بلندپروازم خیلی
هفته ی پیش از خیابانی رد می شدم که در قسمتی از آن چند غرفه زده بودند برای فروش لباس و دختران جوانی در آنها فروشندگی می کردند. همان روز به نظرم آمد که محل خوبی برای مصاحبه های من است.
امروز به همان خیابان آمده ام. به یکی از غرفه ها نزدیک می شوم و کارم را به فروشنده جوان آن توضیح می دهم. بلافاصله در جوابم می گوید:" با اوضاع این روزا خیلی حال درستی برای حرف زدن ندارم. ولی دوستم که فروشنده ی غرفه ی بغلی است اتفاقا خیلی حرف داره که بزنه. فقط الان تو غرفه نیست. یک ساعت دیگه می رسه. الان دوستش تو غرفه به جای اونه. " می گویم: ولی من یک ساعت نمی تونم صبر کنم. می گوید:" بذارین الان بهش زنگ می زنم ببینم کجاست. " زنگ می زند ولی دوستش جواب نمی دهد.
می خواهم با او خداحافظی کنم که دختر جوانی نزدیک می شود و می پرسد:" چی شده؟ " من کارم را توضیح می دم. به آرامی می گوید:" من دوست دارم حرف بزنم. " با خوشحالی می گویم: چه خوب. غرفه ی شما کدومه؟ تا به غرفه ی او برسیم دختر جوان دیگری هم که از غرفه اش بیرون آمده، لابد برای اینکه ببیند چه خبر است، وقتی متوجه موضوع می شود او هم می گوید دوست دارد حرف بزند. ذوق زده به او می گویم: چه عالی! یه روز دیگه میام با شما حرف می زنم.
***
وارد غرفه می شویم. یک چارپایه و یک صندلی در غرفه هست. دختر جوان به من می گوید:" شما رو صندلی بشینین. " می خندم و می گویم: نه. من رو چارپایه می شینم شما رو صندلی. دارم مزاحم تون می شم خیلی، دیگه نمی خوام بیشتر اذیت تون کنم. شما راحت بشینین رو صندلی. ولی وقتی هر دو می نشینیم تازه متوجه می شوم که صندلی او به ورودی غرفه خیلی نزدیک است و صدای مردمی که در جلوی غرفه در حال رفت و آمدند هم قاطی حرف های او ضبط خواهد شد و دیگر امان از تشخیص درست کلمات او. از او خواهش می کنم که صندلی را کمی به داخل غرفه بکشد. همین کار را می کند ولی باز نگرانم. از روی چارپایه بلند می شوم و این بار به او می گویم: شما صندلی را بیارین بذارین جای این چارپایه. من چارپایه را می برم جای صندلی شما.
رو به روی هم نشسته ایم. بسیار جوان است. به نظر خجالتی می آید. جای تعجب است که خودش پیشقدم شده برای صحبت کردن.
حالا روزنامه نگاری به سن من هم جلویش نشسته و می خواهد از او سوال کند. ضبط گوشی را روشن می کنم. سوال اول را که می پرسم صدای پایین و محجوب او از همان اول نگرانم می کند و من هم از همان اول از او خواهش می کنم که بلندتر حرف بزند. ادامه مطلب ...
پشت نگاهش چه بود ...؟
یکی از روزهایی که سرگرم کارم بودم از بین مردمی که برای خرید آمده بودند از کمی فاصله دختری را دیدم که به نظرم آشنا آمد. دقت که کردم یادم آمد که یکی از شاگردان کلاس زبان انگلیسی بود که آنجا با هم آشنا شده بودیم.
به من که رسید او هم متوجه من شد. جلو آمد و با هم کمی حال و احوال کردیم. پرسید:" اینجا کار می کنی؟ " و بعد از شنیدن جوابم دوباره پرسید:" چقدر حقوق می گیری؟ " دوباره بعد از شنیدن جوابم گفت:" آها، پس حداقل حقوق را می گیری! " بعد هم خداحافظی کرد و رفت.
خودش هم آمریکایی نبود. یادم نیست از کجا به آمریکا آمده بود. در نگاهش به من حس خاصی بود. اون موقع اولین برداشتم این بود که احتمالا به من به چشم کسی نگاه می کرد که به آمریکا آمده زبان انگلیسی یاد گرفته و دارد با کمترین حقوق کار می کند. بعد به نظرم آمد شاید آن نگاهِ خاص به نوع کار من در آن فروشگاه برمی گشت.
البته از اطلاعاتی که بتدریج از کار و زندگی دانشجویان آمریکایی می شنیدم به این نتیجه رسیدم که برداشت دومم درست نبوده. چون می شنیدم که مثلا بعضی دانشجویان آمریکایی که برای کمک خرج تحصیلی شون در رستوران ها یا کافی شاپ ها کار می گیرند اگر پیشرفت شغلی پیدا کنند و از حقوق شان و صاحب کار راضی باشند ممکن است حتی وقتی درسشان تمام شد و مدرک هم گرفتند به همان کار ادامه بدهند.
نمی دانم. به هر حال همکلاسی سابق من به آمریکا آمده بود که در این کشور زندگی کند. نه می دانستم تحصیلاتش در چه حدی است و نه آن روز در فروشگاه از او پرسیدم که او خودش چه کار می کند. یا اگر هنوز کار نمی کند دنبال چه کاری است. کاش پرسیده بودم ... اگر پرسیده بودم حالا بهتر می توانستم بنویسم پشت نگاهش چه بود؟!
کارت نمی دم نقد حساب می کنم ...
یک روز قسمتی که برایم مشخص کرده بودند نزدیک میز صندوقدار فروشگاه بود. من به کار خودم مشغول بودم و مشتری هایی هم که انتخاب شان را کرده بودند می آمدند و با کارت، پول خریدشان را می دادند و می رفتند. یک دفعه متوجه خانواده ای شدم که با سر و صدا به صندوقدار نزدیک شدند. خانواده ی شلوغی بودند که یادم نمانده چند نفر بودند. فقط مطئنم که از سه نفر بیشتر بودند. چهار نفر شاید هم پنج نفر. وقتی صندوقدار قیمت لباس های شان را جمع زد و کارت خواست تا حساب کند پدر خانواده خندید و گفت:" کارت نمی دم. نقد حساب می کنم! "
ناخودآگاه من هم مثل صندوقدار، انگار با هم در یک زمان، با تعجب به پدر خانواده خیره شدیم. جزییات این قسمت که آیا صندوقدار پرسید یا نه که چرا می خواهد نقد بدهد را بعد از 22 سال یادم نمانده. تنها چیزی که خیلی خوب یادم مانده برق شادی و شیطنتی بود که در چشم های پدر خانواده موج می زد. جوری به صندوقدار نگاه می کرد انگار می خواست بگوید که اشتباه فکر کردین من از شما زرنگ ترم ... !
فکر می کنم دلیل تصمیم این پدر، چیزی بود که من در آن زمان در مورد سیستم عملکرد کارت های اعتباری شهروندان آمریکایی شنیده بودم که با عملکرد کارت های بانکی ما فرق می کرد. می گفتند سیستم کارت های اعتباری در آمریکا به این نحو است که شخص می تواند تا حد مبلغی ( چقدر، اصلا نمی دانم ) بیشتر از موجودی واقعی اش از آن کارت اعتباری خرج کند و احتمالا فرصت داشت که در یک فاصله ی زمانی مشخص، موجودیش را افزایش بدهد تا بدهکار نشود. در نتیجه احتمال داشت که صاحب حساب، در شلوغی زندگی روزمره از دستش در برود که چقدر خرج کرده و چقدر موجودی داشته و جریمه به او تعلق بگیرد. آن پدر در حقیقت می خواسته درست به اندازه ی جیبش خرج کند!
جواب این مردم، این نبود
پیاده روی می کنم ولی البته که هدف اصلی ام پیدا کردن یک مصاحبه شونده است. شخصی که دلش بخواهد با یک روزنامه نگار که با سری و نگاهی رو به جلو به او نزدیک می شود و تقاضای گفت و گو می کند حرف بزند.
به کوچه ای می پیچم. از آن کوچه هایی است که اوایلش هیچ خبری نیست. هر دو طرف کوچه فقط دیوار است. باز پیاده روی می کنم تا می رسم به مغازه ای که در آن مردی پشت میزی نشسته است. نمی دانم چرا با نگاه اول به نظرم مناسب نمی آید. دوباره پیاده روی. به سوپری می رسم. وارد نمی شوم. از تجربه ی " پشت چهره ها " می دانم که سوپرها جای مناسبی برای مصاحبه نیست.
برمی گردم به مغازه ی قبلی. وارد که می شوم می بینم ای دل غافل یک مرد دیگر هم در گوشه ای نشسته که من از پیاده رو او را ندیده بودم. برای برگشتن دیر شده. پس به نزدیک مرد پشت میز می روم و کارم را توضیح می دهم.
به آرامی به توضیحات من گوش می دهد. می گوید:" مردم اگر با هم سخت برخورد می کنن به خاطر سختی های زندگی ست. " جواب می دهم: می دونم. اصلا منظورم این نیست که با این کار من مشکل مردم کمتر می شه. و او بلافاصله می گوید:" مشخصه. "
به من نگاه می کند در سکوت. مثل دیگران بهانه ای نمی آورد که من را از سر خودش باز کند. احساس می کنم هنوز مردد است. دوباره هدفم را بیشتر برایش باز می کنم. همچنان به من خیره است. چهره اش حالتی از آرامش و متانت دارد ولی در عین حال سنگینی و سکوت خاصی را هم در چهره و چشمانش حس می کنم. باز برای اطمینان او تکرار می کنم که نه اسم می نویسم و نه آدرس. و او باز بدون لحظه ای مکث می گوید:" اگر هم بنویسین من مشکلی ندارم. "
این جواب برای من یعنی قبول مصاحبه. ادامه مطلب ...
مشتری عصبانی و مشتری مهربان
بعد از چند ماهی که از شروع کارم در فروشگاه مروینز می گذشت یک روز یک مشتری زن آمریکایی پنجاه و چند ساله از من پرسید که لباس های جنس کتان را کدام قسمت می تواند پیدا کند. من که تصادفا کلمه ی انگلیسی کتان تا آن روز به گوشم نخورده بود چون معنی اش را متوجه نشدم جواب دادم که نمی دانم.
ناگهان آن مشتری در حالی که خیلی عصبانی و ناراحت شده بود با صدای بلندی فریاد کشید:" یکی اینجاست که نمی دونه لباس های کتانی کجاست؟ " ناخودآگاه ترسیدم. دقیق یادم نیست روزی که این اتفاق افتاد چند ماه از شروع کارم می گذشت. ولی چون محیط کارم همیشه آرام و بی سر و صدا بود خیلی حس ناخوشایندی پیدا کردم که چون من معنی یک کلمه ی انگلیسی را نمی دانستم باعث فریاد کشیدن یک مشتری شده بودم. ناراحت به اطرافم نگاه می کردم تا اینکه یکی از فروشنده ها به سمت زن رفت. او را آرام کرد و با خود برد. فروشگاه دوباره آرام شد.
همین موقع یک زن مشتری جوانی که در حال خرید بود و متوجه موضوع شده بود با مهربانی به سمت من آمد و گفت:" با من بیا تا به تو نشون بدم. " من را به قسمت دیگری برد و در حالی که به لباس های آن قسمت اشاره می کرد گفت:" لباس های کتانی اینجاست. "
بعد از این اتفاق، از قسمت مدیریت هیچ صحبتی با من نشد. شاید برای اینکه می دانستند که زبان انگلیسی، زبان مادری من نیست.