پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

پشت چهره ها

گفت و گو با مردم کوچه و خیابان

مرد جوانی که فروشندگی می کند، می خواهد پله پله ترقی کند و آرزویش داشتن سفره خانه سنتی است

 

خندید و گفت :

 چه زندگی کوتاهی!

 

پنج نفر حاضر به گفت و گو نشدند؛ حتی بعد از شنیدن توضیحات من! داشتم به خانه برمی ­گشتم که در کوچه­ ای چشمم به یک فروشگاه افتاد. با خودم گفتم دوباره شانسم را امتحان می­ کنم. وارد شدم. جوانی پشت ویترین ایستاده بود. موضوع گفت و گو را که مطرح کردم با تردید نگاهم کرد. تا تصمیم بگیرد، یک مشتری وارد شد. پرسیدم: موافقین؟ هنوز مصمم نبود؛ به جای اعلام موافقت، به صندلی گوشۀ فروشگاه اشاره کرد.

نشستم و بلافاصله وسایل کارم را از کیفم درآوردم که به محض رفتن مشتری، شروع کنم.

کارتون چیه؟

فروشندۀ محصولات بهداشتی و ظروف یک بار مصرف هستم.

چند ساله به این کار مشغولین؟

( حساب می ­کند.) هفت ساله.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

این کار؟ یا کلا کارو می­ گین؟ چون پروسۀ خاصی داره کار کردن. من دانشجو بودم سال 87. اینجا مغازۀ دوستمه. یه مدت یه جایی در زمینۀ کابینت کار کرده بودم. اینجا هم نمایشگاه کابینت بود؛ نمونه داشتن و سفارش می ­گرفتن. دو سال با دوستام اینجا کار کردم. دوستای یکی دوساله نیستیم؛ 25 ساله باهاشون دوستم. مثل مغازۀ خودم می­ مونه. بعد بچه­ ها جدا شدن. ما موندیم.

اجاره می دین؟

نه. از خانوادۀ دوستام اینجا هستن.

شریکین؟

نه. به اون صورت؛ یه تایمی میا­ن با شرایط مالی مشخص شده.

چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟

30 سالمه. دانشجوی همزمان رشتۀ کامپیوتر و موسیقی بودم توی دو دانشگاه مختلف ولی اومدم اینجا جذب کار شدم وهر دو رو گذاشتم کنار. ول کردم؛ چون فوتبال هم بازی می ­کردم. یه جورایی توی فوتبال به اون چیزی که می ­خواستم نرسیدم. بعد از یه مدت که به قول معروف به دهن ­مون شیرین اومد ول کردیم.

شما که داشتین توی دانشگاه درستون و می ­خوندین؛ چرا اینکه توی فوتبال به جایی نرسیدین، ذهنیت شما رو نسبت به درس منفی کرد؟

چون فوتبال ­و خیلی دوست داشتم. هر کس درسش تموم می­ شه می ­ره دانشگاه؛ این روال عادیه؛ ولی فوتبال جزو علایق اصلی من بود.

به کامپیوتر و موسیقی علاقه نداشتین؟

کامپیوتر، رشتۀ تحصیلیم بود؛ موسیقی هم همین طور. توی دانشکده جامع علمی- کاربردی موسیقی می­ خوندم؛ هم تئوری پاس می –کردم، هم عملی. اما وقتی اومدم توی بازار کار به قول معروف، مزه پول رفت زیر دندونم و بی­ خیال درس شدم.

خانواده مخالفتی نکردن؟

چرا،خیلی...( آن قدر آرام و با آرامش و بدون هیچ هیجانی تعریف می­ کند که اصلا" منتظر شنیدن این جواب نبودم.) ولی به قول معروف، زیاد اهمیت ندادم. خیلی مخالف بودن. شاید اشتباه کرده باشم ولی کلا" علاقۀ زیادی به درس نداشتم. موسیقی را دوس داشتم ولی چون به صورت تئوری بود سخت بود؛ شاید به خاطر همین ازش زده شدم؛ ولی چیزی که باعث شد بذارمش کنار، پول بود؛ اون موقع فکر می کردم که همه چی پوله.

الان دیگه فکر نمی ­کنین که همه چی پوله؟

توی این سالا  که من دارم کار می­ کنم، مخصوصا" زمانی که توی شغل فروشندگی هستم که خیلی عام ­تر از کار کابینته ( کابینت، شغل روتین نیست که مردم هر روز باهاش سروکار داشته باشن) با عامۀ مردم بیشتر سروکار داشتم؛ خیلی تجربه کسب کرده م؛ خیلی چیزا به دست آورده م. کلا" شاید توی زندگی بتونم خیلیارو نصیحت کنم. البته نصیحت که نه؛ چون خیلیا خوش ­شون نمی­ آد؛ شاید بشه گفت تو مسائل زندگی کمکشون کنم؛ مثلا" اگه دارن درس می­ خونن یا می­ خوان ازدواج کنن. چون حس می ­کنم تجربۀ زندگی زیاد به دست آورده م، اگه کسی که نیاز داشته باشه - به خصوص اگه آشنا باشه - بهش کمک می­ کنم.

(در گفتار و رفتار، خیلی آرام است؛ خیلی محجوب و کمی هم خجالتی. جوان خوش چهره­ای است با موهای کوتاه مدل ­دار. با دیدن او اصلا" فکر نمی  ­کنی جوانی باشد که از سروکار داشتن با مردم عادی، کسب تجربه کند.)

وقتی تحصیل و رها کردین از هر رشته چقدر خونده بودین؟

دو سال کامپیوتر خونده بودم تو دانشگاه پیام نور؛ موسیقی کمتر؛ یه سال. موسیقی، مقطع فوق دیپلم بود.

چقدرپول درمی­ آوردین که براتون شیرین شد؟

نمی­خوام بگم خیلی درگیر پول شدم؛ چون زیاد به درس علاقه نداشتم یه جورایی بی ­خیالش شدم. این یه زمینه بود که کمک کرد بی ­خیال درس بشم.

دوست داشتین کار دیگه­ای می ­کردین؟

صددرصد. من خودم علاقۀ زیادی به کار رستوران دارم. کار آزاد دوست دارم. کاری که به قول معروف" فیوریت " (مورد علاقه) باشه،سفره خانۀ سنتیه. خیلی علاقه دارم. کلا"کارم و با این تفکر دارم جلو می ­برم که یه روزی به این شغل برسم.

(خیلی ازعبارت "به قول معروف" در کلامش استفاده می ­کند. تا اینجای گفت و گو سه،چهار باری آن را آورده ­ام ولی از اینجا به بعد دیگرنخواهم آورد؛ شما هر جا که خواستید می ­توانید آن را در ذهنتان بگویید و خواندن را ادامه دهید.)

برنامه ­ریزی خاصی دارین که به اون شغل برسین؟

فعلا" برنامۀ خاصی ندارم؛ باید به سرمایۀ مشخصی برسم. از وقتی ازدواج کرده م، یه مقدار از فکرای آینده­ م کمتر شده. الان تمرکزم روی زندگیمه تا به شرایط آرمانی برسم و بدونم که می ­تونم این کارو بکنم؛ چون یکی از دغدغه ­هامه. حالا نه به این بزرگی که توضیح دادم؛ شاید پلۀ اول رستوران­ داری که می ­تونه یه ساندویچی باشه. هنوز جرقه­ هه نخورده ولی اون ایده، توی تفکرات زندگیم هست.  ادامه مطلب ...

اگر به فکر آینده نبودم نمی آمدم کار کنم

نمی خوام بیکار باشم!


دنبال دستفروشی می گردم که آدرسش را از دوستی گرفته ام. از کنار یک باجۀ بلیت فروشی رد می شوم. پسری بسیار جوان نشسته روی یک پیت حلبی و تکیه داده به باجه، سیگار و سکه برای تلفن می فروشد. چهرۀ محجوبش در ذهنم می ماند. سراغ دستفروش می روم ولی پیدایش نمی کنم. شاید بعد از ظهرها بساط می گذارد. برمی گردم. یکی دو نفری جلوی باجه ایستاده اند برای خرید سیگار.

جلو می روم و صبر می کنم که به مشتری هایش برسد، سلام می کنم. با تعجب نگاهم می کند. حق دارد. سیگار خریدن و سکه گرفتن که سلام کردن ندارد. فقط آشناهایش به او سلام می کنند. و او که مرا نمی شناسد. مقصودم را که می گویم تعجبش چند برابر می شود. وقتی روی لبۀ سکوی سیمانی می نشینم و وسایل کارم را حاضر می کنم، پنهانی خنده اش می گیرد. لبش را می گزد تا جلوی آن را بگیرد. شاید هیچ وقت فکر نمی کرده که روزی گزارشگری بخواهد با او صحبت کند.

***

چند سالتان است؟

19 سال.

چند وقت است اینجا هستید؟

یک سال و نیم.

قبلا" چکار می کردید؟

الان محصلم. سال آخر.

قبل از این کار به کار دیگری مشغول نبودید؟

چرا، تو کار تعمیر وسایل گازی بودم. وسایل گاز شهری مثل آبگرمکن، بخاری.

چه مدت در آن کار بودید؟

تقریبا" دو سال و نیم. چرا آن کار را ادامه ندادید؟

چون اون کار سرمایه می خواست سرمایۀ زیاد. تو مغازه نمی شد.

چه ساعت هایی کار می کردید؟

اون دو سال تابستون هر روز می رفتم. موقع مدرسه، صبح ها درس می خوندم بعد از ظهرها کار می کردم.

شما که در مغازۀ شخص دیگری کار می کردید احتیاجی به سرمایه نداشتید؟

زیر دست بودن فایده نداره. ( خیلی کوتاه وخلاصه جواب می دهد.)

چقدر حقوق می گرفتید؟

اون موقع چیزیش به من نمی رسید. خیلی می داد برجی 30 تومن می شد.

کار، درس خواندن شما را عقب نینداخت؟
چرا یک سال مردود شدم. یک سالم نرفتم. تعریبا" دو سال شد.
قبل از تعمیر وسایل گازی هم کار می کردید؟

نه.

وضع اقتصادی خانواده تان باعث شد که کار کنید؟

اول برای خودم بود وضعمون هم تقریبا" ضعیف بود. ( بلیت فروش از باجه بیرون می آید و با خنده می گوید:" از کارتن خوابی هات هم بگو." پسر جوان نگاهش می کند و بشدت می خندد.)

چند خواهر وبرادر دارید؟ بچه چندم هستید؟

با خودم پنج تا. دو تا پسر، سه تا دختر. خودم بچۀ دوم هستم. اون برادرم از من کوچیکتره.

درآمدتان را به خانواده می دهید؟

یه مقدار خرج خودم می شه، بقیه شو می دم.

شغل پدرتان چیست؟

آزاد، اونم تو همین بازار سیگار فروشاست.

خانواده از لحاظ اینکه کار کردن به درستان صدمه می زند، مخالفت نکردند؟

نه دیگه. گفتم بیام یک خرده کمک پدرم.

پدرتان چند سال دارد؟

42 سال.

کار کردن تصمیم خودتان بود یا خانواده؟

تصمیم خودم بود، خانواده ام چیزی نگفتند. گفتند هر کار می خواهی بکن.

منزل تان اجاری ای است؟

بله، برجی 40 تومن با حدود یک و نیم میلیون پیش.

بقیۀ خواهر و برادرهای تان درس می خوانند؟

بله، همشون. امسال کنکور دادید؟

نه، سال دیگه. امسال دیپلم گرفتم. سال دیگه پیش دانشگاهی می رم.

دیپلم را قبول شده اید؟

یک ترم دیگه باید واحد بگیرم. حدود هشت تا واحد مونده که باید پاس کنم. غیر حضوری هم می تونم.

رشتۀ دیپلم تان چیست؟

تراشکاری.

کارتن خوابی چی بود این آقا می گفت؟

( می خندد.) هیچی. شوخی می کنه.

برای تعمیر وسایل گازی چند ساعت کار می کردید؟

پنج ساعت. شیش ساعت. شب که می رفتم خونه دو ساعت درس می خوندم.

( با آمدن مشتری ها مرتب صحبت ما قطع می شود. بیشتر سیگار می خرند. آن هم نخی. مدتی که اینجا نشسته ام نمی بینم کسی سیگار پاکتی بخرد. برای سکه های تلفن هم مشتری دارد. غیر از دو ریالی، سکه های یک تومنی کوچک را هم که دیگر از رده خارج شده می فروشد. خریدار سکه وقتی می بیند یک تومن است شک می کند و می پرسد:" می شود با این سکه ها تلفن زد؟ " آنها را مطمئن می کند و پول سکه ها را می گیرد.)

دو ساعت کافی بود؟ وضع نمرات تان چطور بود؟

متوسط. اون موقع اول دبیرستان بودم زیاد موردی نداشت برام. می تونستم برسم.

وقتی این کار فروش سیگار را شروع کردید،چطور؟

بعضی موقع ها آقام می آد پیشم. کمکم می کنه. سال آخر بعضی روزها امکان داشتم کتاب می آوردم همین جا می خوندم.  ادامه مطلب ...

خوار و بارفروش ماسوله ای

ده ساله آواره ام

 

متل ماسوله پر شده. تعطیلات عید است. اتاق خالی ندارد. به قهوه خانه ای در بازار اصلی ماسوله در طبقۀ اول از بازار چند طبقه ای، یا درست تر بگویم، بازار چند سطحی آن که خاص ماسوله است، می رویم. تا هم گلویی تازه کنیم هم سراغی از اتاق بگیریم. پسر صاحب قهوه خانه آدرس خانه ای را می دهد که اتاق برای کرایه دارد. وقت خداحفظی به قهوه خانه چی می گویم که می خواهم برای روزنامه با او صحبت کنم. می پرسم کی بیایم که مشتری هایش کم باشد و سرش خلوت. " شب بیا. ساعت هشت و نیم." هوای ماسوله بارانی و نامساعد است. هم از نظر رفت و آمد خودم در سر بالایی و سرازیری های ماسوله و هم از نظر خود قهوه خانه چی که تازه بعد از ساعتی سؤال و جواب باید ساعت نه و نیم یا ده شب در آن هوای نامناسب به خانه اش برود. گفت و گو را می گذارم برای روز بعد. صبح زود به قهوه خانه می روم. پسرش آن جاست. می گوید برای کاری به فومن رفته و تا ظهر برنمی گردد. دفتر و خودکار به دست در بازار راه می افتم. بالاخره باید کسی را پیدا کنم. چند مغازه جلوتر نبش کوچه خواربار فروشی ای است که یکی دوبار از آن خرید کرده ام. صاحبش مردی آرام و بیش از اندازه ساکت است. داخل مغازه می روم.

***

هنوز کاملا" منظورم را نگفته ام که مشتری می آید. عذر می خواهد و به مشتری می رسد.

پشت دخلش یک صندلی است که همیشه روی آن می نشیند. کنار وسایلی که روی زمین گذاشته چارپایه ای است. روی آن می نشینم. خودش ایستاده است. شاید برای راه انداختن مشتری.

کجا به دنیا آمده اید؟

همین جا. ماسوله.

چند سال است این مغازه را دارید؟

حدود سی و یک سال.

چطور شد این کار را انتخاب کردید؟

والله، اول ماسوله روی همین شغل برقرار بود. ما هم همین را انتخاب کردیم. من همین جا بزرگ شدم. پدر و مادرم هم اصل ماسوله هستند. جَد اندر جَد اهل ماسوله هستیم.

پدرتان هم همین کار را می کرد؟

پدرم معامله لبنیات می کرد. با همین دامدارهای همین منطقه. کلا" به این منطقه می گویند ییلاق ماسوله. پدرم دام نداشت. خرید می کرد. از چوپانا پنیر، پشم و کره می خرید. پنیر را انبار می کرد برای زمستان. پشم و کره را روزانه می فروخت.

مغازه نداشت. کلی می فروخت. پنیر را زمستان می فروحت. یعنی کار لبنیات در اینجا به این نحو است که بهار و تابستان می خرند. انبار می کنند. فصل پاییز و زمستان می فروشند.

چند خواهر و برادر دارید؟

بنده، سه تا خواهر سه تا هم برادر. اونا کارمندند. همشون. کارمند در فومن، رشت و تهران. من بچۀ سوم بودم. عرضم به حضورتون این کار تقریبا" آن موقع یه مقدار رونق نداشت. کارمندی به آن صورت نبود. حقوقی نداشت که به آن اکتفا کنیم. خواهر و برادرام دنبال تحصیل رفتند من نرفتم. چون همین کار را دوست داشتم. من تا شیشم ابتدایی خواندم. ترک تحصیل کردم. مدتی بیرون کار کردم سرپایی. بعدا" مغازه باز کردم.

پدرم می گفت ادامه بده ولی خودم قبول نکردم. همین ماسوله خواندم. آن موقع ماسوله دبیرستان نداشت.

مشتری هایتان بیشتر از اهالی ماسوله هستند یا مسافرند؟

الان مسافر است. ( مغازه اش تلفن دارد. مرتب زنگ می زنند و صحبت ما قطع می شود.) شیش ماه تمام اصلا" کار اینحا خبری نیست. از یک ماه از مهر رفته تا یک ماه بهار. ماسوله به آن صورت جمعیتی نداره که کفاف تمام این مغا زه داران بکند. با هزار تومن فروش، دو هزار تومن فروش هم که نمی شه یک خانواده را تأمین کرد. شیش ماه اکثرا" بیکاریم. یکی دو تا مغازه شاید کم و بیش فروش داشته باشن. مثل خوار و بارفروسی صفایی. مرتب هستند ماسوله. ما معاملۀ لبنیات داریم. پنیر یک جایی می خرم. یک جایی می فروشم. به بازار فومن، بازار رشت.

آن شیش ماه ماسوله هفته ای یکی دو روز هستم. چهار تا خوار و بارفروشی هست که آن شیش ماه فروش دارند. آن هم نه به آن صورت. ( سنگینی و سکون خاصی در حرکات، حتی در چهره اش وجود دارد. دو دیوار مغازه اش به علت سرنبش بودن سراسر شیشه است. از داخل مغازه به کمک آنها می توان مردم رهگذر و مناظر اطراف را بخوبی دید. شاید اگر این دو دیوار شیشه ای هم نبودند می توانست براحتی در حالی که در مغازه اش نشسته، با وزن نگاهش به آن طرف دیوار نفوذ کند. )

صبح مغازه را چه ساعتی باز می کنید؟کی می بندید؟

صبح بهار ساعت هفت و نیم، زمستان ساعت نُه. بهار می مانیم تا ساعت ده و نیم شب. زمستان ساعت شیش غروب.

تنها کار می کنید یا کمک دارید؟

یه بچه دارم محصل است. یکی هم سربازه. خودم هم تنها هستم. سه تا پسرام هم کارمندند. تو مغازه تنها هستم.

کلا" چند تا بچه دارید؟

پنج تا پسر دارم. یکی هم شهید شده. شیش تا. سه تا دختر دارم. دو تا پسرام هستند خانه. اونها که ازدواج کردند هر سه تا فومند با یک پسر. دو تا هم در لاهیجان. این سه نفر پسر و سه نفر دختر ازدواج کرده اند.  ادامه مطلب ...

دختر بیست ساله ای که کتاب می فروشد، نمایشنامه نویسی می خواند و عجیب، آرام است

وقتی داستان می­ نویسم ، شادم


 فروشگاه شکیل و چشم ­نوازی است. وارد که می­ شوم دختر بسیار جوانی را در حال صحبت با خانمی می­ بینم. از جواب­ ها متوجه می­ شوم که دختر جوان فروشنده است. به طرف من که می­ آید می ­گویم صبر می ­کنم تا کارش تمام شود. بعد از رفتن مشتری به آرامی و بدون هیچ ابهام و سؤالی در چهره ­اش به توضیحاتم گوش می­ دهد و چنان سریع و بدون مکث، میز کارش را برای نشستن و شروع مصاحبه نشان می ­دهد که گویی کاملا" از قبل با موضوع کار من آشنا بوده است.

***

کارتون چیه؟

کتابفروشی.

اینجا کار می­ کنین یا مال خودتونه؟

پدرم صاحب اینجاس؛ من کارمندم. یه جوری خانوادگی می­ گردونیم اینجا رو.

چند نفر هستین؟

پنج نفریم؛ پدر و مادرم، من و برادرم و برادر دیگه م که هنوز خیلی کوچیکه.

( مشتری می آید. مطابق معمول از اول گفته ام که هر وقت مشتری آمد به کارش برسد؛ من صبر می­ کنم. عذرخواهی می کند و بلند می شود.)

چند ساله به این کار مشغولین؟

سه سال.

قبل از این چکار می­ کردین؟

پدرم ناشر بود. من چون سنم کم بود، کار نمی کردم؛ محصل بودم، دبیرستان می ­رفتم.

چطور شد به این کار مشغول شدین؟

الان همزمان، ناشر و کتابفروشیم. قبلا" فقط نشر بود. پدرم وقتی من و برادر دوقلوم 14، 15 ساله بودیم، ما  را فرستاد نشر ...، برای کارآموزی. رفتیم وسه، چهار سالی اونجا کار کردیم؛ برای آشنایی با محیط فرهنگی. ( مشتری ­ای که قبلا" راهنمایی اش کرده ، می آید و سؤال دیگری می کند. او با آرامش جواب می دهد و حرفش را با من پی می گیرد.) بعد من و برادرم به بابا اصرار کردیم که کتابفروشی بزنیم.

چند سالتونه؟ چقدر درس خوندین؟

الان 20 سالمه. دارم ادبیات نمایشی می­ خونم. ترم دوم هستم.

دوست داشتین کار دیگه ­ای می ­کردین؟

کار دیگه، دوس دارم بنویسم. نویسندگی و دوس دارم. البته دارم می­ نویسم؛ یعنی خیلی دور از دسترس نیست برام. من جز کتابفروشی، همین الان م قصه می­ نویسم.

چند تا قصه نوشتین؟

الان دو تا. تازه شروع کرده م. نمایشنامه ­نویسی ­می خونم ولی داستان می­ نویسم.

چه موقعی احساس شادی می­ کنین؟

( مکث می ­کند. می­ خندد.)

چرا می­ خندین؟

چون خیلی گسترده س. اگه بخوام معمولی فکر کنم یعنی روال معمولیش رو بخوام درنظر بگیرم، روزایی که با مشتریا خوب برخورد می­ کنم و می ­تونم اینجا رو براشون به یه فضای دلنشین تبدیل کنم و بتونم کتابایی وکه باید فروخته بشن بفروشم، شادم و می­ تونم تو کار، حس خوب بودن داشته باشم.

( مشتری دیگری می آید. کتابی را برمی دارد و خودش پولش را با کشیدن کارت حساب می کند و رو به او در گوشه دیگر فروشگاه با مشتری دیگری حرف می ­زند می گوید:" برگۀ پرداختش­ و می ­ذارم اینجا." همان طور که گفته، برگه را می گذارد و می رود. مردی وارد می شود و نشانی دفتر پیشخوان را می پرسد. او با حوصله جواب می دهد. آرامش عجیبی در رفتار و نرمی خاصی در لحن حرف زدنش هست که به هیچ وجه با سن کمش تناسب ندارد.)

وقتی خوب داستان می ­نویسم، وقتی کتاب خوبی می ­خونم، حس می­ کنم شادم. توی خونه با نشاطم، وقتی رابطۀ خوبی با خونواده دارم و حس می ­کنم که دارم دلنشین برخورد می­ کنم، شادم.

پدرتون چند ساله انتشاراتی دارن؟

اولین شغل­ شون بوده. زمان دانشگاه تو نشر کار می­ کرده ن. بعدها خودشون یه نشر زده ن. همیشه شغل ­شون همین بوده.

در چه رشته ­ای تحصیل کرده ن؟

زمین ­شناسی. تو رشتۀ خودشون کار نکرده ن؛ حتی یه مدت پیراپزشکی خونده ن ولی تو اون زمینه کاری نکرده ن.

فروش کتاب چطوره؟

از فروش، کلا" که راضی نیستیم. هیچ کس تو کار کتاب اون طور که باید، راضی نیست؛ نسبت به بقیۀ کارا. باید حتما" آدم علاقه داشته باشه که تو این حوزه کار کنه چون درآمد اون چندانی نداره. اینجا یه فصلایی از سال، خوبه؛ مثلا" دم عید خوبه؛ مهر که مدرسه ­ها و دانشگاه­ ها باز می ­شه خوبه. تابستونا خیلی بده؛ انگار مردم تابستونا هیچ کاری نمی­ کنن؛ کتاب م نمی ­خونن!

( خیلی تعجب می ­کنم. بلافاصله یاد دوران تحصیلی خودم در دبیرستان می­ افتم که تا امتحانات آخر سال تمام می­ شد بدون فوت وقت سراغ کتاب ­های غیردرسی که در زمان مدرسه نمی­ توانستم بخوانم می ­رفتم و برای جبران خستگی امتحانات و حتی از حرصی که داشتم حتما" در همان شکل و شمایل درس خواندن، کتاب می­ خواندم.)

آدم فکر می­ کنه تابستون برعکس باید باشه؟

دقیقا"، ولی یه رخوتی دارن تابستونا. برعکس، دانشگاه­ ها و مدرسه­ ها که باز می ­شه ترغیب می ­شن کتاب بخونن.

چه نوع کتاب­ هایی دارین؟

کتابای حوزۀ عمومی. مث ادبیات، فلسفه، جامعه ­شناسی، روان­ شناسی و زبان؛ هم آموزشی زبان، هم کتابای اورجینال خارجی.

بیشتر، چه مشتر ­یایی دارین؟

بیشتر کسایی که می­ یان خانمن؛ بیشتر هم ادبیات می ­خونن؛ رمان یا روان ­شناسی. آقایون بیشتر، تاریخ، فلسفه و همون ادبیات. آقایونی که می ­یان، سن­ شون زیاده؛ یعنی پسر جوون خیلی کم می ­یاد. پیرمردا بیشتر می ­یان؛ کسایی که کاری ندارن و بازنشسته شده ­ن.

چه سنی؟

شاید بازنشسته­ های 50، 60 به بالا. جوونا کلا" کتابای تاریخی نمی­ خونن .خانمای کارمند یا دانشجو زیاد می ­یان اینجا.

مشتریای زن چه سنی دارن؟

حدود 30 یا 40 سال.

مشتری زن بیشتر دارین یا مرد؟

خانما بیشتر می­ یان، خیلی بیشتر. اصلا" تک و توک آقا­ها می ­یان؛ مگه اینکه دوستان مجموعۀ خودمون که بیشتر آقا هستن بیان. بیشترشون شاعر، نویسنده یا فیلسوف هستن.

با وجود این می­ گین خانما بیشترن؟

بله، حتی برای جلسه­ های کتابخونی که ما می ­ذاریم بیشتر خانما می­ یان؛ آقایون یا اصلا" نمی­ یان یا خیلی کم.

مشتریای زن، شاغلن یا خانه دار؟

 فکر می ­کنم شاغل باشن؛ کارمند، بیشتر.  ادامه مطلب ...

دورۀ ما اصلا" سواد نبود

بزرگ شدیم چیزی یاد نگرفتیم


سر کوچه یک کافو که شرکت مخابرات برای محافظت سیم های تلفن معمولا" روی پایۀ سیمانی نصب می کند، قرار دارد. بیشتر وقت ها او را می بینم که روی صفحه ای یا روزنامه یا تکه ای مقوا نشسته و به پایۀ سیمانی و خود کافو تکیه داده است. زمین دور و اطرافش پاکیزه است. اگر چه فقط پیاده رویی است برای عبور مردم و ورود ماشین ها به داخل کوچه. ولی پاکیزگی آن به وضوح نمایان است. مردی 70 ساله به نظر می رسد با پیراهن سفید و روپوشی آبی رنگ. لباس هایش گر چه مستعمل است ولی در نهایت پاکیزگی است. فکر می کنم خانه اش باید همان نزدیکی ها باشد که با وجود نشستن در پیاده رو، می تواند چنین تمیز باشد.

***

وقتی در پیاده رو کنارش می نشینم و می گویم می خواهم با او حرف بزنم، بی معطلی از روی مقوایش بلند می شود. هر چه می گویم بنشیند تا همان طور با هم صحبت کنیم، قبول نمی کند. انگار آن را خلاف آداب معاشرت می داند. بلند می شود و رو به روی من به تنۀ درختی تکیه می زند. چهره ای آرام و خندان دارد. از آن آدم هایی است که همیشه شروع و آخر جمله هایشان را با لبخند همراه می کنند. خوشرویی بی حدش احساس خوشایندی در انسان به وجود می آورد. شیرینی چهره اش و نظافت لباس هایش با روحیۀ مردی که از صبح تا غروب در پیاده رو نشسته یا کنار ماشین های پارک شده در کوچه در رفت و آمد است، تناسبی ندارد. از من می پرسد که آیا از طرف اداره ای به آنجا رفته ام. پاسخش می دهم که نه، من فقط با مردم در بارۀ زندگی شان صحبت می کنم تا در روزنامه بخوانند و بدانند دیگران چگونه زندگی می کنند. ظاهرا" قانع می شود.

اینجا چه کار می کنی؟

( به هتلی که در ضلع دیگر کوچه است اشاره می کند.) چندین سال جلوی این هتل ماشین پایی داشتم. از تاریخ انقلاب ماشی پایی ندارم. حالا وسایل مسافرها را می برم. دیگه شدم محلی اینجا. این طوری زندگی مو می گذرونم. حقوقی هم نیست. محلی ام. چندین ساله جلوی هتل هستم. ده سالی ماشین پایی کردم. اون موقع 200، 300، 400 تومن می گرفتم روزی. مثل شیش هزار تومن حالا بود. اون موقع ناهار می خوردی شیش تومن بود، پنج تومن بود، بمیرم زیر خاکم کنند.

چرا؟ خدا نکند.

نه دیگه، از این حرفا گذشته.

حالا چقدر می گیری؟

حالا روزی 400، 500،700 تومن. حقوقی که نیستم. یک موقع می بینی مسافرای خوبی هستند. همین طورها. ( با لبخندی شیرین می پرسد اینهایی که شما می نویسی برام خطر که نداره؟ می گویم نه، مطمئن باشد.)

زن و بچه داری؟

زن و بچه ندارم. اصلا" ازدواج نکردم. نکردم دیگه. آدمی هستم این طوری. نخواستم زن و بچه دار بشم. فکری ام. نمی تونم. خدایی است. این طوری هستم. نمی تونم با زن و زندگی. حوصله شو ندارم. از همان بچگی هم این طوری بودم. از وقتی خودمو شناختم این طوری بودم. حالا هم دیگه تمام شد. عمرم هم گذشت. چی بگم.

چند سالته؟

تقریبا" نزدیک 80 سالم است. یا چند سال کمتر. همین طوری ها.

پدر و مادرت هستند؟

پدر و مادرم را یاد دارم. پدرم کشاورز بود. وقتی آنها زنده بودن من کشاورز بودم. پدرم زود فوت کرد. دو تا برادرم نهاوندند. یک برادرم لرستانه. از مادر جداست. خواهر، یکی از مادرم داشتم. زود فوت کرد.  ادامه مطلب ...