شادی را در عشق می بینم
من شادی را در عشق می بینم. پنج ساله کسی را دوست دارم. از سه سال قبل از سربازی شروع شد. از خانواده ام خواستم به خواستگاریش برن. پدرم گفت:" اگر دوسال سربازی رو برات صبر کنه واقعا دوستت داره." و او منتظرم ماند. بعد از سربازی رفتیم خواستگاری. پدر دختر گفت:" سر یک کار دولتی برو. بعد بیا بگو ماهی 50 تومن درآمد داری ولی استخدام رسمی باشی. بیمه باشی."
منم بعد از سربازی دنبال کار رفتم. یک دوستی دارم برام تو وزارت دارایی کار پیدا کرد. الان سه ماهه سربازی ام تمام شده. کارم می کنم. مسؤول خدمات هستم. خواستیم بریم خواستگاری گفتند:" حالا امتحان کنکور داره بعدا بیایید. " من سال 61 دنیا آمده ام و او سال 64. خانم! من اصلا فکر پول نیستم. هر کس به پول فکر بکنه پیر می شه. به نظر من فقط عشق می تونه باعث شادی بشه.
تاریخ و محل چاپ: هشتم تیر ماه سال 1382 در صفحه ی " اجتماع " روزنامه ی یاس نو
خدا هر دری را به روی ما باز می کرد
هر وقت از کنار مغازه می گذشتم و او را می دیدم که با چادر گره زده به پشت کمر روی چارپایه ای در پیاده روی جلوی مغازه نشسته و به رفت و آمد مردم وماشین ها خیره شده فکر می کردم شوهرش داخل مغازه مشغول رتق و فتق امور است و او از سر بی حوصلگی، دمی از خانه بیرون زده. گاهی از ورای شیشه ی در می دیدمش که داخل مغازه است و مشغول به کاری.
***
روزی که برای صحبت با او به مغازه رفتم پشت پیشخوان ایستاده بود با همان چادر بسته به کمر. تنها بود. به اجناسی که باید فروخته می شد نگاه می کرد. روی تنها صندلی مغازه نشستم و از او خواستم از زندگیش بگوید.
فروشگاه مال شوهرمه. هشت صبح می آم تا هفت بعد از ظهر اینجام. صبح ساعت پنج بلند می شم یک خرده کار انجام می دم. آقامون مریضه. خونه خوابیده. هفت بعد از ظهر پسرم می آد. پنجشنبه و جمعه ها من تعطیلم. شوهرم اول برای این مغازه کارگرگرفت. اون موقع دوره ی شاه بود. بی بند و باری زیاد بود. کارگرها حیف ومیل می کردن. کسی هم بالا سرشان نبود. تا اینکه شوهرم قرض دار شد ومن مجبور شدم بیام مغازه.
من حدود 31 سال داشتم که آمدم فروشگاه. اون موقع دو تا بچه داشتم. یکی ده ساله بود یکی 11 ساله. دختر و پسر. یک پسر و یک دخترم در جریانات خاموشی ها و بمباران جنگ ترسیدند فلج شدند. یکی شون 10 سال زمین گیر بود اون یکی 11 سال زمین گیر بود. پسرم نُه سالش بود و دخترم 11 سالش. یک دفعه نیفتادند. اول یک خرده کج راه می رفتند و بعد لکنت زبان پیدا کردند. ادامه مطلب ...
بلال، 300 تومن!
در پیاده رو راه می روم. مرد مسنی گونی ذرت و منقل زغالش را کنار جدول گذاشته و بلال کباب می کند. بستنی فروش دوره گردی که یخدان بستنی هایش را روی چرخی که قبلا کالسکه ی بچه بوده دور می چرخاند از کنار مرد بلال فروش رد می شود. لحظه ای می ایستد:" بلال دونه ای چنده؟"
-300 تومن.
-300 تومن! خب صبر کن برم یه دور دیگه بزنم چند تا بستنی بفروشم دوباره بیام!
مگه تو تهران شما همش خوابید؟!
من همیشه شادم. ما حیوان داریم باغ داریم. همه اش تو راه رفتن ایم. من 89 سالمه. می بینی این جور سر پا هستم به خاطر اینه که همش محصولات گوسفندو می خوریم. تا این تاریخ یک قاشق روغن نباتی نخوردیم. همینه که می تونم این طور بایستم و کار کنم. چرا ماشین تون رو نیاوردین؟ شما می آیین اینجا برای پیاده روی؟! مگه تو تهران همش خواب هستین؟!
تاریخ و محل چاپ: 25 خرداد ماه سال 1382 در صفحه ی " اجتماع " روزنامه ی یاس نو
به دلیل کوتاه بودن، هر دو در یک روز چاپ شدند.
ساده بودم فکر می کردم طلاق یعنی اینکه آدم را می برند زندان!!
صحبت مان که تمام شد به سادگی گفت:" می خواهید با خواهرم حرف بزنید؟ او را از بچگی دزدیدند. دوبار ازدواج کرد و بالاخره بعد از 50 سال جدایی پیدایش کردیم ..."
50 سال ربوده شدن ... بهتم زد. انگار کسی در چاهی 50 ساله رهایم کرد؛ سرگردان و معلق. دختر بچه بودن، ربوده شدن، ازدواج ... چه روزگاری گذرانده این دختر! به راحتی قبول کرد که سرگذشتش را تعریف کند. می گفت:" شاید درس عبرتی باشد برای پدر و مادرها که راحت بچه شان را دست مردم ندهند."
***
" آن طور که برای من صحبت می کردند چون مادرم شیر نداشت بچه هایش را می داد به کسی که به آنها شیر بدهد. آن موقع ما دو تا خواهر بودیم از مادر اصلی. من دو ماهه بودم. مادرم شیر نداشت. می ترسید بچه اش از بی شیری از بین برود. همین طور تو فکر بود که یک نفر را پیدا کند. یک روز که برای زیارت امامزاده شهرمان رفته بود خانمی را می بیند که یک کناری ایستاده است. از او می پرسد کسی را سراغ ندارد که بچه شیر بدهد. آن خانم می گوید:" خودم هم می توانم." پدرم هم موافقت می کند و به آن خانم می گوید:" بیا خانه ی ما به تو جا می دهیم. اینجا بچه را بزرگ کن." آن خانم می گوید:" نه، من خودم یک دختر دارم. بچه ی شما را می برم خانه ی خودم بزرگ می کنم ولی هر روز می آورم به شما نشان می دهم." قرار شد پدرم مختصری هم حقوق به او بدهد و او تا دو سالگی به من شیر بدهد. دو طرف راضی می شوند. دو سال خیلی قشنگ و سالم منُ نگه می دارد. مادرم می گفت:" می آوردند تو را می دیدیم باز دوباره می بردند." بعد از دو سال منُ می آورند و می دهند به پدر و مادر خودم. اما فردا صبح همان خانم با گریه و زاری می آید خانه ی ما و به مادرم می گوید:" بچه تان را یک شب به ما بدهید. آن بچه ی من دارد دق می کند از غصه ی این. امشب هم بچه پیش ما باشد فردا صبح ِ زود دوباره می آورمش." خواهر شیری من 15 سال از من بزرگ تر است. مادر و پدرم از بس آدم های ساده ای بودند می گویند:" گناه دارد. بچه ی ما را صحیح و سالم بزرگ کرده." پدرم راضی می شود. می گوید:" این یک شب هم عیبی ندارد." فردا صبح می بینند منُ نیاورد. بعد از ظهر هم نیاورد. پدر و مادرم می روند خانه ی آنها که منُ بگیرند و بیاورند. در که می زنند صاحبخانه می گوید:" آنها شبانه اثاث کشی کردند و رفتند." ادامه مطلب ...
در کشتی نشسته ام!
در اتوبوس نشسته ام، در افکارم غوطه می خورم. اتوبوس شلوغ است. همان طور که در خودم هستم وبقیه ی مسافران را انگار با فاصله از خودم می بینم سه نوجوان 14، 15 ساله سوار اتوبوس می شوند با آکاردئون و تنبک. با فشار راه شان را باز می کنند تا خودشان را به قسمت زنانه برسانند. هنوز کاملا مستقر نشده اند که صدای بلند نواختن آکاردئون و تنبک همراه با آواز نفر سوم، فضای تنگ بالای سر مسافران نشسته را به جنب و جوش می اندازند. امواج صدا همین طور بی وقفه می خورد توی صورت مسافران. بی اختیار به بغل دستی ام نگاه می کنم که او هم نگاهش در چشمان من است. هر دو می خندیم. می گوید:" تو این جای تنگ و شلوغ!" آهنگ شادی که نوازنده ها انتخاب کرده اند با آن صدای بلند خواننده و صدای بلندتر آکاردئون و تنبک انگار آسفالت سطح خیابان را هم ذوب کرده.
ناگهان احساس می کنم که در کشتی ای نشسته ام که روی امواج متلاطم دریا بالا و پایین می رود. بقیه ی مسافران هم که گویی اولین بار است سوار کشتی شده اند؛ هم خوشحال اند و هم نگران از دل به هم خوردگی! همان طور که کیفم را باز می کنم تا ببینم چقدر پول خرد دارم به مسافر بغل دستی ام می گویم این هم شادی اجباری! می خندد و می گوید:" کدوم شادی؟ سرمون رفت . خانوم دیگه شادی کجا پیدا می شه؟ 100 تومنی دارید؟" چرتم پاره شد! 100 تومنی می خواهد چه کار؟ که خودش توضیح می دهد:" یه 100 تومنی به من بدید منم 200 تومن دارم نفری 100 تومن بهشون بدیم." می خواست زودتر پول جور کند و به آنها بدهد با این خیال که هر چه سریع تر بروند در قسمت مردانه ی اتوبوس و ما را از هجوم آن امواج شادی بخش خلاص کنند!
تاریخ و محل چاپ: 18 خرداد ماه سال 1382 در صفحه ی " اجتماع " روزنامه ی یاس نو