پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

سفر اول به امریکا

هنوز این تناقض هست!


کلاس های ترم اول سال دوم دانشگاه که شروع شد از استادانم شنیدم که از این ترم به بعد دیگر امتحانات واحدها کتبی و تشریحی نیست بلکه در قالب انتخاب موضوع و تهیه ی مواد خام و ارائه ی مقاله است. مقاله هایی که باید با استفاده از کتاب های کتابخانه ی دانشگاه یا کتابخانه های دانشگاه های دیگر، در صورتی که کتاب مورد نظر در کتابخانه ی دانشگاه خودمان موجود نباشد، تهیه و نوشته شود.
آه از نهادم برآمد! حسابی کفری شدم که حالا که به حد کافی به زبان مسلط شده بودم امتحان کتبی نیست و سال پیش که اولین ترم من در اولین سال تحصیلی ام بود باید جواب ها را به تفصیل می نوشتم. به خودم می گفتم این دیگه بدشانسی من بوده که در اولین سال دانشگاه باید با آن دشواری و وقت گذاری های بی وقفه تلاش می کردم تا از پس گذراندن واحدهای درسی برآیم. چون نمی خواستم هیچ کدام از آن واحدها را بیفتم که مجبور شوم ارز دانشجویی ای را که خانواده ام از ایران برایم می فرستادند صرف ثبت نام دوباره ی واحدی بکنم که نمره ی قبولی در آن نیاورده بودم.
فشار زیادی را تحمل کرده بودم و حاصلش البته قبولی در تمام واحدهای درسی سال اولم با معدلی خوب بود. یادم هست یکی از آشنایانم که در یک ایالت دیگر امریکا درس می خواند و می دانست که چقدر امتحان کتبی دادن برای من سخت بوده وقتی از نمراتم پرسید با تعجب گفت:" پس معلوم می شه به اصطلاح معروف خیلی خرخونی کردی! "  ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

باید دستتُ بذاری رو زانوت، خودت بلند شی


فروشگاهی که امروز می روم تا با فروشنده اش مصاحبه کنم را قبلا دیده بودم و فروشنده یا صاحبش به نظرم برای کار من مناسب آمده بود. به فروشگاه که می رسم او را می بینم که در پیاده رو با یک مشتری صحبت می کند. صبر می کنم تا کار مشتریش تمام شود.

وارد می شوم. کارم را که توضیح می دهم به سادگی قبول می کند. درست در همین لحظه گوشی اش زنگ می خورد. می شنوم که به شخص آن طرف خط می گوید:" یه کاری دارم شاید ده دقیقه طول بکشه. بعد میام. " در ثانیه ای با خودم کلنجار می روم که وسط حرفش بپرم و بگویم شاید بیست دقیقه طول بکشه. ده دقیقه ای تمام نشه! ولی جلوی خودم را می گیرم.

به جای من، خودش تا گوشی اش را قطع می کند می پرسد:" چقدر طول می کشه؟ " می گویم: شاید بیست دقیقه بشه. نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازد و می گوید:" خوبه. وقت دارم. "

خوشحال و با خیال راحت صندلی ای را که کنار دیوار گذاشته برمی دارم و کنار میز می نشینم.

***

شما چند سالِ تونه؟

51.

اهل کجا هستین؟

تهران.

کدوم محله ی تهران؟

اهل تهران، بچه ی خیابون سه راه ضرابخونه. اونجا به دنیا اومدم.

چقدر درس خوندین؟

فوق دیپلم.

تو چه رشته ای؟

زیست شناسی.

چند تا خواهر و برادر هستین؟

سه تا. جمعا سه تا.

شما بچه ی چندم هستین؟

اول.

زنده باشین. حالا از بچگی تون بگین. اونچه یادتونه. از دوران بچگی نوجوانی. هم بازی هاتون. بازی هایی که می کردین؟

والله دوره ی خیلی چیزی داشتم من. یه مقداری شُ تو ایران بودم. یه مقداری شُ خارج از ایران بودم. از کدوم بگم؟

از چه سالی تا چه سالی ایران بودین؟

از کوچیکیم بودم تا حول و حوش سیزده چهارده سالگی.

از کودکی داخلِ ایران بگین؟

تو ایران خب تا هفت هشت سالگی که همه چی خوب بود. بعدِ انقلاب که خب جنگ شدُ یه مقدار وضعیت تغییر کرد. ما هم به شرایط مملکت پیش رفتیم دیگه. هر اتفاقی که برای همه افتاد برای ما هم افتاد.  ادامه مطلب ...

سفر اول به امریکا

کلاس، وقت استراحتِ من!


وقتی واحدهای تخصصی رشته ی فوق لیسانسم را شروع کردم امتحانات پایان ترمم کتبی برگزار می شد. یعنی در جلسه امتحان شرکت می کردم و جواب سؤال های امتحانی را باید تشریحی و به طور کامل می نوشتم. این شکل امتحان دادن برای من که اولین ترم حضورم در یک دانشگاه انگلیسی زبان بود خیلی سخت بود. با اینکه در ایران دو سه سالی به آموزشگاه های خصوصی زبان انگلیسی رفته بودم و آمادگی اولیه ای داشتم ولی اینکه سر جلسه ی امتحان بخواهم جواب سؤال های ورقه را بنویسم برای من به این معنی بود که باید آنچه از متن کتاب های درسی فهمیده بودم را تا حد زیادی به زبان ساده ی انگلیسی که به آن تسلط پیدا کرده بودم شرح می دادم. یعنی مفاهیم پیچیده ی کتاب را با همان زبان انگلیسی ای که با آن با دیگران صحبت می کردم به روی کاغذ می آوردم که برایم دشوار بود. چرا که تازه دانشجوی سال اول بودم و نمی توانستم کلمات سنگین و ناآشنای تخصصی رشته ی ارتباطات اجتماعی کتاب ها را حفظ کنم و مثل زبان مادری ام در ذهن داشته باشم و به سادگی با نوشتن آنها جواب سؤال ها را شرح بدهم.

اینجا برای اینکه بهتر متوجه دشواری وضعیت درس خواندن من در آن دو ترم سال اول بشوید بهتر است و باید یک مرحله به عقب برگردم و شرایط آماده شدنم برای گذراندن واحدهای درسی ام را بنویسم. در آن سال ها هنوز گوشی تلفنی در دسترس نبود که بتوانید به راحتی این روزها به سادگی و در کمترین زمان با تایپ یک کلمه معنی آن را در برنامه ی گوگل پیدا کنید. من باید با استفاده از کتاب لغتی که از ایران همراه خودم برده بودم معنی ها را پیدا می کردم. و برای بعضی کلمات، این کتاب لغت من جوابگو نبود و برای آنها باید از کتاب های لغت انگلیسی به انگلیسی استفاده می کردم.  ادامه مطلب ...

سفر اول به امریکا

 

حساب کنید چقدر از پولش باقی می ماند ...


می خواستم برای دوره ی فوق لیسانسم هم مثل لیسانسم رشته ی روزنامه نگاری را انتخاب کنم. اما دانشجویان ایرانی ای که در همان دانشگاه درس می خواندند و از استادان امریکایی و رشته های دانشگاهی تجربه ی بیشتری داشتند به من توصیه کردند که رشته ی روزنامه نگاری را انتخاب نکنم. می گفتند رشته ی روزنامه نگاری برای استادان امریکایی رشته ی حساسی است و به دانشجویان غیر امریکایی که این رشته را انتخاب می کنند در طول دوره خیلی سخت می گیرند و در نتیجه شاید نتوانم مدرکم را در عرض دو سال یا دو سال و نیم که زمان معمولش است بگیرم. من هم که می خواستم هر چه زودتر درسم تمام شود و به ایران برگردم رشته ی عمومی تری را انتخاب کردم؛ رشته ی مطالعات ارتباطات اجتماعی با گرایش وسایل ارتباط جمعی.

کلاس هایم شروع شد. در یکی از روزها در کلاسِ یک و احد عمومی که شاید ریاضی یا آمار بود ( می دانید این خاطرات من مربوط به حدودا 46 سال پیش است و من هیچ یادداشتی از آن روزها ننوشته بودم که حالا بخواهم با مراجعه به آنها جزییات کاملی را در اینجا بیاورم. همین اندازه هم که یادم مانده به این دلیل است که چون اتفاقاتی که محور این خاطراتی است که برای شما می نویسم برایم جذاب و جالب و به یادماندنی بود در برگشت به ایران برای دوستان و آشنایانم تعریف کرده ام و این تعریف کردن ها باعث شده که اصل اتفاق یادم بماند. ) استاد گفت:" من صورت مسئله ای را به شما می دهم. بنویسد و همین حالا هم حل کنید و جوابش را به من بدهید. " بعد استاد شروع کرد به گفتن این صورت مسئله که اگر شخصی با فلان مبلغ پول برود خرید و مثلا دو کیلو پرتقال بخرد کیلویی این قدر، سه کیلو سیب بخرد هر کیلو این قدر، شما حساب کنید چقدر از پولش باقی می ماند؟!! "   ادامه مطلب ...

پشت چهره ها

برو تو زندگی

بجنگ با زندگی .....


از قبل در یکی از خیابان ها که محل گذرم است چند فروشگاه کنار هم دیده بودم که دست بر قضا تمام فروشنده هاشان زن بودند. امروز برای صحبت به همان خیابان می روم. در فروشگاه اول دو زن را می بینم که با هم صحبت می کنند. از آن می گذرم چون به تجربه دستم آمده که یکی در کنار دیگری راحت نیست که در مورد زندگیش حرف بزند. چندتای بعدی هم مشتری داشتند. در فروشگاه آخری تا می بینم از مشتری خبری نیست وارد می شوم.

سلام که می کنم می بینم لقمه ای غذا دستش گرفته. می گویم: بد موقع آمدم. می رم یه دوری می زنم تا شما ناهارتان را بخورید. بلافاصله با مهربانی و البته لقمه به دست جلو می آید و می گوید:" اتفاقا ناهارم تمام شده. داشتم این لقمه را می بردم به همکار بغلی بدم. " می گویم:  پس منتظر می شم برید برگردین. می گوید:" نه، دیگه این لقمه قسمت شماست. بگیرین نوش جان کنین. " از او صرار از من انکار ... دیدم هیچ جوره قبول نمی کند که لقمه را برای همکارش ببرد. خب، قبول کردم. فورا لقمه را در یک کیسه فریزری تمیز می گذارد و به من می دهد.

حالا تمام این لحظه ها می گذرد و من در شک و تردیدم که اصلا راضی می شود با من مصاحبه کند یا نه! وقتی موضوع کارم را می شنود به سادگی قبول می کند.

خوشحال با روشن کردن ضبطِ گوشیم سؤال ها را شروع می کنم. اما آن قدر آرام و آهسته حرف می زند که نگران می شوم موقع پیاده کردن متن مصاحبه اصلا کلمات قابل تشخیص نباشند. همین را می گویم ولی باز همچنان صدا بسیار پایین است.

خواهش می کنم که اگر اشکالی ندارد بروم آن طرف ویترین و کنارش بایستم شاید صدا بهتر ضبط شود. به فروشگاه که نگاه می کنم متوجه می شوم جوری چیده شده که هیچ راهی برای رفتن من به داخل فروشگاه نیست. با لبخند کم رنگی به لب ویترین را جا به جا می کند تا راه برای من باز شود.

قبل از ادامه ی مصاحبه، اول ضبط گوشی را برمی گردانم تا بشنوم همان دو سؤال و جواب اول چطور ضبط شده. حدسم درست است. آن قدر صدا پایین است که هیچ کلمه ای قابل شنیدن نیست. می گویم: شرمنده مجبورم از اول شروع کنم. شما هم سعی کنین بلندتر صحبت کنین.

می خندد و می گوید:" تو مدرسه هم وقتی معلم منُ صدا می زد تا درس جواب بدم می گفت چه عجب بلخره صداتُ شنیدیم!

***

چندی سالِ تونه؟

من 51 سالم است.

( بی اختیار با تعجب نگاهش می کنم ) اصلا بهتون نمیاد!

با خنده می گوید:" نه، این طورا هم نیست. "

اهل کجا هستین؟

من اهل تهران هستم. ولی پدر و مادرم زاده ی ... هستن.

یعنی شما تهران به دنیا آمدین؟

بله.

چقدر درس خوندین؟

من تا ترم چهار روان شناسی خوندم دانشگاه. به علت مشکلات زندگی نتونستم ادامه ی تحصیل بدم. تصمیم داشتم تا کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی ادامه ی تحصیل بدم. ولی خب، نتونستم. متأسفانه مجبور به ترک تحصیل شدم.  ادامه مطلب ...