بگو بهت بگم!
بعد از سال ها به خیابانی آمده ام که چندین سال پیش در زمان های جدا برای مصاحبه به آنجا می رفتم و مصاحبه می کردم. در پیاده رو راه می روم با چشم جستجوگر به دنبال فروشنده یا صاحب مغازه ای که شاید به گفت و گو با من تن بدهد.
نامطمئن به یک ساعت فروشی وارد می شوم. مردی حدود سی ساله نشسته پشت پیشخوان مغازه بلافاصله بعد از شنیدن دومین جمله ی من می گوید:" خودش نیست. " من: برای کار من فرقی نمی کنه. هر کس تجربه ی خودش را از زندگی داره. برای من تجربه ی خود شما در زندگی مهمه. می پرسد:" مثلا چی می پرسین؟ " من: مثلا اینکه چطور شد اینجا مشغول کار شدین؟ او:" نه. حوصله ندارم. "
باز در پیاده رو هستم و در راه. دختر جوانی را می بینم که ویترین مغازه اش را می چیند. صبر می کنم. می بینم با اینکه کار چیدنش تمام نشده در گوشه ی دیگر مغازه ایستاده و کاری نمی کند. وارد می شوم و کارم را توضیح می دهم. می گوید:" خیلی اتفاقا دوست دارم. ولی باید چیدن ویترین را تمام کنم. صاحب کارم سختگیره. الان وقت خوبی نیست. " من: کی خوبه که دوباره بیام؟ او:" معلوم نمی کنه چون من برای صاحب مغازه کار می کنم. " من: اون کسایی که من باشون حرف می زنم همه برای کسی کار می کنن. او:" می دونم ولی من اینجا محدودیت دارم. خیلی هم دوست دارم و متشکرم که آمدین! "
به راهم ادامه می دهم. ولی این بار به طرف دیگر خیابان می روم. از چند مغازه می گذرم و از پاساژهایی که هر کدام چندین مغازه را در خود جا داده اند. پاساژها را هم دور می زنم. در ورودی یکی از آنها مغازه ی لباس زنانه ای را می بینم که دختری جوان در حال حرف زدن با گوشی مدام به داخل و بیرون مغازه رفت و آمد می کند. پا به پا می کنم بلکه صحبتش تمام شود. بی فایده. از آن می گذرم. ولی مغازه های دیگر چنگی به دلم نمی زنند. برمی گردم. او را می بینم که بیرون مغازه ایستاده ولی با گوشی حرف نمی زند. نزدیکش می روم و سلام می کنم و بلافاصله می روم داخل مغازه. به این خیال که او فکر کند مشتری هستم تا بیاید داخل. چند دقیقه ای منتظر آمدنش می شوم. ولی انگار او خیال آمدن ندارد. آخر سر مجبور می شوم با صدای بلند بگویم: نمیاین داخل. می خوام باتون حرف بزنم.
وقتی موضوع کارم را می شنود خندان می گوید:" چی می خواین بپرسین؟ " ادامه مطلب ...
اومد زندگی ما را دید
روزی که رفته بودم تا با یک دستفروش مرد که چند هفته پیش در گذر از آن خیابان او را دیده بودم و فکر می کردم برای کارم مناسب است مصاحبه کنم، دیدم تازه دارد وسایلش را می چیند. به راهم ادامه دادم. به پارک کوچکی رسیدم. فکر کردم مدتی در پارک می نشینم تا او بساطش را کامل کند. در کنار نیمکتی که روی آن نشسته بودم دو نیمکت دیگر هم بود که چند مرد مسن و حتما بازنشسته روی آنها نشسته بودند و صحبت می کردند.
محو تماشای فضای سبز پارک بودم و البته که گفت و گوی آنها هم به گوشم می رسید. می گفتند و می خندیدند. در بین شوخی ها و خنده های شان ناگهان ذهنم جرقه زد که چه خوب می شود یک روز برای مصاحبه با یکی از این مردان بازنشسته به پارک بیایم. این را هم بنویسم که آن روز بعد از مدتی نشستن در پارک وقتی به سراغ دستفروش مورد نظرم رفتم با من حرف نزد و من را به دستفروشی که در همسایگی اش بود حواله کرد. که او هم با چند مشتری سرش شلوغ بود. از این دستفروش که گذشتم ساعت به وقت ناهار رسیده بود و می دانستم دیگر رفتن به پارک فایده ای ندارد.
امروز به قصد عملی کردن آن جرقه ی ذهنی به همان پارک آمده ام. دو سه دور در پارک می چرخم و نشسته ها را برانداز می کنم. سه مرد بازشسته را می بینم که دو نفر نشسته و سومی ایستاده مقابل آنها در حالی که یک پایش را به نیمکت تکیه داده با هیجان در حال گفت و شنود و خندیدن هستند. یکی دو دور دیگر هم می زنم. در گوشه ای از پارک مرد مسنی را می بینم که در حال صحبت با گوشی اش است. صبر می کنم تا صحبتش تمام شود. جلو می روم. سلام می کنم و می گویم: اشکالی نداره اینجا بشینم. می گوید:" بفرمایین. مال خودتونه. " می نشینم و می گویم: می شه دو سه دقیقه باتون حرف بزنم. بدون ثانیه ای مکث به پیشانی اش اشاره می کند و می گوید:" سرم خیلی درد می کنه. اصلا نمی تونم هیچی را بشنوم. " لبخند کم رنگی می زنم و بلند می شوم. تا از او بگذرم به زن جوانی می رسم که سگ کوچکش را در پارک می گرداند. موضوع کارم را که توضیح می دهم با اشاره به سگش که به زور با قلاده نگهش داشته می گوید:" این وقتی میاد بیرون می خواد همش راه بره. نمی ایسته. شما اذیت می شین. "
چرخ دیگری در پارک می زنم. بی فایده. می خواهم از پارک بیرون بروم که روی یک نیمکت مرد جاافتاده ای را می بینم با موهای بلند سفید. درویش مسلک به نظر می آید. سلام می کنم و کنارش روی نیمکت می نشینم. به آرامی موافقت می کند و من گوشی ام را درمی آورم. ادامه مطلب ...
ساده ترین اتفاق ها ...
داستانی را برای گروهی مشتاق بازگو کردن به انسان جان می دهد. این داستان می تواند هر چیزی باشد، داستان مستی سرخوشانه یا بازیگوشی شب قبل، صبحانه ای آرام و دلنشین، بگومگویی که با همسرتان روز پیش داشته اید، اتفاقی در محل کارتان. شاید فکر کنید که چیز قابلی در این تجربه ها نیست اما به اتفاق می توانیم نکته ارزشمندی در این داستان ها بیابیم که به چشم نیامده بود. ... فیلم های خوب می توانند از ساده ترین اتفاق ها و لحظه ها پدید بیایند، از وقایع روزمره زندگی. با دید تازه ای به پیرامون خود بنگرید و درمی یابید که همه چیز قابل توجه است.
نقل شده از صفحه ی 28 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "
نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی
چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر
فیلم و قوه ی خیال
در بچگی ساعت ها در تاریکی به رادیو گوش می دادم. برای آنچه که می شنیدم تصویر می ساختم. این باعث پرورش قوه خیال من شد. شصت سال از آن زمان گذشته است و هنوز وقتی به رادیو گوش می دهم تصویر در ذهنم شکل می گیرد. وقتی فیلم بتواند قوه خیال ما را به کار بیاندازد، خلاقانه است.
نقل شده از صفحه ی 60 کتاب " سر کلاس با عباس کیارستمی "
نوشته ی پال کرونین، ترجمه ی سهراب مهدوی
چاپ موسسه ی فرهنگی پژوهشی چاپ و نشر نظر
چرا این تکه های پراکنده را در " پشت چهره ها " می خوانید
زمانی که خاطرات سفر دومم به کشور آمریکا به هفت یا هشت خاطره رسید ( خاطره هایی که به دلیل چینش انتخابی من در وبلاگ که دو هفته یادداشتِ خاطره می گذاشتم و یک هفته مصاحبه؛ به من فرصت می داد که با رفتن چند باره به کوچه و خیابان بتوانم فردی را برای گفت و گو پیدا کنم ) نکته ای در ذهنم جرقه زد که بعد از نشر این چند خاطره، من باید بتوانم هر هفته یک مصاحبه در وبلاگم بگذارم اگر بخواهم نظم وبلاگم برای هر هفته مطلب گذاشتن در آن را رعایت کنم. که می خواهم. این خواسته ام برای خودم باارزش است چون به زندگیم معنایی می دهد که می توانم با کمک آن، روزگارم را با انرژی و سبکی و نشاط بیشتری پیش ببرم.
اما تجربه ی چندین سال به میان مردم رفتن برای گرفتن این گفت و گوها نگرانم می کرد که با هفته هایی که دستم از مصاحبه خالی خواهد بود باید چه کنم؟ ذهنم با این نگرانی در هم می پیچید و راهی نمی جستم تا اینکه به دلیل حضور همسرم به عنوان یکی از دو سخنران یک برنامه ی نمایش فیلم همشهری از عباس کیارستمی در موزه ی سینما و شنیدن پرسش های حاضران از همسرم و پاسخ های او، تصمیم گرفتم دوباره کتابِ او " حاشیه همان متن است، احوال و تأملات یک مستند ساز " را بخوانم. و در این خوانش جدید به نقل قولی از عباس کیارستمی رسیدم که در آن این کارگردان از شناختش از شخصیت و عادت های کودکان و تأثیر آن در روند فیلمسازیش گفته بود. نقل قول به مذاقم خوش آمد. آنچنان که دلم خواست دیگران هم آن را بخوانند. داشتم فکر می کردم که چه کار کنم که ناگهان به یاد وبلاگم افتادم و هفته هایی که دستم از مصاحبه خالی خواهد بود.
همان شد که تصمیم گرفتم از آن به بعد تکه های مورد علاقه ام از هر کتاب یا حتی یادداشت هایی که در روزنامه می خوانم و می پسندم را با ذکر منبع در پرونده ای جمع کنم تا هفته هایی که کسی حوصله ی حرف زدن با یک روزنامه نگار را ندارد یکی از آنها را در وبلاگ منتشر کنم. ادامه مطلب ...
بهترین دوست زندگیم ....
تصمیم گرفته ام امروز به محلی بروم که تا حالا برای مصاحبه به آن سر نزده بودم. در یکی دو خیابانش راه می روم و از پیاده رو تا جایی که می شود فروشنده ها را به چشم خریدار نگاه می کنم! هیچ کدام را نمی پسندم. باز راه می روم ولی باز به نتیجه نمی رسم. مسافت رفته را برمی گردم و همین طور شانسی مغازه ی کفش فروشی ای را انتخاب می کنم که فروشنده اش از دور به نظرم می آید که مردی آرام ولی کمی خشک یا جدی است.
بدون گفتن کلمه ای به حرف هایم گوش می دهد. چیزی نمی گوید. چند لحظه ای صبر می کنم و چون او باز چیزی نمی گوید، شاید دارد در ذهنش خواسته ی مرا بالا و پایین می کند، من پیشدستی می کنم و می گویم: پس اگر اجازه می دین من شروع کنم.
***
شما بگین کارتون چیه؟
من فروشنده ی کفشای دست دوز زنونه و مردونه.
چند وقتِ به این کار مشغولین؟
من، حول حوش چهل و پنج سال.
چطور شد کلا از چهل و پنج سال پیش این شغل را انتخاب کردین؟
والله من شانسی. یکی از دوستامون مغازه خریده بود. احتیاج به شریک داشت. پولش نمی رسید. پیشنهاد دادن مام باهاشون شریک شدیم.
ادامه مطلب ...