هیچ تهرانی، تهرانی نیست
مقصدم را که میگویم تاکسی میایستد. رانندهاش با سر اشاره میکند که سریعتر سوار شوم. در صندلی جلو مردی نشسته که گرم بحث با راننده است. همانطور که در افکار خودم غوطهورم و بیرون را تماشا میکنم، بیاختیار جملاتی از گفت و گوی آنها به گوشم میرسد. توجهم جلب میشود. نه به موضوع صحبت آنها بلکه به نحوه استدلال و منش راننده. به محل مورد نظرم میرسم. باید پیاده شوم. کرایه را که میپردازم میگویم گزارشگر روزنامه هستم و میخواهم با او مصاحبه کنم. چند لحظهای مکث میکند. مسافر جلویی هم، که هنوز پیاده نشده، در انتظار جواب اوست. بالاخره از سر کنجکاوی یا رودربایستی میپذیرد.
***
قبل از شروع گفت و گو میپرسد: “این کار برای چیست؟” از کیفم روزنامهای را که آخرین مطلبم در آن چاپ شده بیرون میآورم و به او نشان میدهم. با مختصری توضیح در مورد کارم. روزنامه را میگیرد و نگاهی به مطلب میکند. چند سطری از شروع مطلب را میخواند. بعد چون آفتاب مستقیم به صورتش میتابد، با روزنامه سایهبانی میسازد و منتظر اولین سؤال میشود.
من از سال 55 به اینور، یعنی پیش از سربازی، تاکسی داشتم. شریک بودم با کسی. از سال 57 خودم نشستم. یعنی از 55 تنها شریکم کار می کرد، من فقط تو ماشین شریک بودم. (نمیدانم در چهرهام چه عکسالعملی در برابر حرفهایش میبیند که بیمقدمه و با لحنی معترض یاد سن و سالش میافتد. شاید هم حس عمق یافتهای در وجود خودش است که به حرکت درمیآید.) من متولد سیوپنجم! پیر شدم. تاکسی منو پیر کرده.
همش تهران بودم. قبل از اونم تهران بودم. همش پشت فرمان بودم.
فقط شغلم همینه.
من اول شغل دیگهای داشتم. شاگر نونوا بودم. این مال قبل از سربازیه که کارگری میکردم.
از سال 49 تا 54 کارگر نونوا بودم. با پسانداز کارگری تاکسی خریدم. تاکسی نصف بود. سه دونگ من بودم، سه دونگ شریکم. درآمد را هم نصف میکردیم. با هم نساختیم. بعد خودم شدم راننده تاکسی.
اون زمان، آره. میخواستم از نونوایی خودمو نجات بدم. فکر کردم شغل خوبی را انتخاب کردم. ولی نمیدونستم که شغل خیلی بیخودیه. دیگه آلوده هم شدم توش. اما خوب بود برای اون زمان. روزی 100، 120 تا تک تومنی کار میکردم. سال 57، 58 بود. اوایل انقلاب. امورات زندگی خوب بود. پسانداز، همه چی خوب بود. الان نمیشه. امروز اگه روزی ده تومن هم کار کنی باز کسری میآری.
من پادو بودم اولش. از روزی پنجزار داشتم تا کمکم به 55، 150 تومن رسید روزی. آخراش روزی 150 تومن میگرفتم. خب، کارگر پادو بودم اولش. بعد چونهگیر شدم. به ترتیب تا کلیه شغل نونوایی رو یاد گرفتم. از خمیر، چونه همه کارای نونوایی را وارد بودم. تو تافتونی کار میکردم. اون موقع مجرد بودم.
نه. بابامون تو شهرستان بود. خودمون اینجا. اونا کاری به این چیزا نداشتن.
اخویهام اینجا کار میکردن. دامادمون هم بود. توسط اونا منم اومدم اینجا. کار میکردم.
من از هشت سالگی تهران بودم. من درشکه تو تهران یادمه. هشت، نه سالم بود آمدم تهران برای کار کردن. درشکه از سهراه آذری سوار میکرد تا میدان خراسون به دوزار. اتوبوسای شرکت واحد از اول بهار تا تجریش سوار میکردن سی شاهی، یه قرون، ده شاهی. من یادمه.
پادو نونوایی بودم.
آره. یعنی تا 54. من شش کلاس درس خوندم. سه ماه تابستونو میآمدم کار میکردم. حساب کن چند سال کار کردم؟ مصیبت زیاد کشیدیم ولی به قول معروف هیچ پخی نشدیم! (خیلی سریع و تند حرف میزند. مرتب عقب میافتم. میدانم عادتش نیست. زیرا صبح در بحث با مسافرش بسیار متین بود. شاید عجله دارد که مصاحبه زودتر تمام شود. یا اینکه یادآوری خاطرات گذشته برایش خوشایند نیست!)
چون کلا بچهها اکثرا شغلشون این بود. بچههای محلهمون، همشهریهام توی این کار بودن.
اونام تو نونوایی بودن. منم توسط اونا اومدم تو کار نونوایی.
من تا سال 60 که مجرد بودم، رفت و آمد میکردم. سال 60 به بعد که ازدواج کردم باز سه سال خانومم اونجا بود خودم اینجا کار میکردم. تاکسی داشتم. میرفتم و میآمدم. بعد از سه سال جمع کردم آمدم اینجا.
نایین. میدانید نایین کجاست؟
نزدیک اصفهان.
بله بعد از اصفهان.
ما چهار تا خواهر داریم. شش تا برادر بودیم که یکیش شهید شده. الان پنجتاییم. برادرام یکی شون کامیون خریده، راننده کامیونه. یکی شون تو کار لبنیاته تو نایین. یکی شون معلمه. یکی شون مکانیکه تو همون نایین. فقط من و یه خواهرم اینجاییم.
سه تا. دخترم بچه اوله که 18 سالشه. دیپلم گرفته. یک پسرم 16 سالشه. یکی هم 13 سالشه.
من همه جای تهران هستم. ولی بیشتر توپخونه، فردوسی، جاده قدیم. محدوده هفت تیر. کلا همه جای تهران میرم. هرجا مسافر خورد میرم. جای مخصوصی ندارم. همهجای تهران میچرخم. هرجایی مسافر خورد.
مردم تهران مختلفن. همهجوری دارن. به قول معروف هم خوب داره، هم بد داره. هرکدوم مال یه شهرستانیه. یه روستاییه. تهرانی اصیل نداریم که.
تهرانی اصیل فقط یه سری شمرونیها هستن که خودت میدونی اونجا دهات بوده. تهرانی اصیل خیلی کمه. معدوده. همه اینا که میگن تهرانی هستن دروغ میگن. چهار ساله آمدن تهران میگن بچه تهرانن. به قولی لهجه ترکیش برنگشته میگه بچه تهرانم.
تهران هم مردم خوب داره هم بد داره. چون هر گروهی مال یه طایفهای هستن. هرکدوم مال یه شهرستانن. مسلماً اخلاق و رفتارا متفاوت میشه.
بعضی وقت ها جنگ و گریز هست
بساطش را خیلی ساده روی پارچه ای به طول و عرض حدود دو متر در هفتاد سانت کنار پیاده رو چیده است. ساک رنگ و رو رفته ای کنار درخت روی خاک است.
از خودش خبری نیست.چند دقیقه ای این پا و آن پا می کنم تا بیاید... راحت وسایلش را گذاشته به امان خدا و معلوم نیست کجا رفته. روبه روی بساطش ادارۀ بیمه است. از نگهبان که می پرسم برخلاف انتظارم (خودم را برای شنیدن این جمله که " خانوم من چه می دونم کجا رفته " آماده کرده بودم ) می گوید:" بمونین حتما هر جا رفته زود برمی گرده." تا من از در ساختمان بیرون بروم چند بار حرفش را تکرار می کند تا مطمئن شود من حتما" منتظر می مانم!
در این دنیای بی ارتباطی فردگرا که هر کس فقط سرش به کار خودش است این اصرار نگهبان مرا به هیجان می آورد تا مشتاق دیدن صاحب بساط ، در چهرۀ مردم در حال عبور کنجکاوی کنم.
***
بالاخره مردی با ریش و سبیل سفید به سمت بساط آمد. به سویش رفتم.
آقا من برای روزنامه کار می کنم.می خواهم در مورد کارتون با شما حرف بزنم.
شرمنده نگاهم می کند. نمی تونم.
چرا؟ ( تعجب می کنم. در چهرهاش آرامش و شیرینی خاصی وجود دارد که اصلا" با گفتن کلمۀ نمی تونم جور درنمی آید.)
آخه من افغانیم.
باشه. اشکالی نداره.چند ساله اومدین ایران؟
حالا با خیال راحت از اینکه می تواند با من صحبت کند می خواهد جواب بدهد که من از او می خواهم صبر کند تا لب پیاده رو بنشینیم تا من بتوانم راحت گفت و گو را بنویسم. فورا" مخالفت می کند: چرا لب پیاده رو. شما روی سکو بشین . من می ایستم.( سکوی جلوی ساختمان بیمه را نشان می دهد.) 18 ساله آمدم ایران. از سال 75 .
چند سالتونه؟
سال 29 دنیا آمدم.
(از بین عابران آقایی به ما نزدیک می شود و خطاب به او می گوید:" اومدم بقیۀ پول اون باطری رو که خریدم بدم". پول را می گیرد و تشکر می کند. به خودم می گویم چه آدم راحتی.)
چه چیزایی می فروشین؟
جلد شناسنامه ، مدارک ماشین، کارت بیمه، باطری قلمی، شانه، برس سر کف دستی، خطکش کاغذی، دفتر تلفن، سنجاق، قیچی...
از کجا می خرین؟
از بازار، پله نوروزخان.
چقدر درآمد داری؟
درآمد بستگی داره به فروش.باشه پنج تومن، شیش تومن تا 10 تومن اگه بالا بشه روزی.
هر روز می آیی؟
روز تعطیل نمی آم.پنجشنبه تعطیل می باشه.همه اداره ها تعطیلن.دیگر روزا دو نفر پیدا نمی کنی آدرس بپرسی.کسی رد نمی شه.( منظورش روزهای تعطیل هفته است. بعضی کلمات را واضح می گوید بعضی را هم باید چند بارتکرار کند تا بفهمم.)
ماهی چقدر می شه؟
ماهی تخمین نکردم. ماهی 300 تومن بگیر یا 250 تومن. باز مردم کمکم می کنن.ناشکری نشه.
چند وقته اینجایی؟
هشت ساله اینجام. همسایه ها همه منو می شناسن.
ایران تنها زندگی می کنی؟
چشم هاش برق می زنه. نه با خانواده هستم.
چند تا بچه داری؟
سه تا بچه دارم.
چند تا دختر داری چند تا پسر؟
اون طوری هشت تا دارم؛پنج تا دختر، سه تا پسر.
پس چرا اول گفتی سه تا؟
شما پرسیدی چند تا بچه داری.ما تو افغانستان دخترو دختر می گیم پسرو بچه می گیم.
چرا؟
تو افغانستان می پرسن چند تادختر داری چند تا بچه.ما به پسر، بچه می گیم. صورتش پر از خنده می شود. همه رو با هم قاطی نمی کنیم!شما پرسیدی چند تا بچه داری؟گفتم سه تا.
غیر از دستفروشی درآمد دیگه ای نداری؟
درآمد دیگه ندارم.
مستأجری؟
نه، یه انباره تو پامنار. پسرم تو انبار کار می کنه.یه جا به ما دادن. دو تا اتاق داره. هر کدام دوازده متری حساب کن. آشپزخانه طبقه دومه.حمام هم داره.
چند تا بچه خونه داری؟
سه تا دخترا عروسی کردن.دو تا با ما هستن.یکی کلاس دوازده رو تمام کرده. یکی دیگه کلاس... ،کلمه ای را که می گوید نمی فهمم.مجبور می شوم بپرسم.
گفتی کلاس دومه یا نهمه؟
نهمه.سه دیگه بخونه می ره دوازده.
درآمدت به خرج می رسه؟
آره گذران می کنیم دیگه.چیزیه که از جانب خدا می رسه. توقع نداریم که زندگی آن چنانی بکنیم.
ادامه مطلب ...
کفشهای کهنه را دوست ندارم
از دوستی شنیدم که کفاشی را میشناسد که چند کارگر زیر دستش کار میکنند و کارش بسیار منظم و مرتب است. با تعریفهای او روال کار سازماندهی شدهای در نظرم مجسم میشود که طی آن کفشها طبق برنامهریزی خاصی تعمیر و تحویل مشتری میشوند. چیزی شبیه به یک کارخانه کوچک تعمیر کفش.
***
روزی که برای گفت و گو به مغازهاش رفتم در جوابم گفت: “الان وقت ندارم. باید کار چند کفش را تمام کنم”. پرسیدم: چه روزی وقت دارید؟ گفت: “روز جمعه بعدازظهر بیایید بین ساعت پنج تا هشت”.
مغازهاش از بیرون عادی به نظر میرسد. اما وارد آن که میشوی بلافاصله ردیف کفشهای تعمیر شده ـ هر جفت در یک نایلون و با برگی کاغذ در کنارش ـ که با سنجاقهای بزرگ و همه یک اندازه به بندهای کشیده شده نزدیک سقف آویزان شدهاند، چشمها را به یاد خط تولید کارخانه میاندازد. کفشهای تعمیر نشده در قفسههای فلزی کنار دیوارها در انتظارند. دو دیوار مغازه که در ابتدا موازی هستند ناگهان در انتها به هم میرسند و مغازه را که از بیرون مربع یا مستطیل به نظر میآید، مثلثی شکل میکنند. مقابل در ورودی میزی گذاشته که از کنار آن فقط خودش بتواند به پشت میز و داخل مغازه برود.
بعدازظهر جمعه که به مغازهاش میروم در حال مرتب کردن وسایل است.
چهارپایهای از کنار دیوار برمیدارد و به من میدهد تا این طرف میز بگذارم و روی آن بنشینم. تا چهارپایه را زمین میگذارم بلافاصله پارچه تمیزی میدهد که روی آن بیندازم. کاغذهای یادداشت و خودکارم را از کیف بیرون میآورم تا کار را شروع کنیم. فوراً سنجاق بزرگی هماندازه سنجاقهای زنجیرهای بالای سرمان به من میدهد تا کیفم را با آن به قفسه فلزی آویزان کنم. حتماً برای جلوگیری از گرد و خاکی شدن آن.
بله. تعمیر کفش است.
الان 40 سال.
بله، با همین کار شروع کردم.
خودم چهل و (دچار تردید میشود) 25 تا… (انگار سالها را از من میپرسد یا کمک فکری میخواهد.) 55 سال.
(میخندد.) متولد 1325 هستم. حالا یکی، دو سال بیشتر یا کمتر اهمیتی نداره.
اهل نطنز. مابین کاشان و اصفهان میشه. وسط قرار گرفته.
14، 15 ساله که آمدم. حالا خودت حساب کن. خیلی دقیق نمیدونم.
تا ششم ابتدایی. موقعیت مناسب نبود برای ادامه دادن.
خب، فشارهای زندگی آنموقعها کمک میکرد. یه مقدار هم سختگیری معلمها بود. اونموقع طوری بودند که بالطبع انسان فرار میکرد از این مسایل. (خندهاش میگیرد. حالت عجیبی دارد. وقتی بار اول با او صحبت میکردم چنان خشک و جدی به نظر میآمد که با خودم گفتم باید خندیدن برایش خیلی سخت باشد. ولی حالا که با هم حرف میزنیم میبینم با یادآوری بعضی از خاطراتش چه راحت میخندد.)
خیلی، خانم. من آنقدر شلاق خوردم که باور نمیکنید. معلمی داشتیم به اسم… که بیشتر مواقع تهدید میکرد که هر غلط یک چوب یا یک شلاق دارد. و برای ما که مقداری تو درس ضعیف بودیم آن کارها را انجام میداد. میزد. استثنا هم نداشت. معلم کلاس، حالا حساب کنیم، سوم ابتدایی بود. مدیر دبستان آقای …، وای، از دبستان میآمد تو 36 تا بچه، ساکت. الان هم هست نطنز. موقعیت شد سوال بفرمایید.
(تعجب میکنم. کسی که در گفتن سنش تردید میکند و بالاخره با حساب سرانگشتی به نتیجه میرسد چطور بعد از این همه سال فامیل معلم و مدیر دبستان را بدون کمترین تردیدی به زبان میآورد. انگار همین دیروز مدرسه رفته است.)
بله تا ششم خواندم. چهارم خیلی بد بود. ششم هم بد بود. چهارم آقای… بود که ایشون هم وحشتناک بود.
(سری تکان میدهد و باز هم از یادآوری آن روزها در این سن خندهاش میگیرد.) اگر میدانستی چه بلایی سر ما آمده سر درس خواندن. تا عمر دارم یادم نمیرود. که یک آدم اینقدر بیرحم.
مدیر دبستان یه روز ما رو تنهایی گیر آورد. من کلاس دوم بودم. منظور این است که تمام دانشآموزان آمدند تو صحنه حیاط. ایشون ما را به تنهایی برد کلاس. به دیوار هم تابلوهایی نوشته بودند با خط درشت. مثلاً سبد، غربال نمیدونم داس. انواع و اقسام با تیترهای درشت مینوشتند. ایشان ما را برد دونه، دونه سوال میکرد. ما هم نظر بر اینکه وحشتزده بودیم از اینکه خوب الان چوبی در کار هست اون تعادل روحی را طبعاً از دست داده بودیم. ایشون هم شروع کرد به زدن. تا آنجایی که در توانش بود کوتاهی نکرد. خدا بیامرزدش. چند وقت پیش آمدند اینجا. گفتند من با بچهها خوب بودم. بچهها را دوست داشتم. گفتم شما که بچهها را دوست داشتید یادتون هست چقدر کتک فقط به من زدید؟ شرمنده شدند. عذرخواهی کردند.
نمیدونم دلیلش چی بود؟ از کجا آب میخورد؟ کلاس دوم ابتدایی بودم.
فرض به نسبت دیگران خوب بود. منتهی ما خودمون یه مقداری دوست داشتیم از مدرسه فرار کنیم. به دلیل همینهایی که ذکر شد. خرج و مخارج تامین بود تا اندازهای. ما هم صرفاً به خاطر همین مسایل رفتیم کنار. (کلمات را به نسبت کامل و درست تلفظ میکند. همانطور که کارهای کفاشیاش را با ترتیب خاصی انجام میدهد. به نظر میرسد تمام رفتارش برنامهریزی شده است.)
یک سال در شهرستان ماندم. بعد آمدم تهران.
به کارهای کشاورزی مشغول بودم.
خب، یه مقدار فرهنگ پدر و مادرهامون اون موقع به صورتی بود که میگفتند بیشتر بزنید. (نگاهش به من میافتد. میخندد. از شیوه تفکر پدر و مادرش و مقایسهاش با حالا. در چشمانش میتوان این همه را دید. از خنده او من هم میخندم.) تا حتی من خودم یک روز ناراحت بودم از رفتن به مدرسه. فرض مادرمون میگفت یا بایستی بمیری یا بری مدرسه. پدر که اصلاً جرأت نمیکردیم رو در رویش بایستیم. (دوباره خندهاش میگیرد. مکرر در مکرر. شاید این بار خودش را در مقام پدری مقایسه میکند با پدرش.)
دو تا برادر غیر از خودم. آنها هم تا ششم ابتدایی درس خوندند بعد آمدند تهران. البته یکیشون باز برگشت شهرستان. الان هم شهرستانه.
آمدم تهران مستقیم دنبال همین شغل آمدم چون دوست داشتم این شغل را.
من اصلاً ذاتاً از عالم بچگی این کار را دوست داشتم. حتی یه وقتی پدرم یه کفشی خریده بود یعنی گیوهای خریده بود. گذاشته بود قسمت بالای گنجه. با وسیلهای شاید کرسی یا چارپایه رفتم اونو آوردم پایین. دوختهای اونو جدا کردم. باز دو مرتبه با نخ معمولی دوختم و گذاشتم سر جاش. که بعداً قضیه لو رفت. اونم داستان خودش را دارد. (حالا به شدت میخندد. لابد از یادآوری تنبیه جانانه پدرش.)
به خاطر اینکه کفشهای کهنه را دوست نداشتم. گفتم این کفش نو هست، بهتره روی این کار کنم. (انگار همین الان آن گیوه نوی شکافته شده جلوی چشمش است. از حالت چهرهاش به شدت خندهام میگیرد. خندهام را به لبخند میرسانم. پسر بچهای را میبینم که هیجانزده گیوه از هم باز شده را تند و تند با نخ معمولی میدوزد!)
چرا، علاقه داشتم. کارهای ساده را روی آنها انجام میدادم. اون چون نو بود جای خودش را داشت. روش دوخت زدم.
بله. منتهی وقتی آمدم تهران چون آشنایی نبود که فرض معرفم بشود و جایی مشغول کار بشوم، ناچاراً وارد این کار شدم. والا الانش هم علاقه دارم برم تو اون کار. ادامه مطلب ...
لحاف میدوزیم آی لحاف میدوزیم
با عجله برای انجام کاری از پیادهرو میگذشتم که نگاهم به چهره شیرین و لبخند دلنشینش افتاد. بیاختیار ایستادم. عجله داشتم. فرصت گفت و گو نبود. ولی حیفم آمد که با صاحب این چهره چشمنواز صحبت نکنم. جلو رفتم و سلام کردم.
با خوشرویی جوابم را داد. گفتم میخواهم با او برای روزنامه صحبت کنم ولی حالا وقت ندارم. از او خواستم که اگر میخواهد دو روز بعد همان ساعت جلوی همان مغازهای که تصادفی به هم برخورده بودیم بیاید تا با هم صحبت کنیم. در حالیکه به کمان لحافدوزیش تکیه داده بود به همان راحتی پذیرفت. وقت خداحافظی برای لحظهای کوتاه تردید کردم که نکند یادش برود یا دوباره آن محل را پیدا نکند. پس دوباره پرسیدم : یادتان نمیرود؟ حتماً پسفردا میآیید؟ با لبخندی که از عمق دنیادیدگیاش بیرون میآمد نگاهی به من کرد. بعد دستی به ریش سفیدشدهاش کشید و گفت: “من با این ریش سفید دروغ بزنم!”
***
به مغازه که میرسم همانجا ایستاده است و منتظر. به پارک کوچکی در همان نزدیکی میرویم.
ما لحاف میدوزیم. تشک، لحاف، بالش پنبه میزنیم. میدوزیم. خلاصه همۀ این کارا رو آماده میکنیم میدیم به دست خانمها.
29 ساله. آره. خودت میدونی (تا خواستم سالها را از هم کم کنم تا ببینم که از کی شروع کرده، گفت: “نه”) از سال 29 شروع کردم. سال 29 آمدیم دنبال این کار. اون موقع تقریباً 17 سال، 18 سالم بود.
توی آبادی ما توی این کارا بودن. پدر ما هم بود. تو شمال. از شمال شروع کردم. از ساری، قائمشهر. بعد آمدیم تهران. تقریباً 1346 آمدیم تهران. تنها. زن و بچه ما شمالند. اینجا نیستن. ازدواج کرده بودم وقتی آمدم تهران. 33 ساله اینجا دنبال این (به کمان پنبهزنیاش اشاره میکند) تهرانیم.
(وقتی میبیند نگاه من به کمان و بند و وسیله گوشتکوب مانندی است که به دست دارد، میگوید) این کمانه است. بندش را از روده گوسفند درست میکنن. بهش میگن زی. این هم مشته است با اینها پنبه را میزنیم.
بودجهمون نمیگرده. چرخمون نمیچرخه که با زن و بچه بیام تهران. کسب ما کساده. بازار ما زیاد مشهور نیست که بتونیم خونه اجاره کنیم. چه کار کنم. 15روز، 20 روز، معذرت میخوام هروقت پولدار شدم میرم. پیش زن و بچه باید خجالت بکشی. حتما 20 روز یک ماه باید بریم. پول داریم نداریم باید بریم. خودت کاسبی، میدونی زن و بچه پول میخواد.
(حتی گفتن این مسایل هم آن شیرینی دلپذیر را که گویی با پوست صورتش عجین شده کمرنگ نمیکند.)
تولد 14 هستم خانم. 65 سال میشه.
نه، اصلاً سواد ندارم. دروغ بزنم؟ ریش ما سفید شده نمیشه دروغ بزنم.
تهران، معلوم نیست. همهجا میریم از دهکده، کن، طالقان و شهرزیبا. همهجا میریم. جوادیه، قلعهمرغی، آذری. جا نیست که ما نریم. دروغ بزنیم؟ میبینی یه خانم آدرس میده. میرم. همهجا میرم. کار و بار ما حسابی نداره. (تکه کاغذ کوچکی از جیبش درمیآورد. آدرسی روی آن نوشته شده است.) خانمی گفته ماه رمضون که تمام شد بیا.
معلوم نیست. ممکن بوده چهار ساعت باشه. یک روز هم دشت نمیکنیم. کار و بار ما معلوم نیست. هر روز باید بیام. (میخندد) نمیشه. گفتم که چرخم نمیگرده. الان خداوکیلی سه روزه اصلاً دشت نکردم.
تو ماه معلوم نیست پنج تا ده تا. ما نمیدونیم. دروغ بزنیم؟ کار و بار ما یک جا نیست. باید یه خاک داشته باشی که نماز بخونی. من یک جا نیستم ، روزیم معلوم نیست.
معلوم نیست. برجی 30 تومن، 25 تومن، 50 تومن. معلوم نیست. دروغ بزنیم؟ من جایی نیستم که ماهی اینقدر بزنم. یه خانم هست تشک براش میزنم. میگه ندارم. دو تا تشک بزنم هزار تومن میده. یه خانم هم هست دستش بازه برای یه تشک دو تومن میده، 1500 تومن میده. معلوم نیست. دروغ بزنم؟ بیشتر کم میدن. مثلاً وضعش کساده. چه کار کنم. اگر نگیرم نمیشه. همونم نیست.
پنج تا بچه دارم. کوچیکترین 25 ساله، 20 ساله نمیدونم. بزرگترین 40 ساله. یه دختر و یه پسرم عروسی کردن. جدا هستن. رفتن. سه تا عزب دارم. دو تا دختر یه پسر. بچههام دو سه تا سواد ندارن. یه دخترم دیپلمه. یه پسرمون هم لیسانس گرفته. سربازی خدمت کرد. دو ساله کار نداره. خونه است. کارش مشکله. آزاد خونده. انسانی بود. ادبیات فارسی بود. میخواد کار کنه. نداره. 26 سالشه. اینم زندگانی میخواد. زن میخواد. آدم همینطوری که نمیتونه زندگی کنه. خب نمیچرخه. چه کار کنم.
اجارهایه. تقریباً برجی 10 تومن میدیم. دو نفریم. پول ندادیم. خیلی ساله. با برجی 70 تومن، 80 تومن شروع کردیم. الان هم همونه که کم میدیم. چون بودیم اینجا. خودت میدونی که بیشتره. تقریباً 30 سال بیشتره اینجا هستیم. بیشتره که کمتر نیست. ما جا عوض نکردیم. جای ما بد نیست. قدیمیه. تیر چوبی و سه در چهاره. حیاط تقریباً نه تا اتاق داره. همه مستأجرن. همه مجردن. جای زن و بچه نیست. تشکیلاتی نیست.
(هوا خیلی سرد است. خودکار را به سختی بین انگشتانم گرفتهام. کلمات از نوک خودکار هرکدام به هر سو که دلشان میخواهد میروند.)
زندگی خوب یعنی همه مون کار کنیم
زندابگی خوب یعنی همه مون کار کنیم
بعد از انجام کاری آسوده در خیابان راه می رفتم که ناگهان با دیدن چهرۀ جدی و جذاب پسر بچه ای پنج، شش ساله که روی صندلی فایبرگلاسی درست به اندازۀ قد و قامتش در کنار پیاده رو نشسته بود بی اختیار ایستادم. با عینکی آفتابی، چنان صاف و اتوکشیده پا روی پا انداخته و به روبه رویش خیره شده بود که انگار در حال بازی نقشی در یک تئاتر خیابانی است. جلوی صندلیش، یک ترازو، چندتایی بستۀ کوچک دستمال کاغذی و یک بسته فال روی زمین بود. نمی توانستم نگاهم را از صورت شیرینِ بچگانه اش بردارم.کمی پایین تر از جایی که پسر نشسته بود، مردی را پای بساط کفاشی اش دیدم. با اشاره به پسر از او پرسیدم: پسر شماست؟ با لهجۀ افغانی غلیظی گفت : "پسرکمه. مال خودمه." گفتم که برای روزنامه ها کار می کنم و اگر اشکالی ندارد می خواهم با پسرش حرف بزنم. با خوشرویی گفت :" چه اشکالی داره؟" رفتم نزدیک پسرش.
***
سلام خسته نباشی. من از طرف روزنامه آمدم با تو حرف بزنم.
سلام چی بگم؟
چند وقته اینجا می شینی برای کار؟
دو ماهه.
قبل از این چه کار می کردی؟
تو مترو فال می فروختم.
چند وقت تو مترو کار کردی؟
یه 20 روز، 30 روز.
قبل از فال فروشی تو مترو چه کار می کردی؟
فقط تو خونه بودم.
چند سالته؟
9 سال.
(تعجب می کنم چون به قیافه و هیکلش نمی خورد ولی به روی خودم نمی آورم تا در حرف زدن راحت باشد.)
کلاس چندمی؟
کلاس دوم.
درسات چطوره؟
خوبه.
نمره هات پارسال چند شد؟
( می خواهم ببینم تخیلاتش تا کجا می رود.)
20.
چند تا 20 داشتی؟
40 تا.
همه رو 20 شدی؟
همه رو خوندم، 20 و 30 اینا می دادن.
مگه نمرۀ 30 هم دارین؟
از 10 داریم تا 25. 30 نداریم.
یعنی کسی زیر 10 نمره نمی گیره؟
( این سؤال ها را چنان جدی و با اعتماد به نفس جواب می دهد تا شنونده باور کند که چنین روش نمره دهی هم وجود دارد.)
نه.
پدر و مادرت چه کار می کنن؟
بابام کفش درست می کنه می فروشه. مادرم تو خونه است.
چند تا خواهر و برادر داری؟
چهار تا. خنده اش می گیره. تا بپرسم چرا می خندی ادامه می ده؛ سه تا برادر، چهار تا دختر.
اون چهار تایی که اول گفتی دخترا را گفتی یا پسرا را؟
پسرا رو.
خودت این کارو دوست داشتی یا خانواده ت گفتن؟
خودم دوست دارم.
چرا از فروش تو مترو اومدی اینجا؟
اونجا مأمور می گرفت. اول منو گرفتن بعد داداشامو. همه مون رو گرفتن. بابام شب اومد. یه چیزایی کاغذ دست بابام بود. داد ولمون کردن.
جمعه نمی آم.
تو خونه چه کار می کنی؟
بازی می کنم. با ماشین.
با خواهر برادرا بازی نمی کنی؟
اونا غذا اوماده می کنن.
( با اینکه فارسی خوب حرف می زند ولی گاهی تلفظ بعضی از کلماتش مبهم است. دوباره می پرسم چی کار می کنن؟ با دست در هوا چیزی را به هم می زند. فهمیدم، یعنی آشپزی می کنند.)
مادرت غذا درست نمی کنه؟
مامانم مریضه. قند داره.
خواهر و برادرات چند سالشونه؟
نمی دونم. بابام می دونه.
چند ساعت اینجا هستی؟
از ساعت نُه هستیم تا هفت شب.
گشنه و تشنه می شی چه کار می کنی؟
تشنم بشه می رم از بابام آب می گیرم می خورم. گشنم بشه می رم از مغازه دار ( به سوپری در همان نزدیکی اشاره می کند ) کیک می خرم.
از پول خودت؟
آره از پول خودم.
چقدر درآمد داری؟
ادامه مطلب ...