پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

یادداشت های پراکنده

آن دو چشم قرضی ...


 

تا چه اندازه می توانی برملا کنی بدون آن که چیز زیادی نشان دهی؟ به دنبال نوعی از سینما هستم که بتوان بدون نشان دادن، چیزی نشان دهد. برخی از فیلم ها تا آن اندازه زیاده گویی می کنند که دیگر جا و زمانی برای قوه خیال بیننده باقی نمی گذارند. هدف من این است که هر آنکه به تماشا نشسته است، تا جای ممکن داستان را در ذهن خود خلق کند. وقتی که به شخصیت ها بر روی پرده سینما نظر می اندازیم و به موقعیتی که این موجودات خیالی در آن قرار گرفته اند نگاه می کنیم، آنها را با خودمان می سنجیم و تلخ وشیرین زندگی را از راه آنها می چشیم. فیلم همان اندازه به خاطر احساسات و افکاری که در بیننده ایجاد می کند فریبا است که به خاطر آنچه که بر روی پرده به نمایش می گذارد. خواست من این است که تماشاگر فیلم هایم برداشت خودش را همراه فیلم کند. می خواهم به معرفت درونی دست پیدا کنم که حتی بیننده بدان واقف نیست. وقتی کسی با دقت به چیزی نگاه می کند می گوییم: " دو تا چشم داشت دو تای دیگر هم قرض کرد. " آن دو چشم قرضی چیزی است که می خواهم با فیلم هایم باز شوند. آن دو چشم به ما اجازه می دهند به آنچه ورای تصویر است برسیم.

نقل شده از صفحه های 48 و 49 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "

نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی

چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر  ادامه مطلب ...

یادداشت های پراکنده

 

سینمای شاعرانه با خصوصیت شعر


 

در کتابخانه ام کتاب های داستانی که دارم همگی نوونوار به نظر می آیند چرا که یک بار می خوانمشان و کنارشان می گذارم. اما کتاب های شعرم از فرط استفاده ورق ورق شده اند. شعر به راحتی قابل درک نیست چراکه به جای داستانسرایی با مجموعه ای از تصاویر سر و کار دارد. شعر در ذات خود درجه ای از ابهام را در بر دارد. طبیعت شعر ناتمام و تعین ناپذیر است و از ما دعوت می کند که آن را کامل کنیم، جاهای خالی را پُر کنیم، نقطه چین ها را به هم وصل کنیم. شعر رمزگشایی می خواهد تا محتوای خودش را در اختیار قرار دهد. عمر شعر واقعی همیشه بیشتر از داستان است.

یک شعر در هر خوانشی جلوه ای متفاوت دارد، به شرایط روحی و دوره زندگی خواننده اش بسته است. رشد می کند و در کنار او رنگ به رنگ می شود. به همین دلیل است که اشعاری را که در نوجوانی خواندم، امروز برایم مفهوم دیگری دارند. شعری که دیروز ما را به عرش می برد، ممکن است فردا کسل کننده باشد. شاید هم آنچه را که سال های پیش در یک شعر از کنارش گذشتی امروز در تو شوری برانگیزد. در هر موقعیت و در هر دوره رابطه ای تازه با شعر برقرار می کنیم. شعر مانند آینه ای است که ما خود را در آن بازمی نگریم. ( صفحه ی 44 )  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

بگو بهت بگم!


بعد از سال ها به خیابانی آمده ام که چندین سال پیش در زمان های جدا برای مصاحبه به آنجا می رفتم و مصاحبه می کردم. در پیاده رو راه می روم با چشم جستجوگر به دنبال فروشنده یا صاحب مغازه ای که شاید به گفت و گو با من تن بدهد.

نامطمئن به یک ساعت فروشی وارد می شوم. مردی حدود سی ساله نشسته پشت پیشخوان مغازه بلافاصله بعد از شنیدن دومین جمله ی من می گوید:" خودش نیست. " من: برای کار من فرقی نمی کنه. هر کس تجربه ی خودش را از زندگی داره. برای من تجربه ی خود شما در زندگی مهمه. می پرسد:" مثلا چی می پرسین؟ " من: مثلا اینکه چطور شد اینجا مشغول کار شدین؟ او:" نه. حوصله ندارم. "

باز در پیاده رو هستم و در راه. دختر جوانی را می بینم که ویترین مغازه اش را می چیند. صبر می کنم. می بینم با اینکه کار چیدنش تمام نشده در گوشه ی دیگر مغازه ایستاده و کاری نمی کند. وارد می شوم و کارم را توضیح می دهم. می گوید:" خیلی اتفاقا دوست دارم. ولی باید چیدن ویترین را تمام کنم. صاحب کارم سختگیره. الان وقت خوبی نیست. " من: کی خوبه که دوباره بیام؟ او:" معلوم نمی کنه چون من برای صاحب مغازه کار می کنم. " من: اون کسایی که من باشون حرف می زنم همه برای کسی کار می کنن. او:" می دونم ولی من اینجا محدودیت دارم. خیلی هم دوست دارم و متشکرم که آمدین! "

به راهم ادامه می دهم. ولی این بار به طرف دیگر خیابان می روم. از چند مغازه می گذرم و از پاساژهایی که هر کدام چندین مغازه را در خود جا داده اند. پاساژها را هم دور می زنم. در ورودی یکی از آنها مغازه ی لباس زنانه ای را می بینم که دختری جوان در حال حرف زدن با گوشی مدام به داخل و بیرون مغازه رفت و آمد می کند. پا به پا می کنم بلکه صحبتش تمام شود. بی فایده. از آن می گذرم. ولی مغازه های دیگر چنگی به دلم نمی زنند. برمی گردم. او را می بینم که بیرون مغازه ایستاده ولی با گوشی حرف نمی زند. نزدیکش می روم و سلام می کنم و بلافاصله می روم داخل مغازه. به این خیال که او فکر کند مشتری هستم تا بیاید داخل. چند دقیقه ای منتظر آمدنش می شوم. ولی انگار او خیال آمدن ندارد. آخر سر مجبور می شوم با صدای بلند بگویم: نمیاین داخل. می خوام باتون حرف بزنم.

وقتی موضوع کارم را می شنود خندان می گوید:" چی می خواین بپرسین؟ "  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

اومد زندگی ما را دید


روزی که رفته بودم تا با یک دستفروش مرد که چند هفته پیش در گذر از آن خیابان او را دیده بودم و فکر می کردم برای کارم مناسب است مصاحبه کنم، دیدم تازه دارد وسایلش را می چیند. به راهم ادامه دادم. به پارک کوچکی رسیدم. فکر کردم مدتی در پارک می نشینم تا او بساطش را کامل کند. در کنار نیمکتی که روی آن نشسته بودم دو نیمکت دیگر هم بود که چند مرد مسن و حتما بازنشسته روی آنها نشسته بودند و صحبت می کردند.

محو تماشای فضای سبز پارک بودم و البته که گفت و گوی آنها هم به گوشم می رسید. می گفتند و می خندیدند. در بین شوخی ها و خنده های شان ناگهان ذهنم جرقه زد که چه خوب می شود یک روز برای مصاحبه با یکی از این مردان بازنشسته به پارک بیایم. این را هم بنویسم که آن روز بعد از مدتی نشستن در پارک وقتی به سراغ دستفروش مورد نظرم رفتم با من حرف نزد و من را به دستفروشی که در همسایگی اش بود حواله کرد. که او هم با چند مشتری سرش شلوغ بود. از این دستفروش که گذشتم ساعت به وقت ناهار رسیده بود و می دانستم دیگر رفتن به پارک فایده ای ندارد.

امروز به قصد عملی کردن آن جرقه ی ذهنی به همان پارک آمده ام. دو سه دور در پارک می چرخم و نشسته ها را برانداز می کنم. سه مرد بازشسته را می بینم که دو نفر نشسته و سومی ایستاده مقابل آنها در حالی که یک پایش را به نیمکت تکیه داده با هیجان در حال گفت و شنود و خندیدن هستند. یکی دو دور دیگر هم می زنم. در گوشه ای از پارک مرد مسنی را می بینم که در حال صحبت با گوشی اش است. صبر می کنم تا صحبتش تمام شود. جلو می روم. سلام می کنم و می گویم: اشکالی نداره اینجا بشینم. می گوید:" بفرمایین. مال خودتونه. " می نشینم و می گویم: می شه دو سه دقیقه باتون حرف بزنم. بدون ثانیه ای مکث به پیشانی اش اشاره می کند و می گوید:" سرم خیلی درد می کنه. اصلا نمی تونم هیچی را بشنوم. " لبخند کم رنگی می زنم و بلند می شوم. تا از او بگذرم به زن جوانی می رسم که سگ کوچکش را در پارک می گرداند. موضوع کارم را که توضیح می دهم با اشاره به سگش که به زور با قلاده نگهش داشته می گوید:" این وقتی میاد بیرون می خواد همش راه بره. نمی ایسته. شما اذیت می شین. "

چرخ دیگری در پارک می زنم. بی فایده. می خواهم از پارک بیرون بروم که روی یک نیمکت مرد جاافتاده ای را می بینم با موهای بلند سفید. درویش مسلک به نظر می آید. سلام می کنم و کنارش روی نیمکت می نشینم. به آرامی موافقت می کند و من گوشی ام را درمی آورم.  ادامه مطلب ...

یادداشت های پراکنده

ساده ترین اتفاق ها ...


 داستانی را برای گروهی مشتاق بازگو کردن به انسان جان می دهد. این داستان می تواند هر چیزی باشد، داستان مستی سرخوشانه یا بازیگوشی شب قبل، صبحانه ای آرام و دلنشین، بگومگویی که با همسرتان روز پیش داشته اید، اتفاقی در محل کارتان. شاید فکر کنید که چیز قابلی در این تجربه ها نیست اما به اتفاق می توانیم نکته ارزشمندی در این داستان ها بیابیم که به چشم نیامده بود. ... فیلم های خوب می توانند از ساده ترین اتفاق ها و لحظه ها پدید بیایند، از وقایع روزمره زندگی. با دید تازه ای به پیرامون خود بنگرید و درمی یابید که همه چیز قابل توجه است.

نقل شده از صفحه ی 28 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "

نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی

چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر

 

فیلم و قوه ی خیال


 در بچگی ساعت ها در تاریکی به رادیو گوش می دادم. برای آنچه که می شنیدم تصویر می ساختم. این باعث پرورش قوه خیال من شد. شصت سال از آن زمان گذشته است و هنوز وقتی به رادیو گوش می دهم تصویر در ذهنم شکل می گیرد. وقتی فیلم بتواند قوه خیال ما را به کار بیاندازد، خلاقانه است.

نقل شده از صفحه ی 60 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "

نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی

چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر