آماده ی گفت و گو می شود انگار که منتظر بوده کسی بیاید و با او حرف بزند. برای من دیدن رفتار آرام او که با حرکت نرم دست ها مرا به داخل غرفه دعوت می کند حس برگی را دارد که به رودخانه ای افتاده و آب او را با خود می برد ...
ادامه مطلب ...
آبشاری از رنگ های سبز و زرد و نارنجی
نمی دانم این اصطلاح را شنیده اید یا نه که می گویند فلانی دستش سبزه. که منظور این است که هر چه می کارد حتما سبز می شود و خوب رشد می کند. مادر من از جمله این دست سبزها بود.
یادم هست به ایران که برگشته بودم یکی از روزایی که به خانه ی مادرم رفتم بعد از سلام و حال و احوال با هیجان و سرخوشی به من گفت:" بیا بریم تراس یه چیزی بهت نشون بدم. " با هم رفتیم. گیاهی در تراس داشت که قبلا دیده بودم. ولی آن روز در تراس وقتی به آن گلدان نگاه کردم دیدم کنار گیاه در گلدان یک گیاه دیگری درآمده که سه چهار تا برگ تازه روی ساقه ی آن سبز شده.
از مادرم پرسیدم: این یکی چه گیاهی یه؟ خندید و با برق خاصی در چشمانش در حالی که به گیاه اصلی گلدان اشاره می کرد گفت:" دیدم این بلند شده یه پایه می خواد. این چوبُ تو باغچه پیدا کردم. آوردم کردم تو خاک گلدون و اینُ ( که حالا اسم گیاه یادم رفته ) بهش بستم تا راست بایسته. ببین حالا اون چوب خشکه برگ داده. برگِ موِ انگوره! باید برم یه گلدون بخرم بگم یکی بیاد این ساقه ی مو را در بیاره تو گلدون جدا بکاره ..." ادامه مطلب ...
مادرتون از همه بهتر کار می کنه!
خانه ی خواهرم در آمریکا یک باغچه در جلوی ساختمان داشت و یک حیاط کوچک در پشت آن. در باغچه ی جلوی خانه گل و بوته کاشته بودند ولی ظاهرا هم خواهرم و هم همسرش مدتی سرشان خیلی شلوغ بوده چون فرصت نکرده بودند کسی را بیاورند که علف های هرز بین بوته ها و گل ها را بچیند. آنها هم از فرصت استفاده کرده و حسابی با قوت زیاد باغچه را پر کرده بودند.
زمانی که مادرم به آمریکا آمد چون در خانه بودیم تصمیم گرفتیم خودمان هر روز یه مقدار از آن علف های هرز را بکنیم تا باغچه مرتب شود. حالا اصلا یادم نیست که این پیشنهاد را کی مطرح کرد. به هر حال شروع کردیم.
کار به راحتی پیش نمی رفت چون علف ها که مدتی به حال خود رها شده بودند حسابی ریشه شان در خاک سفت شده بود و درآوردن شان از ریشه نیاز به قدرت جسمی داشت. همگی به نوبت کار می کردیم. کمی که کار پیش رفت جوری شده بود که از دیدن قسمت های پاک شده از علف های هرز کلی کیف می کردیم. ادامه مطلب ...
گفتم من آدم جدی و پرکاری هستم
در فروشگاه مروینز، روز آخر هر هفته برنامه ی کاری هفته ی آینده را به من می دادند. فروشگاه طبعا نوبت های کاری متنوعی داشت ولی من چون با اتوبوس رفت و آمد می کردم خواسته بودم که برنامه ی کاری من را روزانه فقط از ساعت نُه صبح تا شش بعد از ظهر بگذارند. به همین علت چون نمی توانستند ساعت کاری من را مثل بقیه ی کارکنان شناور کنند معمولا برنامه ی کاری هفتگی من پر نبود. یعنی هفته ای سه تا حداکثر پنج روز برای من برنامه ی کاری می دادند. البته بود هفته هایی که کامل تمام روزها سر کار می رفتم ولی زیاد نبود. الان هم هیچ یادم نمی آید که تعطیلی من در هفته چطور بود؟ آیا یکشنبه ها هم سر کار می رفتم یا نه.
به خاطر این برنامه ی کاری نامنظم و روزهای بیکاری، یک روز به دفتر مسئول برنامه ریزی ها رفتم و اعتراض کردم. گفتم که من ماشین ندارم و در خانه ی خواهرم که خیلی از اینجا دور است زندگی می کنم. ولی آدم جدی و پرکاری هستم. چرا روزهای کاری بیشتری برای من در نظر نمی گیرید؟
حرفم را شنید و قول داد که روزهای کاری بیشتری در هفته برای من در نظر بگیرد.
اینکه چقدر به قولش وفا کرد یا نه را یادم نمانده. فقط همین قدر یادم است که وقتی تصمیم ما برای برگشت به ایران قطعی شد من دیگر سر کار نرفتم. حتما باید به مدیر فروشگاه برگشت به کشورم را اطلاع داده باشم. ولی از این جزییات هم، کوچک ترین چیزی یادم نمانده. فقط این یادم مانده که یک روز که برای انجام کارهای سفرمان بیرون رفته بودیم وقتی برگشتیم خواهرم گفت:" از فروشگاه مروینز تماس گرفتن گفتن به مهوش بگین بیاد سر کار. براش چند هفته ی کامل کاری گذاشتیم ... "
خندیدم و گفتم: دیگه چه فایده، مرغ از قفس پرید.