کبابی لذیذ و دستمالی همه کاره ...
در سفری به آستارا شبی برای خوردن شام به یک " کته کبابی " رفتیم. نمی دونم چقدر با شهرهای شمال ایران آشنا هستین و آیا به تابلوهای" کته کبابیِ " این شهرها دقت کرده این یا نه؟ " کته کبابی " رستوران نیست. کافه هم نیست. فقط جایی است که در آن می تونین ناهار را کباب با کته یا بدون کته میل کنین.
ما البته برای شام رفته بودیم چون در روزهای سفر بعد از صبحانه وقت مان به گردش های پیاده روانه در خیابان و کوچه ها و مخصوصا بازار شهر ( چه بازار محلی قدیمی یا جدید ) می گذرد یا با ماشین به دیدن طبیعت اطراف شهر می رویم. آن شب وقتی به " کته کبابی " رفتیم همسرم که عادت ندارد کباب را با نون بخورد پرسید که آیا از ظهر کته مانده یا نه؟ که خوشبختانه کته مانده بود. اما صاحب " کته کبابی " گفت که نمی تواند کته را گرم کند. خلاصه کته را با کباب آورد. جای شما خالی کباب بسیار لذیذ و خوشمزه ای بود که با دوغ محلی خوردیم و حظ کردیم. گوشت کباب عالی آماده شده بود. به اصطلاح تا در دهان می گذ اشتی آب می شد.
چون ما آخرین مشتری بودیم همسرم بعد از تمام شدن غذا سر صحبت را با صاحب " کته کبابی " در باره ی وضع زندگی مردم باز کرد. آنها مشغول صحبت شدن و صاحب " کته کبابی " که تمام ظرف ها را جمع کرده بود برای اینکه وقت را از دست ندهد همین طور که حرف می زد با دستمال نم داری روی میز را تمیز کرد. بعد در حین اینکه جواب همسرم را می داد با همان دستمالی که میز را تمیز کرده بود شروع کرد به تمیز کردن لیوان هایی که ما با آنها دوغ خورده بودیم ....
از " کته کبابی " که بیرون آمدیم فقط می خندیدیم. بخصوص خودم که از خنده روده بر شده بودم چون من از فضای جمع و جور و کوچک آنجا که چهار پنج میز بیشتر نداشت و ما تنها مشتری اون جا بودیم کلی سر کیف آمده بودم. می خندیدیم و البته طعم لذیذ کباب و خوشگواری دوغ محلی زیرِ زبان مان مانده بود.
ناگهان خانه ای در دل طبیعت ...
باز هم به ماسوله رفته بودیم که این اتفاق افتاد.
ما هر بار که به ماسوله می رفتیم غیر از اینکه عاشق راه رفتن گردش وار در کوچه های باریک سربالا یا سرپایین و در پیاده روهایی که سقف خانه های زیری بود و در راهِ پلکانی ای که به شکل نیم دایره شهر را دور می زد بودیم عشق بالا رفتن از کوه و تپه های سرسبز مشرف به شهر را هم داشتیم.
روزی در حال بالا رفتن از کوه بودیم که مردی روستایی را دیدیم. به هم سلام کردیم. از او پرسیدیم در آن اطراف چیز خاصی برای دیدن هست؟ گفت: "بالاتر که برین وسط جنگل به یه دشتی می رسین". پرسیدیم چقدر راهه؟ گفت شاید حدود نیم ساعت. ما هی رفتیم و رفتیم ولی به دشتی نرسیدیم. از نیم ساعتی که مرد روستایی گفته بود هم بیشتر بالا رفتیم ولی خبری نبود. من از شوق دیدن دشت در وسط جنگل سر از پا نمی شناختم. می خواستم باز هم بالاتر بریم. ولی چقدر بالاتر باید می رفتیم تا به دشت برسیم معلوم نبود. نتبجه ی همفکری من و همسرم با توجه به زمان نیم ساعتی که مرد روستایی گفته بود به اینجا رسید که شاید اختلاف سرعت و فاصله ی قدم های مردم روستایی با قدم های ما جواب این ابهام است. به هر حال به دشت نرسیدیم و پویا، با اینکه به خاطر سفرهای مختلف به طبیعت علاقه پیدا کرده بود، کم کم خسته شد و خواست که برگردیم.
به هوای رسیدن به دشت بدون توجه به مقدار آبی که همراه مان بود خیلی بالا رفته بودیم. در برگشت آبی را که برای مان مانده بود فقط برای رفع تشنگی به پویا می دادیم و خودمان تحمل می کردیم. بعد از مدتی سقف پوشالی یک کلبه ی روستایی تک افتاده را بین درختان انبوه جنگل دیدیم. خوشحال درِ خانه را زدیم و آب خواستیم. زنِ خانه همان طور که می رفت تا آب بیاورد با مهربانی گفت بیان تو. که ما نرفتیم. دل توی دلم نبود که چند دقیقه ی دیگه با یک لیوان آب زلال و خنک برمی گردد.
لیوان آب را که به دستم داد دیدم همان آب خاک و خاشاک داری است که در جویبارهای باریک از دامنه ی کوه روان است و ما در مسیر دیده بودیم! چند ثانیه مکث کردم. ولی خجالت کشیدم از خیلی چیزها ... آب لیوان را سر کشیدم و تشکرکنان خداحافظی کردم.
خجالت کشیدم از اینکه فکر می کردم مردم در آن طبیعتِ بیکرانِ زیبا که مانند دریایی سبز چشم ما مردم شهری را نوازش می دهد چنان آرامش و رفاهی دارند که بتوانند هر لحظه که مسافری تشنه درِ خانه شان را زد و آب خواست آبی گوارا و پاک به دستش بدهند ...
نعلبکی با نقش زنانه !
در سفر دیگری به خلخال، یادم نیست به چه دلیل شب سوار اتوبوس شدیم. وسط راه شاید حدود ساعت دو یا سه بعد از نصف شب، راننده کنار یک قهوه خانه نگه داشت تا مسافران استراحتی بکنند و چای بخورند. ما هم پشت میزی نشستیم تا برای مان چای بیاورند. آن زمان عادت قهوه خانه های بین راه این بود که تا اتوبوسی جلوی قهوه خانه نگه می داشت و مسافران وارد می شدند کارگرشان با یک سینی پر از استکان های چای و ستونی بالا بلند از نعلبکی در کنارشان بین میزها می چرخید و برای هر مسافری که چای می خواست از سینی اش چای روی میزشان می گذاشت. وقتی سینی به دست به میز ما رسید هنوز حدود هفت هشت تایی نعلبکی در سینی مانده بود. برای همسرم چای گذاشت. برای من قبل از اینکه چای بگذارد یکی یکی نعلبکی را نگاه کرد و روی هم کنار قبلی ها چید تا رسید به نعلبکی ای که آن را با استکان چای جلوی من گذاشت. من که نفهمیده بودم جریان چیه با تعجب نگاه می کردم و به زور جلوی خنده ی خودم را گرفتم. وقتی استکان را برداشتم تا چای بخورم با دیدن نقشِ روی نعلبکی شگفت زده شدم. تازه فهمیدم کارگرِ قهوه خانه بین نعلبکی ها دنبال چی می گشته. نعلبکی ای که با تصویرِ یک زن تزیین شده بود!
در آن ساعت نیمه شب چنان بهتم زده بود که اصلا به فکرم نرسید میزهای دیگر را نگاه کنم ببینم چند زن دیگر در بین مسافران بودند. آیا من تنها زنِ آن گروهِ مسافران بودم؟ فردای آن روز درخلخال وقتی به اتفاقِ شب قبل فکر می کردم خیلی پشیمون شدم چرا آن نعلبکی را به اصرار هم که شده از صاحبِ قهوه خانه نخریده بودم که یادگاری نگه دارم...
در کامیون....
در یکی از سفرهایی که پویا شاید ده ساله بود که از لحاظ تاریخ حدود سال های 73 یا 74 می شود و اصلا یادم نیست به کدوم نقطه ی کشور رفته بودیم می خواستیم از یک شهر به شهر دیگری برویم. در شهر محل استقرارمان ماشینی گرفتیم و گفتیم می خواهیم به فلان شهر برویم. راننده ما را اولِ جاده ای که به طرف شهرِ مورد نظر ما می رفت پیاده کرد. ایستادیم منتظر ماشینی که بیاید و ما را به شهر برساند.
نمی دونم تا حالا به برنامه ی خاصی که ما برای سفرهامون داریم اشاره کرده ام یا نه. به هر حال اینجا می نویسم. ما معمولا برای هر سفر یک شهر را به عنوان محل استقرار انتخاب می کنیم و روزهامون را با گردش در شهر یا جاهای دیدنی اطراف آن یا رفتن و دیدن شهرهای نزدیک آن پر می کنیم.
برگردم به خاطره ی این سفر. ما همچنان ایستاده بودیم. ساعت یک یا دو بعد از ظهر بود. ساعت به این دلیل یادم مونده چون هوا خیلی گرم بود. عرق بود که از سر و تن ما روان بود. سه تایی به هم نگاه می خندیدیم و می خندیدیم. بیابانِ برهوت بود. پرنده هم پر نمی زد. البته یک اتاقک خالی با درِ قفل شده پشت سرمان بود. شاید زمانی اتاق مأموری بوده که برای عبور و مرور ماشین ها کاری انجام می داده. یادم نیست چقدر منتظر ایستادیم تا اینکه یک کامیون آمد. کنار ما توقف کرد و پرسید کجا می خوایم بریم. جواب ما را که شنید گفت:" منم همون جا می رم. می تونم شما را ببرم. کامیون جا داره." دیگه چی می خواستیم....
قرار شد من و پسرم در فضای پشت صندلی راننده بشینیم و همسرم جلوی کامیون کنار راننده. وقتی من و پویا داشتیم به اصطلاح از رکاب کامیون بالا می رفتیم راننده گفت که چون اون پشت فرش شده کفش هامون را دربیاریم. در آوردیم و رفتیم پشت صندلی راننده که مثل اتاقکی کوچیک، فرش شده و مرتب و تمیز بود. نمادی از شخصیت خاصِ راننده ی این کامیون. در گوشه ای وسایل خواب یک نفره هم بود. جای راحت و جمع و جوری بود برای استراحت راننده ها وقتی در مسیرهای طولانی نوبت عوض می کردند. ادامه مطلب ...
مامان اگه این آبُ نخوره می میره ...!
در یکی از سفرهای مان به ماسوله که پویا شاید چهار ساله بود مسیری را در فضای کوهستانی روبروی شهر انتخاب کردیم و آرام آرام بالا می رفتیم. خسته که شدیم دنبال جای صافی بودیم که بتوانیم زیراندازمان را روی زمین بیندازیم تا کمی استراحت کنیم. اتفاقا به زمین صافی رسیدیم که با چند درخت قدیمی با شاخه های انبوه در کنار آن، منظره ی زیبایی پیدا کرده بود. بعد از خوردن چای و کمی تنقلات وقتی به زمین صاف نگاه می کردم ناخودآگاه به فکرم رسید که چه جای مناسبی است برای مسافرانی که در طبیعت چادر می زنند. البته که ما از آن دسته مسافران نیستیم چون ماشین نداریم.
محل باصفایی بود. بخصوص که ما زیراندازمان را در زیر بی شمار شاخه های درختی کهن سال انداخته بودیم که مانند چتری مانع تابش گرم اشعه ی خورشید به ما می شد. من که همیشه عاشق خوابیدن در فضای باز و بخصوص در طبیعت بودم و هستم در آن هوای فرحبخش با تماشای برگ های پاکیزه ی درختان و بوته ها به خوابی خوش رفتم. نمی دانم چقدر خوابیدم ولی وقتی چشم هام را باز کردم از دیدن نور زیبایی که اشعه ی آفتاب بعد از گذشتن از سبزینه ی برگ ها به چشمم می تاباند غرق در لذتی شدم که تا آن روز تجربه نکرده بودم. می دیدم و سیر نمی شدم.
اما باید بلند می شدیم و به راه مان ادامه می دادیم. آن روز با حال و هوایی که داشتیم؛ سرزنده از دامنه ی کوه بالا می رفتیم. از میان بوته های به هم فشرده و از روی تنه های درختانی که به زمین افتاده و روی آنها را خزه ی سبز پوشانده بود با جد و جهد بالا می رفتیم. تشنه می شدیم. آب همراه مان کم و کمتر می شد. یادم نیست چطور شد که من خیلی از پسر و همسرم تشنه تر شدم. آب هم تمام شده بود.
البته در آن فصل سال همیشه باریکه های آب، جوی مانند، از دامنه های کوه سرازیر می شد. از تجربه ی سفرهای قبل این را هم می دانستیم که آب زلالی نیست. آبی است که خاک و خاشاک دامنه ی کوه را هم با خود پایین می آورد. به دلیل همین زلال نبودن وقتی در سفرهای قبلی باز آب کم می آوردیم و پویا تشنه می شد از آن آب به او نمی دادیم و راضیش می کردیم که تا برگشتن به شهر صبر کند.
اما آن روز تشنگی من تحمل ناپذیر شده بود. از بی آبی داشتم خفه می شدم. به همسرم با نگاه گفتم که "دیگه نمی تونم صبر کنم". لیوانی از همان آب خاک و خاشاک دار پر کردم. پویا با تعجب به من و پدرش نگاه کرد و گفت: "مامان می خواد این آبُ بخوره؟!" همسرم هم که همیشه در چنین مواقعی چشمانش پر از شیطنت می شود به سادگی گفت: "پویا جون مامان اگه این آبُ نخوره می میره...!"